گنجور

حاشیه‌گذاری‌های سید مصطفی سامع

سید مصطفی سامع

تاریخ پیوستن: ۲۲م شهریور ۱۴۰۱

sayed-mustafa.blogfa.com

 

آمار مشارکت‌ها:

حاشیه‌ها:

۶۵


سید مصطفی سامع در ‫۱۱ روز قبل، سه‌شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۲۱ دربارهٔ اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۹۸:

کشتی نجات
طبعم ز نو مرا به نوا شاد می کند
 گل واژه ها سراید و انشاد می کند

باشد خراب میکدهِٔ دل، ولی هنوز
ساقی ز باده ، خانه ام آباد می کند

خاموش  طبع من بود اما ز این‌سرور
 مستانه وار  شادی و فریاد می کند

در یمن با سعادت والای شاه دل
مدح و بیانِ  آن گلِ نوزاد می کند

آمد حسین  زادهِ آزادهِ  بتول
غم دیدگان را ز غم آزاد می کند

باشد به خلق میر هدا کشتی نجات 
هر جا ز لطف خویش، همه امداد می کند

یک ذره  گر تراست به دل مهر او بدان 
سامع، شفاعت تو به میعاد می کند
۲ شعبان ۱۴۰۴

سید مصطفی سامع در ‫۱۱ روز قبل، سه‌شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۸:

صبحِ یتیمی

باز جهان حُزن سراسر گرفت
خانه‌ی دل شعله‌ی آذر گرفت

فجرِ ملال‌آورِ دل‌ها رسید
روزِ سیاه، نور ز کشور گرفت

ظالمی با تیغِ پُر از زهرِ کین
جان ز تنِ ساقیِ کوثر گرفت

هجدهمِ ماهِ صیام آمده
شیرِ خدا جای به بستر گرفت

از سرِ شاه خون سرازیر شد
رنگِ حنا صورتِ سرور گرفت

آه چه گویم که لعینِ شقی
نورِ چراغِ سرِ منبر  گرفت

چشمِ امیدِ همه ایتام بود
یاورِ بیچاره و مضطر گرفت

شب همه شب بهرِ یتیمان طعام
کیسه‌ای بر دوش مکرر گرفت

خوانده ورا نفسِ خودش مصطفی
دستِ قضا نفسِ پیامبر گرفت

از تنِ آن فاتحِ میدانِ جنگ
روح، در آن سجده‌ی آخر گرفت

صبحِ یتیمیِ ائمه رسید
غم به دلِ هر یکی سنگر گرفت


هر کی زده دفتر و دیوان ورق
فضل و کمالِ علی از بر گرفت

معدن نایابِ خدا بود علی
چرخ زمان معدن گوهر گرفت  

بود علی آن شهی کو در غدیر
دستِ ورا شاهِ فلک فر گرفت

او یل و صفدر به صفِ جنگ بود
یک‌تنه در از برِ خیبر گرفت

گاهِ ولادت، ز شرافت یقین
بین که حرم نور ز حیدر گرفت

حقِ خود از قاضیِ عادل علی
مؤمن و کافر برابر گرفت

تا که نماید فدا جان خود 
بهر رسول بر کف خود سر گرفت

هر کی در عالم به رهِ شاه رفت
روزِ جزا مزد ز داور گرفت

از غمِ جان‌سوزِ شهِ انس و جان
سامع، جهان سوگ مکرر گرفت

۱۷ دلو ۱۴۰۴

سید مصطفی سامع در ‫۱۱ روز قبل، سه‌شنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰:

کتاب عمر

عندلیب طبع من خوشخوان مبادا بی شما
سیر راغ و منظر بوستان مبادا بی شما

مهر تان باشد مقیم این دل ژولیده ام
کلبه احزان دل  خندان مبادا بی شما

واژه واژه شعر من ترکیب با مهر شماست 
مصرع های شعر من دیوان مبادا بی شما

شد  بهار عمر من یکسر خزان و برگ‌ریز
این کتاب عمر من پایان مبادا بی شما

روز و شب باشد مرا مدحت سرایی ،دلخوشی
مدح گفتن های من جریان مبادا بی شما

شکر دارم این که هستم چاکر درگاه ز صدق
نوکری ام در جهان شایان مبادا بی شما

هر کی بهر  درد خود سوی طبیبی می رود
ای طبیبا، درد من درمان مبادا بی شما

از گدایان شما این سامع مسکین منم
بهر من در هر زمان  سلطان  مبادا بی شما

1404-12-04

سید مصطفی سامع در ‫۱ ماه قبل، جمعه ۱۹ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۵ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۳:

