گنجور

حاشیه‌ها

فرخ فرخ در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۲۹ دربارهٔ صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۶۵ - حکایت:

در مصرع دوم در بیت پنجم انتقال اشتباه است و صحیح ان اشتعال میباشد

رند تشنه لب در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۰۷:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۷:

با خوندن نظر بعضی از کاربران سرم رو از شرمندگی پایین میندارم. برخلاف خیلی نظرهای دیگر که نکات خوبی مطرح می کنند و واقعا به من می آموزند.

رفقا اینکه میاید این شعر و اثر ادبی رو سعی می کنید بکشید و بدوزیدش به چیزی که می خواهید، اول از همه یعنی برای خود اثر ارزشی قائل نیستید. البته اشعار حافظ طوریه که همه می تونن در عالم خود ما به ازایی برای منظور حضرت پیدا کنن ولی آیا دلیل میشه که هرکس بیاد هر تعبیری که خواست از شعر انجام بده و ادعا کنه که منظور فلان بوده یا فلان؟!

روی صحبتم خاصه با کسانیه که با وصله کردن مذهب به شعر، آگاهانه یا ناآگاه به آن توهین می کنند. دوست عزیز اگر منظور جناب حافظ حضرت عباس بود، چطوره که حافظ فقط همین یک شعر رو در مدح ایشون سروده و در هیچ شعر دیگه ای اشاره ی دیگه ای نکرده به ایشون؟ این چه معنی ای میده؟!

(البته اگه به شماها باشه که سعی دارین با خودخواهیتون همه اشعار رو جوری که می خواید تفسیر کنید)

حافظ چو آب لطف ز نظم تو می چکد / حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت

امیریا در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۰۵:۰۶ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۷:

و چه زیبا گفته است، هاتف اصفهانی:

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لا اله الا هو 

هیچ در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۳۳ دربارهٔ ابن یمین » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۶١۴:

اسب تازی شده مجروح به زیرِ پالان

طوق زرّین همه در گردنِ خر می‌بینم...🥀

م سهرابی در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۲۰ دربارهٔ سعدالدین وراوینی » مرزبان‌نامه » باب ششم » داستانِ زن دیبا فروش و کفشگر:

درود دوباره.

یادم آمد که من این داستان را سال‌ها پیش در وبلاکگام آورده‌ام. از رویِ چاپِ استاد روشن.

پیوند به وبگاه بیرونی

مقایسه‌یِ دو متن نشان خواهد داد که متنِ مرجعِ شما مشکلات جدّی دارد.

م سهرابی در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۱۴ دربارهٔ سعدالدین وراوینی » مرزبان‌نامه » باب ششم » داستانِ زن دیبا فروش و کفشگر:

با درود.

1. ممکن است بفرمایید متن از چه چاپی برنوشته شده؟ نباید نسخه‌یِ مصحَّحِ محمّد روشن بوده باشد. 

2. جایی در داستان دیبافروش عباراتی سانسور شده! کارِ درستی نیست.

اکبر احمدی در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۱۹ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۳:

ادامه حاشیه قبلی ...

نشنیدی که صوفی­ ای می­کوفت**زیر نعلین خویش میخی چند

آستینش گرفت سرهنگی ** که بیا نعل بر سُتورم بند

و سپس خطاب به پدرش گفت: آری پدرجان! روزی مردی به زیر کفش­ هایش چند تا میخ می­ کوبید که از قضا یکی از فرماندهان سپاه که به دنبال نعلبند می­ گشت این صحنه را دید و نزد او آمد و نابخردانه فرمان داد: آهای! تو که میخ کوبیدن می­ دانی بیا و پاهای اسب مرا نیز نعل کن و میخ بزن. غافل از اینکه آن بیچاره نعلبندی نمی­ دانست و فقط این را می­ دانست که چطور میخی را به زیر کفش می­ کوبند. آری پدرجان! اگر خاموش باشیم تا دیگران ما را به سخن آورند، بهتر است که سخن بگوییم و دیگران ما را شرمسار و خاموش کنند. لینک خرید کتاب:  پیوند به وبگاه بیرونی

اکبر احمدی در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۱۲ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۳:

ادامه حاشیه قبلی...

