گنجور

 
بیدل دهلوی
 

داغم از کیفت آگاهی و اوهام هم

جنس بسیار است و نقد فرصت ناکام کم

آنقدر از شهرت هستی خجالت مایه‌ام

کز نگین من چو شبنم می فروشد نام نم

کور شد چشمش ز سوزن‌کاری دست قضا

پیش از آن ‌کز نرگس شوخت زند بادام دم

از خجالت در لب‌ گل خنده شبنم می‌شود

با تبسم آشنا گر سازد آن ‌گلفام فم

مژده ای لب تشنگان دشت بی‌آب جنون

گریه‌ای دارم‌ که خواهد شد درین ایام یم

بسکه فرصتها پر افشان هوای وحشت است

از وصالم داغ دل می‌جوشد از پیغام غم

شوق کامل در تسلیها کم از جبریل نیست

دل تپیدن ناز وحیی دارد و الهام هم

آنچه ما در حلقهٔ داغ محبت دیده‌ایم

نی سکندر دید در آیینه نی در جام جم

محو دیدار تو دست از بحر امکان شسته است

در سواد دیدهٔ حیران ندارد نام نم

محمل موج نفس دوش تپیدن می‌کشد

عافیت درکشور ما دارد از آرام رم

زین نشیمن نغمه‌ ی شوقی به سامان‌ کرده گیر

سایهٔ دیوار دارد زیر و پشت بام بم

اهل دنیا را مطیع خویش‌ کردن‌ کار نیست

پر به آسانی توان دادن به چوب خام خم

وعظ را نتوان به نیرنگ غرض بد نام‌ کرد

این فسون بر هر که می‌خواهی برون دام دم

بی لب نوشین او بیدل به بزم عیش ما

گشت مینا و قدح را باده در اجسام سم