شاه بی کسان 

نامِ علی حصارِ شبِ تار بشکند
تیغش هجومِ لشکرِ کفّار بشکند

ذکر علی  ز کار بشر وا کند گره
یک «یا علی» بنایِ دلِ زار بشکند

در موجِ فتنه، کشتیِ ایمان به نامِ اوست
این نام، بس مصیبت خونبار بشکند

عدلِ علی قیامِ قیامت به پا کند
پیمانِ زرپرستِ ستمکار بشکند

لات و منات و هم هبل و هر چه بت که است
در پیشِ نورِ حیدرِ کرّار بشکند


شمشیرِ او نه آهن و آتش، که عدلِ محض
عدلش یقین که پشت جفاکار بشکند

در خندق از صلابتِ آن ضرب ذوالفقار 
پشتِ سپاه ولشکر اغیار بشکند

نامش کلیدِ قفلِ درِ کهنه‌سالِ غم
دردی نمانَد آن‌که به کرار بشکند


بوده طعام شاه یکی پارچه نان جو
خشکیده نان به سفره دلدار بشکند

در کوچه‌های فقر، علی شاهِ بی کسان
تختِ فریبِ قصرِ زراندار بشکند

دستِ یتیم اگر به نگاهش گره خورد
بازوی فقر از وسطِ کار بشکند


شیطان اگر هزار فریبی به صف کشد
ایمانِ او موسوس مکار بشکند


در سینه‌ها اگر گره‌ی بسته مانده است
با نام «یا علی» گره از کار بشکند


در ناله‌های چاه، صداقت نهفته است
فریاد او یقین که شبِ تار بشکند

شمشیرِ او به دست، دلش غرقِ رحمت است
مدحش  غبار هر دل زنگار بشکند

  در شأن او هرچه که گفتیم اندک است
باشد تمام عیار، که معیار بشکند

 

هر کس به غیرِ راهِ علی رفت گمره است 
سالک به راه او  رهِ دشوار بشکند


در سهمِ خویش، نانِ جو و اشکِ نیمه‌شب
در سهمِ خصم، شوکتِ شاندار بشکند


وقتی علیست، تیغ فقط سر نمی‌زند
حد می‌کشد، بساطِ ستمکار بشکند

از عدل او زمانه چو دارد هنوز درس 
تا ظلم را مکرر و هربار بشکند


هر جا علیست، فتنه نفس، کم نفس شود
شیطان ز ترس، نقشهٔ تکرار بشکند

از بس بلند شد عَلَمِ نامِ مرتضی
پایِ خیالِ خصمِ بد افکار بشکند

در آخرالزمان چو کشد فتنه صف اگر
یک «یا علی» سپاه و سپهدار  بشکند

سامع اگر ز مدحِ علی دم زند، مدام
 هر جا یقین که صحبت اغیار بشکند

19-10-1404

سید مصطفی سامع در ‫۴ ماه قبل، چهارشنبه ۷ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۰۵ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۹:

پَرِ پرواز

 

دلم یارب عجب امشب حریمت را هوس دارد

پَرِ پرواز بشکسته، و مسکن در قفس دارد 

 

زند سوسو، به هر سو تا که یابد ره به کوی تو

چو بلبل می زند چهچه، دلم بانگِ جرس دارد

 

سعادت گر شود حاصل شبی گِرد سرای تو 

شرف یاب از کرم گردد، تمنای قبس دارد

 

صفا دارد، صفا و مروه و رکن حجر هر یک

بکن یارب نصیبش تا همین سامع نفس دارد

 

مدینه گنبد خضرا و هم خلد بقیع از لطف 

رسان یارب هر آن کس را که در دل این هوس دارد

 

قندهار-07-08-1404

سید مصطفی سامع

سید مصطفی سامع در ‫۷ ماه قبل، یکشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۵۵ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۸۱:

دو ملک

 

عاصی ام پستم بدم لیکن خدا را می شناسم

آن یگانه ذات رحمان، کبریا را می شناسم

 

می دهم از جان گواهی ذات حق یکتا بود 

 خالق کل مالک هر دو سرا را می شناسم

 

در لحد گر پرسدم از پیر و مرشد دو ملک

  گویم آن شافع کل خیرالوراء را می شناسم

 

از کتابم گر بپرسد گویمش قرآن بود 

آیه آیه جزوه‌ها را سوره ها را می شناسم

 

از صراط مستقیم و هادی اش پرسد بگویم 

مرتضی شاه نجف شیر خدا را می شناسم

 