چون اگر من در میان آنان سکوت خود را بشکنم و آغاز به سخن کنم و علوم و فنونی که می­ دانم را آشکار بنمایم پس از آن ممکن است برای آنان پرسش­ هایی پیش بیاید، پرسش­ هایی که اگر من پاسخ آن را بدانم مایۀ افتخار و مباهات من و شماست ولی اگر آنان دانسته یا ندانسته به آنچه می­ دانم نگاه نکنند و از آنچه می­ دانم نپرسند بلکه چیزی بپرسند و کاری بخواهند که من نمی­ دانم این باعث شرمساری و خجالت من می­ شود. این است که من لب به سکوت بسته­ ام و خاموشی برگزیده­ ام. پسر دانا این را گفت و پس از مکث کوتاهی با لبخند ادامه داد :

Hadi Golestani در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۳۹ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵:

سلام 

سلام یار انشاالله قسمت شما و اقا رضا(سید علی ساقی(

کج رو در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۳۶ دربارهٔ عارف قزوینی » تصنیف‌ها » شمارهٔ ۱۰ - از خون جوانان وطن لاله دمیده:

درود! با توجه به مقدمه ای که در ابتدای تصنیف بیان شده . شاعر به مخاطب خود ، آرامش پس از طوفان حوادث را نمایان می‌کند . آرامشی که در محیط او جاری ست اما در او نه! بنظر میرسد مصرع دوم از بیت دوم اینگونه درست باشد تا حال شاعر را وصف کند : دلتنگی چون من ، مرغ قفس بهر وطن شد . گویا بخواهد بگوید : در ظاهر این آرامش ، کسی چون من که ژرف اندیشم و غمگین برای جانها که تباه شد بهر وطن ، همچون مرغی در قفس خزیده و از گشت چمن محروم مانده .

داود در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۱۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰:

سلام به همگی

لطفا معنی شعر رو میگید

محسن حسن وند در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۰۴ در پاسخ به بیبسواد دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۳۲ - قصهٔ هلال کی بندهٔ مخلص بود خدای را صاحب بصیرت بی‌تقلید پنهان شده در بندگی مخلوقان جهت مصلحت نه از عجز چنانک لقمان و یوسف از روی ظاهر و غیر ایشان بندهٔ سایس بود امیری را و آن امیر مسلمان بود اما چشم بسته داند اعمی که مادری دارد لیک چونی بوهم در نارد اگر با این دانش تعظیم این مادر کند ممکن بود کی از عمی خلاص یابد کی اذا اراد الله به عبد خیرا فتح عینی قلبه لیبصره بهما الغیب این راه ز زندگی دل حاصل کن کین زندگی تن صفت حیوانست:

سلام دوست عزیز، در سوره نور، آیه 31 خود خدا (نه مولانا و امثال مولانا) فرموده است که :

"... و یحفظوا فروجهم...."

لطف بفرمایید و بگویید معادل فروج یا فرج در زبان فارسی یا انگلیسی یا.... چیست؟ ممنونم.

و بعد هم توضیح دهید چرا خدا این کلمه را، که مردمان شریفی همچون جنابعالی حتی

از نام بردن آن احساس شرمندگی می‌کنند و نه تنها آن را به کار نمی برند بلکه از شنیدن آن هم احساس شرم و حیا می‌کنند، به کار برده، آنهم در کتاب آسمانی اش قرآن؟!

 

 

رحیم اکبری در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۳۰ در پاسخ به سینا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۲:

سلام. بیت اصلی باید نوشته شود:

عابدان آفتاب از دلبر ما غافلند

ای ملامتگو خدارا رو نبین و رُو ببین

این بیت اشاره به خانه کعبه و عمود تابیدن خورشید بر آن هنگام اذان ظهر است.

