گنجور

 
حافظ شیرازی
 

کنون که بر کفِ گل جامِ بادهٔ صاف است

به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است

بخواه دفتر اشعار و راهِ صحرا گیر

چه وقتِ مدرسه و بحث کشف کَشّاف است؟

فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد

که می حرام، ولی بِه ز مالِ اوقاف است

به دُرد و صاف تو را حکم نیست خوش دَرکَش

که هر چه ساقی ما کرد، عینِ الطاف است

بِبُر ز خلق و چو عَنقا قیاس کار بگیر

که صیت گوشه نشینان ز قاف تا قاف است

حدیثِ مدعیان و خیالِ همکاران

همان حکایت زردوز و بوریاباف است

خموش حافظ و این نکته‌های چون زر سرخ

نگاه دار که قَلّابِ شهر، صراف است