باز اگر پرسد ترا اعمال نیک است اندکی 

سر فکنده گویمش خیر النساء را می شناسم

 

گرچه باشد کیسه ام خالی ولی دارم امید

خط و سیر مجتبی میر سخا را می شناسم 

 

می برم نام از حسین ارباب خود با افتخار 

سامع ام من خسرو کرب و بلا را می شناسم  

 

یک به یک نام امامان را برم در نزد شان 

تا امام عصر پیر و مقتدا را می شناسم

سید مصطفی سامع در ‫۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۰۱ دربارهٔ صامت بروجردی » قصاید » شمارهٔ ۲۵ - در مدح قمر بنی‌هاشم حضرت عباس(ع):

تیر تیز

شنو سازم  بیان از کربلا و حزن سوزانش

عجب جان سوز می باشد غم سلطان خوبانش

به روز پر ز سوز گرم عاشورا به دشت طف

شدند آل رسول الله شهید راه یزدانش

چه گویم از ستم های عدو بر عترت اطهر؟

روا هرگز نمی دارم چنین ظلمی ز دونانش

 

ببستند آب را بر روی یارانِ شه مظلوم

نوای العطش پیدا ز اطفال و صغیرانش

 

نه شرمی از خدا کردند نِی از احمد حیا کردند 

بسی جور و جفا کردند بر آل پاک عطشانش

 

علی اکبر که بودی خلق و خویش چون نبی الله

تنش را اِرباً اِرباٰ کرده دشمن های نادانش

 

به تیرِ تیزِ سه شعبه درید حلق علی اصغر 

به آغوش پدر جان داد جانش را به یزدانش

 

دو دست از جسم پاک آن شهنشاه وفا عباس

بریدند و زدند تیری عدو بر چشم مستانش

 

تن بی سر، سر بی تن به روی خاک افتاده 

همه اصحاب ثارالله شدند قربان جانانش 

 

به خنجر حنجر مولا حسین را از قفا ببرید 

بود لعن خدا بر شمر و ابن سعد و یارانش

 

زدند آتش عدو بر خیمه گاه شاه بی لشکر 

سپاه بد سیر غارت نمودند مال و سامانش

 

سواران تاختند بر جسم سبط احمد مکی 

چه گویم از تن صد چاک و نعش خون افشانش

 

پر از خار مغیلان بود دشت کربلا ای وای 

دلا هر دم بسوز از حزن و فریاد یتیمانش

 

امان از رنج وغمهای فراوانِ دل زینب 

امان از شام عاشور و شب شام غریبانش

 

چهل منزل به منزل بود سر ها بر فراز نی 

سر هفتادو دو تن همچو خورشیدِ درخشانش

 

تنور خولی ملعون منور شد ز راس شاه

فدای راس مولا و تلاوتهای قرآنش 

 

 بسی رنج و تعب دیدند اسیران از ستمکاران 

 زدند با کعب نی یارب گهی با چوب خزرانش

 

گروهی خارجی گفتند و خندیدند بر آنان

بریختند خاک و خاکستر فراز فرق شاهانش

 

سه ساله دختر مولا رقیه از غم بابا 

تنش شد خاک در آنجا به شهر شام ویرانش 

 

 ز شرح ماجرا سامع بیا یکدم سکوتی کن

که عرش و فرش محزونند از حزنِ فراوانش

 

روز عاشورا ۱۴۰۴-۰۴ـ۱۵

سید مصطفی سامع 

سید مصطفی سامع در ‫۱ سال قبل، سه‌شنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۱۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶۷:

شهر الرجاء 

ای عاصیان ای عاصیان مــاه دعـــا آمد پدید
مــاه صـفا مــاه ثــنــا مـــاه هـــدا آمـد پـدید

رحمت ز رب پیوسته شد درهای دوزخ بسته شد
ابلیس از خـود خسته شد گاه عطا آمد پدید

آمـد بـــهـــار دلــنــوا  فـــصــل کـــلام کـبــریا 
پر نور شد دلهـــای مـــا عهـــد نـــوا آمد پدید

ای دل طلب کن مغفرت از کرده زشت و خطا
بی شک اجابت می شود فصل سخا آمد پدید

سوزد گــناه انـــــدر گنــاه بــا رحمـت ذات اله 
کندی مکن ای بــی پناه  وقـــت طلا آمد پدید

مِن الفِ شَهر اندر صحف، ایزد بیانش کرده است
غافـــل ز این فرصت مشو،دور عـــلا آمد پدید