حافظ مناظرات و مباحثات علمی در عصر خویش داشت و یکی از شبهاتی که آن زمان به مسلمانان میشد این بود که  در آن زمان قبله نما وجود نداشت و مردم نماز ظهر را دقیقا رو به خورشید اقامه میکردند،  هنگام اذان ظهر خورشید دقیقا عمود بر خانه کعبه است ،و به همین دلیل ،مسلمانان را که رو به خورشید نماز میخواندند خورشید پرست مینامیدند.. اما حافظ پاسخ تمام این شبهات را به زیبایی  در یک بیت ارایه میکند.

«منظور از رو اولی، بالا و رو و فوق است و «رُو» دومی،فعل امر است به معنای برو. 

میگوید که ای ملامتگو و ایرادگیر،خورشید عمود بر کعبه نشانه است و ان را با خدا اشتباه نگیر و خدارا روی کعبه نبین بلکه آنجا برو و ببین که آنچه را که تو فکر میکنی  خورشید است، دراصل خانه کعبه است. البته این بیت را بنده بخام توضیح بدم باید حداقل صد تا ۱۵۰ صفحه مطلب علمی بنویسم که از حوصله خوانندگان خارج است.

خداراوشاکریم که دیوان حافظ داریم.

اکبر احمدی در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۵۰ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۳:

با عرض سلام

ساده شده این حکایت برگرفته از کتاب «حکایت هایی شیرین در باره سکوت» تقدیم می گردد:

روزی پدری با خاطری آزرده و رنجیده رو به پسر با هنر و با خرد خود کرد و با گلایه گفت: پسرجان! تو که فردی دانا و هنرمند هستی و به فنون مختلف این روزگار آگاهی زیادی داری چرا وقتی در میان دانشمندان و دانایان می­ نشینی اینقدر خاموش و ساکت هستی که گویی هیچ بهره ­ای از علم و دانش نداری و چرا با دانش خود دیگران را بهره مند و پدرت را سرافراز نمی­ کنی؟

پسر که برای خودش مردی بود و از دانایان روزگار خود بود ولی با این حال از مردم دوری می­ کرد و با دیگران کمتر همنشین می­ شد و همانگونه که پدرش به درستی فهمیده بود علم و فضل خود را در برابر دیگران بُروز نمی­ داد و آشکار نمی­ کرد در جواب پدرش به آرامی و با ادب گفت: آری پدرجان! من ساکت و خاموش هستم ولی نه به این علت که چیزی نمی­ دانم و یا سخن حکیمانه­ ای برای گفتن ندارم بلکه  .......

برگ بی برگی در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۰۷:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹:

یا رب سببی ساز که یارم بسلامت 

باز آید و برهاندم از بند ملامت 

 در غزل پیشین حافظ از یار  یا خویشِ اصلیِ همه  انسانها سخن گفت که با دیدن بی وفاییِ انسان نسبت به پیمانِ الست ، در اوانِ نوجوانی اقدام به سفر نموده و در  دم هشدار داد که با این سفر درد و غمِ انسان به منتهای خود خواهد رسید ، بنظر میرسد این غزل در ادامه غزل  قبل بوده و حافظ از خداوند می خواهد تا با لطف و عنایت و قانون کن فکان خود اسباب و زمینه بازگشتِ آن یار سفر کرده را فراهم کند ،اما با سلامت ، سلامت در عالم عرفان یعنی از طریق و با رعایت طیِ مراحل سلوک ، پس‌حافظ با بکارگیری این واژه به ما گوشزد می کند که بدون کار و طی طریقِ معنویت ، فکرِ بازگشت یار گمگشته خود را هم نکن و ملامت ها نیز همچنان ادامه خواهند داشت ، ملامت در مقابل سلامت آمده است که در عرفان بیراهه رفتن و کارِ بیهوده است ،( گروهِ گمراهِ ملامتیه پیوسته به خود آسیب می زدند تا گناهانشان آمرزیده و رستگار شوند ) ، اما اگر‌ بخواهیم آنرا به معنی رایج بگیریم سرزنش از جانب رقیب یا خویشتنِ توهمی انسان است که پیوسته در گوش پوینده راه عاشقی آیه یأس و نومیدی برای موفقیت در این راه می خواند ،‌ پس ملامت در هر دو معنیِ خود بند یا دامی ست برسر این راه که می‌تواند منجر به بازداشتن عاشق از ادامه مسیر گردد . 

