گنجور

غزل شمارهٔ ۲۰۷

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود

دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک

بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود

دل چو از پیر خرد نقل معانی می‌کرد

عشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود

آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است

آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم

خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود

بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق

مفتی عقل در این مسئله لایعقل بود

راستی خاتم فیروزه بواسحاقی

خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ

که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود

 


🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

گلهای تازه » شمارهٔ ۱۳۵ » (سه گاه) (۱۳:۱۷ - ۱۴:۳۷) نوازندگان: حبیب‌الله بدیعی (‎ویولن) خواننده آواز: محمودی خوانساری سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: یاد باد آنکه سر کوی تو ام منزل بود

محمدرضا شجریان » اجراهای خصوصی » اجرای خصوصی شجریان، درخشانی و عندلیبی به تاریخ ۱۸ فروردین سال ۱۳۶۷ در مانتز

🎜 معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

دیوان حافظ به خط سلطانعلی مشهدی با تصاویر حاشیهٔ افزوده در دورهٔ گورکانی هند » تصویر ۱۱۰ دیوان حافظ دانشگاه پرینستون نوشته شده به تاریخ جمادی الاول ۹۲۶ یا ۹۲۶ هجری قمری » تصویر ۱۱۰ دیوان حافظ نسخه‌برداری شده در رمضان ۸۵۵ ه.ق توسط سلیمان الفوشنجی » تصویر ۱۳۱ کتاب خواجه حافظ شیرازی مورخ ۱۲۸۰ هجری قمری » تصویر ۱۷۴ دیوان لسان الغیب سنهٔ ۹۲۰ هجری قمری دارای مقدمهٔ منثور » تصویر ۱۷۸

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۴۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

نیما نوشته:

در مورد مصرع:
خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود
دکتر محجوب معتقدند «سر در گل» صحیح است. به گفته‌ی ایشان - که از نسخه‌ی خانلری استفاده می‌کنند - در نسخه‌های جدیدتر به این دلیل که فکر می‌کردند سر در گل بی‌معنی است از عبارت پا در گل استفاده کرده‌اند.
در اینجا سر در گل اشاره دارد به سنت گل به سر مالیدن در مراسم عذا و همچنین پوشاندن سر خم با گل برای نگهداری می.

👆☹

امین کیخا نوشته:

نیما جان پا در گل هم یعنی بیکار و نا کارساز من گمان میکنم این را هم بشود پذیرفت

👆☹

امین کیخا نوشته:

نیما جان پا در گل هم یعنی بیکار و نا کارساز من گمان میکنم این را هم بشود پذیرفت

👆☹

ریحانه نوشته:

سر در گل صحیح است
به معنب لبت توجه کنید!

👆☹

شایان نوشته:

به نظر بنده هم سر در گل صحیح می باشد زیرا که برای نگهداری می سر خم را گل میگیرند تا از ورود هوا جلوگیری کنند.خون در دل هم اشاره به سرخی می درون خم دارد.

👆☹

کامران منصوری جمشیدی نوشته:

راست و راستی در ابیات ۲ و ۸ بنظر می آید براستی معنی دارد لیکن دکتر محجوب راستی را به معنی امروزی آن یعنی در ضمن . اینچنین است مثلا راستی یادت هست . بکار می بردند که حقیر نا صحیح میدانم

👆☹

دکتر ترابی نوشته:

دوستان : به یاد بدارید که خواجه این غزل را در حسرت روزگار شادخواری ابو اسحاق سروده است
زمانی که که تزویر و ریا بر سر کار آمده بوده است
شکوه وشکایت است غم روزگار رفته است نالیدن از جور و تطاول این دامگه است.
بی دوست ، بی او، تنها با یاد حریفان به خورآباد شده است؛ خم می می بیند شکسته ، دلخون و پای در گل.

👆☹

اردشیر نوشته:

دوستان سلام ، به نظر حقیر ، با توجه به تعبیر ادمى از خم مى ، و سر انجام ان که به خاک بازگشتن است ، همان سر در گل درست است ،

👆☹

ناشناس نوشته:

اجرای همین شعر در تصنیف یاد باد گروه بوم
آهنگساز سپهر سراجی

www.aparat.com/v/7oF4H

👆☹

عظیم نوشته:

توجه داشته باشید که صورت صحیح مصرع مذکور به این شکل هست:
خم می دیدم و خون در دل و …
از این واو بعد از دیدم غفلت شده گرچه در اکثر نسخه های کهن موجود هست. بعلاوه شیوه منحصر بفرد استعمال “و” در ادبیات فارسی هست که میشه واو ایجاز و حذف نامیده بشه. یعنی خم می را دیدم و دانستم و بر من مسلم شد که خون در دل و ….

نمونه های دیگر:

دیدم “و” آن چشم دل سیه که تو داری

قیاس کردم “و” آن چشم جاودانه مست

قیاس کردم “و” تدبیر عقل در ره عشق
چو شبنمی است که بر بحر میکشد رقمی

البته بلحاظ آهنگ کلام هم مصرع مذکور بدون “و” لنگ میزنه

👆☹

کسرا نوشته:

یاد باد… یاد گذشته ها شاد باد…

👆☹

مسعود حاتمی نوشته:

من دیدم دوستان نوشته‌اند روی خم می را بخاطر اینکه هوا نکشد، گل میگرفته‌اند. اشتباه نکنید. برای سرکه باید چنین کنند ولی برای خم شراب باید هر روز بتوانند در آن را برداشته و هم بزنند. اصلا با همین هم خوردن و انتقال هوا است که تخمیر صورت می‌گیرد.