شبـــها مکـــن جــانا تلف ، بالا نماخالی دو کف 
مِن سیئاتــــــک  لاتخف، شهر الرجاء آمد پدید

آیات اطهر را بخوان هم قدر و کوثر را بخوان 
یک ذکر  بهتر را بخوان  وقت قضا آمد پدید

چشم و زبان و گـــوش را سامع نگهدار از گناه
دل را مصـــفا کن دمــــی عصر صفا آمد پدید

رمضان   ۱۳-حوت ۱۴۰۳

سید مصطفی سامع در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۱۱ دربارهٔ جیحون یزدی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۸ - در تهنیت ولادت امیرالمومنین علی بن ابیطالب علیه السلام:

سرِّ رب 
ساقیا می ده که شد ماه رجب 
شد زمانی شادی و عیش و طرب 

گو به مطرب زن  تو ساز دلنوا 
تا زداید از دل محزون   تعب 

بعد سه روز و سه شب شد آشکار
ماه تابان از حرم با نور رب

شد چراغانی ز شادی هر طرف 
جلوگر شد  میر کل شاه عرب

بوسه ها زد بر رخ حیدر نبی 
خنده زیبد بر  رخ مولا  عجب

روز مولود علی حیدر شده
 نعره حیدر زنید  هر روز و شب

یاعلی و یاعلی و یاعلی 
نام حیدر است هردم زیب لب

از فلک خیلی ملک سوی زمین
آمدند بهر طواف  گل نسب

 باب شهر علم احمد حیدراست
او بود شیر خدا و سر رب

فاتح بدر وحنین و خیبر است
شیرگیر و شیر کش  والالقب

گفت احمد بعد من مولا علی
بهر تان باشد امیر منتخب

 روز محشر ساقی کوثر علی است
باده مینا ز مولایت طلب 

داده ایزد بهر او عز ومقام 
حاسدان ورزند بخل از چه سبب

او قسیم نار و جنت در جزاست
راه جنت بی ولا  باشد صعب

گر ترا حب علی باشد مترس 
بر رهت رو بر مه گرد سوی عقب

می شود محسوب عبادت ذکر شاه
نه قدم در بزم او با صد ادب

بزم مدح تو عجب شیرینتر است
از نبات و شهد و قند و هم رتب

ای به قربان ره ولای تو 
جان وفرزند و عیال ومام و اب

سامعا بر راه حیدر نِه قدم
راست باش هرگز مرو در راه چپ

دوستارانش بود با عیش و نوش 
دشمنانش تا ابد در تاب و تب
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
۱۴۰۳-۱۰-۰۷

سید مصطفی سامع در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶:

مناجات رجبیه

ای پناه بی پناهان الغیاث
وی امید نا امیدان الغیاث

طاعت ما اندک و جودت فزون
از بلا برما نگهبان الغیاث

کس بخواهد یا نخواهد می کنی
بی نهایت لطف و احسان الغیاث

یا الهی از تو خواهم در دو کون
خیر و خوبی را فراوان الغیاث

چون که داد تو فراوان است نه کم
پس بی افزا رب سبحان الغیاث

شرِ این دنیا و عقبا دور کن 
بهر این (سامع) خجلان الغیاث

این محاسن را بر آتش کن حرام 
از کرم ای ذات منان الغیاث

سید مصطفی سامع در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، یکشنبه ۲ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۲۹ دربارهٔ محیط قمی » هفت شهر عشق » شمارهٔ ۶۵ - در منقبت و رثاء حضرت فاطمه ی زهرا علیه السلام:

داستان انار 
بعد ذکـرِخدا و نعتِ رسول  
می گشایم زبان به مدحِ بتول 
 
داستــانی کنـــم بیـــان بشنو  
که صحیح الخـبربود منقول 
 
گفت راوی که فاطمه یکروز  
گشت بیماروشد زدرد ملول  
 
آمـد انــدر کـــنــارِ او حیدر 
به پرستاریش بـُدی مشغول  
 
گفت حیدر بــه بانوی عالم  
چه بود میلِ دل ترا معمول  
 
گفت بابم زهمـسرت هرگز 
نکنی خواهش از زر واز پول 
 
حرف تومثلِ حرف باب منست 
هرچه گویی کنم به دیده قبول 
 
گر برایت همی بود   مقدور  
 یک انـاری بیار جانِ بتول   
 
صاحب جودولطف وکان عطا  
شاه خوبـــان، علـــی ولی الله 
 
شد برون از درونِ بیت عاجل 
تا کـند دانه ای انـــار  حاصـــل 
 
رفت هر سو ولی  نیافت انار 
مرتضی شیر رب مــهِ کامل  
 
گفت آنجا به مرتضی یک کس  
نزد شمعون شود  انار حاصل 
 
رفت بر دربِ  آن یهودی زود   
داشت شمعون انـــار در منزل  
 
زو گرفت یک انار شـد راهی   
جانب منزل  آن شـــــهِ عادل 
 
ناگهان بین راه علـــــی بشنید  
ناله  کــورِ بــی کــــسِ سائل 
 
بود آن کور در خرابه مقیم 
نزد اودر خرابـــــه شد داخل 
 
شـــد پرستارِمردِ کـــورِعلیل  
تا کند بهر وی رفــعِ مشکل  
 
گفت براوکه چیست میل دلت 
او اناری بخواست از بـــاذل  
 
صاحب جودولطف وکان عطا  
شاه خوبـــان، علـــی ولی الله 
 
کرد آن دم دو نیم شهِ فاضـــل   
نیـــــم آن داد تا خـــورد کامل 
 
خورد نیمی انار و خواهش کرد 
نیم دیـــگر زمرتضــــی ســـائل 
 
دست ها شد تهی و با دل زار 
پس علی شد روان سوی منزل 
 
گشت وارد به بیتِ خود او دید 
طبـــــقی پرانــار در داخل 
 
نزد زهـــرا  بیامـد و پرســــید  
کین انارازکجـــا بشـــد حاصل  
 
گفت آورد یکی طبق و بگفت 
داده  این را امیر حق واصل  
 
کردی در راه حق علی انفاق  
شد انار از بهشتِ حق نازل 
 
سامعا از علی چو کور بخواه 
که گشـــاید گــره ز کـارعاجل 

همه داستان به یک ساعت
بسرودم ز ذوق دل کامل 
 
صاحب جودولطف وکان عطا  
شاه خوبـــان، علـــی ولی الله  
 
۱۷-۰۹-۱۴۰۳

سید مصطفی سامع در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۰۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲:

شعر شماره ۱۷۴

نیکی 

بهار عمـــر گر طـی شـد خـزانِ او چیکار آید
نه طاقت در بدن ماند نه کار،از جسم زار آید

به راه ومسلک جـــانان بیا طی کن بهار عمر
بجز سیر ولای او، نه ســودی در  گذار آید

اگر تاب وتـوان باشد بیا نیکی به مردم کن
که نیکی کردنـت آخر به محــشر در شمار آید

بیا بهـر سفر یـک توشه ی جـــانا مهــیا کن
کف خالی و بار معصــــیت بر تو فشار آید

شبــی با ناله وآهـی بگــو  یارب پناهی ده
سوای بندگــی تو  چه چیزی مر بکار  آید

کریم و راحمی  ای دلبر دلجو، به دل ساکن
ولـی دستـم تهی باشـد مرا شرم از ندار آید

برو بر راه حق سامـع به عون کبریا هر دم 
نترس از زحمت هستی دعا دفع شـرار آید

یکشنبه ۱۳-۰۳-۱۴۰۳

سید مصطفی سامع در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، چهارشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰:

آیه قربی مـن کـــه از بــاده دلخـــواه ولا مدهوشم جرعه ای زان می مینا به جهان نفروشم تا نفــس در بـــدنم سیـر کنــد سیــر کنم بر در میکـــــده آنــجا مـی بی غش نوشم طالــــب ساغرنابم که روا است به شرع نه از آن بــــاده که از سر، برباید هوشم می همان مـی که برد از بر مـــن حال فگار چونکه غم هـای جهـان گشـته مـرا پـاپـوشم می درم بر تن خود جامه ی منحوس گناه بعد از این جامــــه نیکان جهان می پوشم در دو گیتی بودم آیــــه قربی بــــــرهان بهـــر پـــــــاس ره والای ولا می کوشم سامع ام تابـــع فرمــــــان خدا را دارم حلقه پرگـــــهر نـــــــــاب ولا در گوشم چهارشنبه ۲-۳-۱۴۰۳

سید مصطفی سامع در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۲۷ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۲ - (مناجات اول) در سیاست و قهر یزدان:

ثامن و ضامن

 

بــــزم طــرب بـــاز مهــیا شده

هلهـلهِ خلــق هــــــویــدا شده

 

آمده در گلــــــشنِ هسـتی بهار

باغ و چمـن سبزو شکوفا شده

 

بوی خوش سنبل وگل می دمد

دشت و دمن غـــرقِ تماشا شده

 

سهره و قمری و نـــوای هـــــزار

طـــــرف گلسـتان به غوغا شده

 