خاک ره آن یار سفر کرده بیارید 

تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت 

حافظ لازمه کار معنوی را تغییر نگرش به جهان می داند تا از نگاهی که فقط جهانِ اجسام را می بیند به دیده و چشمِ جان بین برسد ، چشمِ جهان بین محدودیت بین و محدودیت اندیش است اما جانِ جان بی نهایت است و قدر مسلم اینکه برای باز آمدن یار سفر کرده که از جنس و امتداد ِ خداوند است باید چشم جان بین داشت ، پوینده راه عشق میتواند و باید خاکِ راهی که یار از آن گذر کرده را توتیا و محل اقامت در چشمِ جهان بینِ خود کند تا دیدگانش به عالمِ جان و معنا بینا شود و در اینصورت می‌تواند رخسار زیبای یار را ببیند ، مولانا می‌فرماید: 

دیدن روی تو را دیده جان بین باید / این کجا مرتبه چشم جهان بین من است 

 خاکِ راه ، خاکِ درِ میخانه  و خاک کوی دوست ، همگی کنایه ای هستند از گشودنِ فضای درونی یا شرح صدر تا بینهایت خداوند ، که پیش‌نیازِ باز و گسترده شدن دید و نظرِ پوینده راه عشق  است .

فریاد که از شش جهتم راه ببستند 

آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

شش جهت  کنایه از جهانِ فرم و ماده و درگیر شدنِ ذهن با آن است، حافظ ادامه می دهد پس از گسترده شدن دید و نظرِ عاشق است که به مقامِ حیرت رسیده و می بیند از شش جهت راه بر او بسته است ، این فریاد از شگفتی و تعجب است ، چرا که تا پیش از این توسط این جهان و فکرهایش به هر سوی کشیده می شد، چپ‌ ،‌ راست ، پشت سر ، پیش روی ، بالا و پایین همان شش جهت معروف هستند که با گشایشِ دیدگانِ جان بین بر انسان بسته می شوند ، عاشق از آن پس به چپ و راست منحرف نمی شود و فقط راه راستِ زندگی را در پیش می گیرد ، همچنین افکارش در پشت سر  یا گذشته و یا پیش رو و آینده سیر نمی کند ، از بالا و پایین پریدن و تقلای برتر بودن که به پستی و پایین رفتن ها می انجامد نیز مصون می شود ، نه خود را بیشتر و بالاتر از آنچه هست می بیند و نه موجودی پست و بی ارزش که لایقِ جانان نیست ، پس حیرت و فریاد سالک تا عرش می رسد که این چگونه حالتی ست که از این پس چیزها و فکرهای این جهان قادر به حرکت او نیستند ، او همان نقطه و خال خداوند می شود که از آغاز بود و در عین حال ، درونی به گستردگی بینهایت خداوند یافته است ، حافظ می‌فرماید عاشق ، رسیدن به این مرتبه را مرهونِ این شش ِ دیگر می بیند ، خال نقطه شروع آفرینش و بی جهتی ست ، خط زیبایی و هارمونی ست که در همه اجزای هستی قابل مشاهده می باشد، زلف نمادِ تکثر و جهان زیبای ماده،  و رخ تجلی خداوند در کل هستی ، عارض هشیاری نظر و قامت یعنی همه این زیبایی ها را انسان می تواند مشاهده و ادراک کند اما قامت و بلندای ذات او غیر قابل دسترس است ، و عاشق سالک پس از معرفت و شناختی که نسبت به این شش پیدا کرد از  شگفتی فریادش به افلاک میرسد  .