ساقـــی بـــده بـــادهِ ناب طهور

میلِ مـــی نــــــابِ دل آرا شده

 

طایر طبــــعم به قفـــس پر زند

بال و پــرش بهــــر سفر وا شده

 

مطرب خوش خوان کجایی بیا

طبل و دف و تار به نجوا شده

 

آمده یــــک تازه نفس در جهان

کز دم او کـــــار مســـیحا شده

 

با قـــدمِ نیـــکِ شهــــنشاه دین

روی زمین خـــــــــلدِ معلا شده

 

باد مبارک شــــــــــب میلاد او

لیلهِ او چون شـــــب یلدا شده

 

ثامـن و ضامـن رضـــا آمدست

طوس ز او مشـــهد اعلا شده

 

کان کــرم قلـــزم بخــشش بود 

رأفـــت او بر همه پیـــدا شده

 

میر جهـان قبــــــله هفتم رضا

بر حرم او همه شـــــیدا شده

 

اوســـت طبیب همهِ بی کسان

بر درِ او درد، مــــــــداوا شده

 

هرکـه شــــود زائر کــــوی رضا

قبر وی از نور تجـــــــــلا شده

 

پــــیروِ او بیـم نــدارد ز حــشر 

راه وی ایـــــــــمن ز بلاها شده

 

خوان ســـخا و کرم و جود او

پهن، برای همــــــه هر جا شده

 

کــرده رها آهـــویی از دام مرگ

ضـــــــــامن آهـــو مسما شده

 

آمده سنــگ ازپــــی تعظیم او

از ســر کــوه چاکـــــر آقا شده

 

سامـــع مسکین صفت نوکرش

خاک کــــــــف خادم مولا شده

 

جمعه ۲۹ -۰۲-۱۴۰۳

مفتعلن مفتعلن فاعلن

سید مصطفی سامع در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۲۶ دربارهٔ الهامی کرمانشاهی » شاهدنامه (چهار خیابان باغ فردوس) » خیابان دوم » بخش ۷۴ - به میدان رفتن حضرت عباس علیه السلام به فرمان امام علیه السلام:

ترجیع بند 

میدان رفتن ابوالفضل 

 

ای علمــــدارِ بــا وفـــا عباس

وی یــل پُــر دلِ غـــزا عباس

 

بر تو از خالقت سلام و درود

تا به روز حسـاب یا عباس

 

ای به نزد تو خود وفا مبهوت 

تویی ســـر چشمهِ وفا عباس

 

مـرد و مــردانگی بــه تو نـازد

تویـی الگــــــو و رهنما عباس

 

لرزه افتد به جسم لشکر دون

گر بیایـی به عرصـــه ها عباس 

 

دم تیــــغ تــــو در دم پیکـــــار

 ســر اعـــدا کنـــد جــدا عباس  

 

 

ساقـــی تشـــنگـــــان کـــربـبـلا 

جـــرعـه‌ای آب را رســــان سقا

 

روز عاشـــور ساقــــــی خوبان 

تشنه چون دیـــد کودکانِ گران 

 

العطـش العطـــش صـــــدا آیــد

زاهـل خیمـه به سوز و صد افغان

 

 نـــــــزد اربـــاب بـــا ادب آمـــد

گفت صبرم سر آمد ای سلطان 

 

اذن جنگم بــــــده که تا سازم  

جان فـــدای تو ای مرا جانان 

 

گفت مولا بگیــــر مشک و برو

جرعه ای آب در خیام رسان 

 

شد روان جانـب فرات آن گاه 

صف اعــــــدا درید شیر غران 

 

ساقـــــی تشـــنگـــــان کـــرببلا

جـــرعـه‌ای آب را رســــان سقا 

 

بر لـــــــــب نهر آمـــد آن سرور

 پُر نمودش دو کــــف ز آب گذر

 

یادش آمــــــد ز تشنگی حسین

 از کفش آب را بریخت یکسر 

 

گفت با خـود حسین تشنه بود

 ایـن نبــاشـد مــرام یک نوکر 

 

مشک را پُـــر زآب کــــــرد آمد 

جانــــــــب خیـــمه ی شه برتر 

 

ابن ســـعد لعیــــــن زد فـــریاد 

حمـلـه آریــــد بـــر یـــل حیدر 

 

 

 

ناگاهـــــــان ظالمی برید ازتن

هر دو دســــــتِ امیر نام آور   

 

گشـــت، او نامیـــد از رفـــــتن

تیـــر، مشک اش دریــد درآخر 

 

 

ساقـــی تشـــنگـــــان کـــربـبـلا 

جـــرعـه‌ای آب را رســــان سقا 

 

 

آه چگویم که زد یکـــی زاشرار 

بر سرش آهنین عمـــود یک بار

 

از فـــرس روی خاک گرم افتاد 

دستهایش ز تن جــــــدا خونبار

 

زد نــــــدا یا اخـــــا مرا دریاب 

آمد انــــــدم حسین مه رخسار

 

گفــت برادر مرا کــمر بشکست 

از غــم تو به ایــن دیار فگــــار

 

بعد تو شـــد جهان مرا زندان

زود آیــم بــــه نزدت ای دلـدار

 

خـون شـده قلب عاشقان سامع

توســن خـامـــه گیـر زیـن گفتار

 

ساقـــی تشـــنگـــــان کـــربـبـلا 

جـــرعـه‌ای آب را رســــان سقا 

 

سه شنبه ۱۱-۲-۱۴۰۳

سید مصطفی سامع در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۱۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۵:

شعر شماره ۱۵۵

درِ توبه

کنم آغاز هر کاری بنام خالق قدوس 
بود نام  دلارایش  کلید گنج دقیانوس 

اگر خواهی ترا پر نور گردد گور تاریک ات
شود روشن ز بسم‌الله بسان  تابش فانوس


به تن بنما لباس بندگی و پادشاهی کن
چه زیبا  خلعتی باشد مهیا کن تو آن ملبوس

بیا بر درگه ی یزدان انیس تو بود رحمان
بخوان آن ذات بی پایان ، ترا منان شود مانوس

در توبه به روی عاصیان باز است شتابی کن
زند دریای رحمت جوش، مشو از خالقت مایوس 


رها کن نفس اماره مرو بر راه دون سامع
کمین در راه تو باشد شیاطینِ  بد منحوس

پنجشنبه ۶-۲-۱۴۰۳

سید مصطفی سامع در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۱۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸:

مصحف ناطق 

حمد خدا کن دلا رهبر تو مرتضاست 
بر در رب سر بسا میر تو شمس هُدا ست

اینکه تویی پیروی شاه جهان شکر گو
سالک این راه باش راه علی بی بلاست

غیر ره  مرتضی هر که در آن راه رفت 
رفته به سوی فنا، راه علی دان بقاست

شمه ی از فضل او گویمت ای جان شنو 
نفس نبی در نُبی مظهر ذات خداست

بدر و حنین و احد ، خندق و خیبر همه
فاتح هر یک ز آن کیست؟ امیر ولاست

آنکه به جای نبی خفت شبی بی هراس 
حفظ تن شاه دین بهر علی پر بهاست

بر سر منبر کسی غیر علی این نه گفت
حرف سلونی فقط از شه خیبر گشاست

گفت به روز غدیر  بر همه خاص و عام 
بعدِ منِ مصطفی  رهبر تان مرتضاست

خشک شود بحر آب از صفت و مدح شاه 
مدح علی در کتب بی حد و بی انتهاست

کیست به غیر علی وارث علم نبی ؟
عالم اعلم یقین بعد رسول خدا ست

آمدن و رفتنش راز عجیب است وبس 
کعبه و مسجد ببین زاد و شهادت او راست

مهر جواز صراط  در کف والای اوست 
قاسم نار و بهشت   در صف روز جزاست 

یاور بی یاوران بهر یتیمان برد
بر سر دوش علی کیسه ی پر از غذاست

مصحف ناطق بود دست خدا سامعا 
معیت حق بدان با وصی مصطفاست

پنجشنبه ۶-۲-۱۴۰۳

سید مصطفی سامع در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۰۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۰۶:

تاج عزت

دارم انــــدر دل ولای آل طــاهــــــــــا بیشتر

صـــــرف عمــرم با ولا گــردد چه زیبا بیشتر

 

در مســـیر مکتــب شــــاه ولایــت در جهان

پا نهادم یافتـــم صـــدق و صفــــــا را بیشتر

 

تاج عزت بر ســـــرم دارم ز حـــب اهلبیت

این مؤدت را فـــزون بنــــــــما خدایا بیشتر

 

صد هزاران شکر رب آرم به لب هر روز و شب

اینـــکه دارم در دلـــم مهــر و ولا را بیشتر

 

گرچه طبعم نارســـا باشـــد ولی این دودمان

تُنـــگِ شکـــر را بـریـــزد در سخنها بیشتر

 

دســت ما کوته مکن یارب ز دامـــان رسول

آشــنا بنمــــــا به مـــــــا آل عبـــــا را بیشتر

 