امروز که در دست توام مرحمتی کن 

فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت

پس‌حافظ از خداوند طلب می کند  به او  و انسان لطف و مرحمتی عنایت کند تا به این مرتبه از معرفت و شناخت برسد پیش از این که وجودِ جسمانیش بار دیگر به خاک و مواد شیمیایی  تبدیل شود  که پس از آن دستِ انسان از این جهان کوتاه و اشک و افسوس و پشیمانی سودی برای او در بر نخواهد داشت ،یعنی همه شرایط تبدیل در این جهانِ فرم و ماده برای انسان فراهم شده و خداوند نیز با لطف خود فرصت زیست و امکانِ این تبدیل را برای همه انسان ها به خویشِ اصلی مهیا کرده است ، پس باید قدردانِ  این فرصت بود .

 

ای آنکه به تقریر و بیان دم زنی از عشق 

ما با تو نداریم سخن ، خیر و سلامت 

روی سخن حافظ  بینوایانی هستند که فقط با زبان و گفتار (تقریر ) لافِ عشق و عشقبازی می زنند ،‌ یعنی اکثریت ما و حافظ می‌فرماید پیغامهایی که تا اینجای غزل بیان شد اصلآ برای لفاظی نیست  ،‌ پس اگر چنین تصوری از غزل داری و برای عاشقی سعی و تلاشی از خود نشان نمی دهی بهتر است همینجا خداحافظی کنیم ، ما را به خیر و شما را بسلامت ، یعنی خواندن بقیه غزل هم هیچگونه سود و منفعتی نداشته و جز اتلاف وقت  نتیجه دیگری برایت در بر ندارد ، اما اگر خیالِ عاشقی داری در بقیه ابیات تأمل  و اندیشه داشته باش.

درویش مکن ناله ز شمشیر احبا 

کاین طایفه از کشته ستانند غرامت 

درویشی و احساس فقرِ معرفتی از اولین مراحل سلوک معنوی ست که تا برای انسان مسجل نگردد طلب در او برانگیخته نخواهد شد ، همانند بیمار که تا بیماری خود را نپذیرد خود را نیازمندِ مراجعه‌ به طبیب نمی بیند ، حافظ می‌فرماید احبا و دوستان همان طبیبانِ الهی هستند که کار درمان را با شمشیر شروع می کنند ، احبایی چون حافظ و مولانا با غزلیات و ابیات خود شمشیر از نیام کشیده و در پیِ کشتنِ خویشتنِ کاذب و متوهم انسانِ عاشق هستند تا با این کار خویشِ واقعی انسان فرصتِ بروز و ظهور یابد ، این طایفه برخلاف آنچه  مرسوم است و به خانواده کشته شده غرامت یا خون بها می دهند ، از عاشق غرامت هم می گیرند ، یعنی همه تعلقات و دلبستگی های دنیوی را از ایشان می ستانند تا سرانجام راهش به یک یکِ آن شش جهت بسته و سرانجام به اصل و خویشِ خود زنده شود ، و آن کدام عاشقی ست که آنقدر پهلوان باشد و از شمشیر احبا هراسی به دل راه ندهد ، پس بی دلیل نبود که حافظ از ما خواست اگر اندیشه عاشقی نداریم به بقیه غزل نپردازیم .

در خرقه زن آتش که خمِ ابروی ساقی 

بر می شکند گوشه محراب امامت 

حافظ می فرماید نه تنها تعلقات دنیوی از زیر تیغ و شمشیرِ احبا جان سالم بدر نمی برند ، بلکه عاشق باید خرقه تعلقات مذهبی و باورهای کهنه و تقلیدی را نیز به آتش کشیده و از میان بر دارد ، خرقه ای که با وصله های رنگارنگی از انواع جعلیات و خرافات تهیه شده و عالمِ دینی همه هویت خود را از این خرقه داشته و علاوه بر آن داعیه امامت دارد و در این محراب دلخوش به اقتدا کنندگان و پیروانش می باشد ، حافظ می فرماید اگر هم که او خود به این‌ کار اقدام نکند و چنین خرقه ای را آتش  نزند ، پس  بدون شک عتاب و اخم حضرت معشوق یا ساقیِ الست گوشه چنین محرابِ خود ساخته ای را درهم می شکند و آبرو یا ناموسِ جعلی وی را به اشکال مختلف می‌برد تا شاید سرانجام به خود آمده و در راه عاشقی قرار گیرد .