سامع ار داری هـــوای روضه خلد برین

مدح عتــــرت را مکـــرر گو به هرجا بیشتر

چهارشنبه 5-2-1403

سید مصطفی سامع در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۰۲:۴۴ دربارهٔ صامت بروجردی » اشعار مصیبت » شمارهٔ ۳ - در مدح حضرت امیرالمومنین(ع):

#فزت_ورب_الکعبه
مرتضی امشــب به بیـــت دخترش مهمان بود
نان و شیر و هم نمک بر روی دستر خوان بود 

گفــت مولا شـیــر را بــــــــردار از خـوان غـذا
 با کمـی نان و نمــــک افطــار نیـکو شأن  بود

او به سوی آسمــان می دید و می خواند بارها
بر زبانــش آیـــــــــــــــه هـای دفــتر یزدان بود

إِنَّا لِلَّٰه ذکــــــــــــــــــر  او  إِنَّا إِلَیْـــــهِ رَاجِعُــونَ
شــــــب همه شــــب ورد شه این آیه قرآن بود

در سحرگاه داشـــــت از منزل رود  سوی نماز
دور او مـرغابــــیان با غلـــــــغـل و افغان بود

ظالــمی در  بیــت رب خفته که آیـد میر دین 
تیغ زهــــــــر آلود او در زیر ســـر  پنهان بود

 بهر ادای نماز فجــــــــــــر حیــــــــدر شد بلند
 با خدا در راز  شــــــــــــــیر خالق سبحان بود

ناگهان دریای خون جــــــاری شد از فرق  علی
 عالـــــــــــــــــمی  اندر عزا و  ناله و افغان بود

فزت ورب الکعبه گفـــــــت آن دم امیر مؤمنان
زینبش، مظلومه از زخــــــــم سرش گریان بود

منهــــدم گردید  ارکـــان هدایــــــــــــت سامعا 
لرزه بر ارض و سما از رحلــــــــت سلطان بود

✍️جمعه - ۱۹ رمضان ۱۴۰۳

سید مصطفی سامع در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۵ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۱:۵۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۲:

کریم اهلبیت (علیهم‌السلام)
طبع من در وصف دلـــــبر دُر فشانی می کند
از شعف هر سو پرد شیــــرین زبانی می کند

واژه هــــا چیند بــــه مـــــدح نـــازنینِ مه لقا
مصرع درمصرع سراید بیت خوانی می کند

مطرب وساقی و جام و تار وبربط را بخواه
فصل دی رفت وگلستان گل فشانی می کند

وه چـــه رعـنا غنچهِ گــل سر زده درگلستان
نکهت او عالــــمی  را گلــــــــستانی می کند  

دلبری دارم که عـــالم  دل نثارش کرده است
عشق جانانـــــم چه زیبــــا دلستانی می کند

او چو شمــــع و ما همه پروانه ی رخسار او
پر فروغ از ماه خود این دهر فانی  می کند

از قدوم او دو صــــــــد فصل بهار آید پدید
باغ و راغ از یمــــن او عنبر فشانی می کند

تا به کی گویـــم به پرده وصف آن زیبا نگار
آن شهــــی کو در دو عالم حکمرانی می کند

خسرو نیکو سخـــــن شاهنشه دوران حسن
مهر آن مــولا حســـن مـــارا جهانی می کند

بذل او باشد زبانـــزد در میـان شیخ وشاب
معدن جود است و لطف بی کرانی می کند

او کـــریم اهلبیـــت ســـیــد بطــــحا بـــــود
ریزه خوارش صد چوحاتم میزبانی می کند

رو بخوان تاریخ از جنــــگ و غزاهای جمل
مجتبی میر دلیـــــــــران  قهرمانی می کند

جـــرأت و مـــردانگی دارد ز بابایش عــــلی
چون پدر در جنگ ها شمشیر رانی می کند

صلح او دانـــــی به فرمان نبی باشد همین
ورنه در راه خدایـش  جان ستانی می کند

بر جـــوانـــان بهشتــی ســـیدو آقا بـــــــود 
با حسین آنجا شفاعت  جـــاودانی می کند   

درگهش باب نجــات عاصـیان خاص و عام  
بر درش خیــــل سلاطین پاسبانی  می کند

فضل او این بس که باشـــد همدم هر بینوا
بر همه مستضعفان او  مهـــــربانی می کند

گرچه باشد نطق تو الکن به مدحش سامعا
مـدح او در نظـــــم تو شیوا بیانی می کند

چهارشنبه 16-12-1402

فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

۱
۲
۳
۴