حاشا که من از جور و جفای تو بنالم 

بیداد لطیفیان همه لطف است و کرامت 

پس حافظ می‌فرماید اینچنین اخم و جور و جفایی در واقع سرتاسر لطف و عنایت و کرامت است که به فرمانِ آن یگانه ساقی و  توسط لطیفان  ( باشندگان عالمِ معنا و کائنات ، یعنی ملائک که از جنس عشق و لطیف هستند ) به انجام می رسد ، و عاشقان و پهلوانانی چون حافظ حاشا که از آن لطف و کرامتِ ساقی و بیدادِ لطیفیان که مجریان ِ کن فکان الهی هستند  ناله سر دهند ، یعنی پذیرش و حتی اقدام عملی عاشق در به آتش کشیدن خرقه تعلقات اعتقادی خود ، کاری که مولانا به خواست و توصیه شمس تبریزی آن را پذیرفت و عذر مریدان و مقتدایان را خواست و از شیخی و راهبری نیز  استعفا داد و مولانا شد:

"گفت که شیخی و سری ، پیش رو و راهبری / شیخ نِیَم پیش نِیَم ، امر تو را بنده شدم" 

کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ 

پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت 

سرِ زلف ، عاشق را بسویِ رخسار رهنمون می شود ، پس مبحث و قصه عاشقی کوتاه و مختصر شدنی نیست ، ادامه دار خواهد بود و از اهمیت آن کاسته نخواهد شد ، این سلسله موی زلف مانند حلقه های زنجیر به یکدیگر پیوسته هستند  ، انقطاع و گسستی در آن وجود ندارد فردوسی و عطار حرفهای خود را زده و می روند ،  سپس مولانا با بیانی دیگر  ادامه می دهد  ، پس از او حافظ است و غزلهای ناب و بی‌نظیرش ،  این سلسله تا قیامت ادامه دارد زیرا قصه عاشقی پایانی ندارد ،‌ منظور این است که حافظ نیز سخنان و اندیشه های خود را بیان نموده است اما سخن به همینجا ختم نمی شود ، دیگرانی ممکن است در آینده آمده و اندیشه های دیگری را بیان کنند ، مانند ملاصدرا که با طرح نظریه حرکت جوهری و جمله معروف "جسمانیه الحدوث و روحانیه البقا "، چالشی شد برای برخی نظرات عرفای پیش از خود ، پس سخنان آنان نیز فصل الخطاب نخواهد بود و این سلسله تا ابدیت ادامه خواهد داشت .

 

 

 

سفید در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۴۱ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۴:

 

هرگز نمی‌دیدی...

 

کاوه آهنگر در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱۹ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۱۴ در پاسخ به سامان دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » ترکیبات » شرح پریشانی:

سلام دوست عزیز 

با غلامان کام روایی یکی از رسومات گذشته گان بود میتونید در گنجور؛ "باب پانزدهم قابوس نامه ی عنصرالمعالی" رو مطالعه بفرمایید

مستانه در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱۹ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۱۶ در پاسخ به فرزام دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۷ - کاوهٔ آهنگر و درفش کاویانی و ساخته شدن گرز گاوسر:

دستتون رو در نظر بگیرید که چطور پشت دست مقابل کف دست هست. در مورد پا هم در گذشته (و امروزه در علم آناتومی) پشت پا جهت خلف کف پا هست یعنی در واقع همونجایی که ما امروز روی پا میگیم.

قطره بقایی در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱۹ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۵۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۹:

وزن غزل را اشتباه درج کرده اید،اصل بحر و وزن چنین است.

بحر:(بحر کامل مربع سالم)

وزن:(متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلن)

سبز باشید

سید علی هاشمی در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱۹ آذر ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۱۴ در پاسخ به رضا ساقی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۳:

بسیار عالی، متشکرم

۱
۱۲۶۲
۱۲۶۳
۱۲۶۴
۱۲۶۵
۱۲۶۶
۵۷۲۹