👆☹

مسعود حاتمی نوشته:

لطفا اطلاعات مبنای اشتباه ندهید چون در این صفحه بمانند یک دایره‌المعارف ثبت میشود و ممکت است بعدها مورد استناد افراد دیکر قرار گیرد.

👆☹

یغما نوشته:

به نقل از کتاب بحث در آثار و افکار و احوال حافظ - جلد اول- دکتر قاسم غنی :
این غزل مرثیه ای است در سوگ شاه شیخ ابواسحاق اینجو که به دست امیر مبارزالدین ( محتسب ) کشته شد.

👆☹

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
………..
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
*******************************
راست چون سوسن و گل در اثر صحبت پاک
………………………………………. در دل بود

در زبان بود مرا آنچه تو را: ۱ نسخه (۸۰۱)

در زبان بود مرا هرچه تو را: ۱۲ نسخه (۸۰۳، ۸۱۳، ۸۱۸، ۸۲۲، ۸۲۳، ۸۲۴، ۸۳۶ و ۵ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی، جلالی نائینی- نورانی وصال

بر زبان بود مرا هرچه تو را: ۱۳ نسخه (۸۱۹، ۸۲۵، ۸۴۳ و ۱۰ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) نیساری

در زبان بود تو را هرچه مرا: ۲ نسخه (۸۲۱، ۸۵۴)

بر زبان بود مرا آنچه تو را: ۴ نسخه (۸۲۷ و ۳ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) قزوینی- غنی، سایه، خرمشاهی- جاوید

به زبان بود مرا آنچه تو را: ۱ نسخه (۸۵۸)
بر زبان بود تو را آنچه مرا: ۳ نسخه (۸۴۹، ۸۵۷، ۸۶۴)
—————————————–
دو مورد:
… /
بر زبان: ۲۲ نسخه (۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۵، ۸۲۷، ۸۴۳ و ۱۷ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) قزوینی- غنی، نیساری، سایه، خرمشاهی- جاوید

در زبان: ۱۳ نسخه (۸۰۱، ۸۰۳، ۸۱۳، ۸۱۸، ۸۲۲، ۸۲۴، ۸۳۶ و ۶ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی، جلالی نائینی- نورانی وصال

به زبان: ۱ نسخه (۸۵۸)

/ …
هرچه: ۲۸ نسخه (۸۰۱، ۸۰۳، ۸۱۳، ۸۱۸، ۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۲، ۸۲۳، ۸۲۴، ۸۲۵، ۸۳۶، ۸۴۳ و ۱۶ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی، نیساری، جلالی نائینی- نورانی وصال

آنچه: ۸ نسخه (۸۲۷ و ۷ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) قزوینی- غنی، سایه، خرمشاهی- جاوید

۳۶ نسخه غزل ۲۰۳ و بیت فوق را دارند.
**************************************
**************************************

👆☹

سمانه ، م نوشته:

مسعود حاتمی گرامی
اتفاقاً نوشته ی شما اطلاعات اشتباه میدهد
توجه کنید که در هوا باکتری وجود دارد به نام ”میکو دِرما استی“ ، این باکتری اگر در حین شرابسازی وارد خمره شود ، آنرا به سرکه تبدیل می کند ، برای جلوگیری از نفوذ این باکتری به داخل خمره در قدیم سر ِ خمره را با گِل می پوشانده اند
درین غزل ، خمره به عزا داری تشبیه شده که دلش خون است و از شدت غم گِل به سر مالیده
که هنوز هم عزاداران به نشانه ی غم ، گِل به سر می مالند
دکتر خانلری از ۹ نسخه ای که در اختیار داشته ۸ نسخه بیت ، : خم می دیدم ، خون در دل و سر در گل بود ، را داشته اند به جز یک نسخه ی ” خلخالی “ که قزوینی استفاده کرده است

شاد زی

👆☹

محمد صادقی نوشته:

پیشنهاد میکنم بجای حدسیات به صفحه ۱۲۰۷ جلد دوم شرح سودی بر حافظ مراجعه فرمایید.
محمد صادقی

👆☹

نوید قبادی نوشته:

دوستان عزیز این غزل حسرتنامه ایست برای دوران خوش شیراز ، قبل از انکه حاکم سختگیر جدید بر مسند قدرت بنشیند و فضای اجتماعی باز و مورد نظر حافظ را به فضای خشک و مذهبی تبدیل کند و ضمنا سپاس نامه ایست برای خاتم فیروزه بواسحاقی لقب حاکم قبلی شیراز که حافظ بهترین دوران زندگیش رو بنظر در همین برهه سپری کرده… مصراع خون در دل و پا در گل بود بدون شک صحیح میباشد… خم می را تصور کنید که خون در دل دارد یعنی شراب قرمز در دل کوزه و مدتهاست دسترسی به ان ممنوع شده نم و رطوبت از سفال تراوش کرده و خاک مانده و روبیده نشده در زیر خودش را نمناک و گلی کرده است پای خم یا همان کوزه بزرگ شراب در گل زیرش فرو رفته… حافظ خود را بیرون میکده پلمپ شده درست مثل خم در داخل میکده توصیف میکند خون در دل نشان از حسرت درونی حافظ و پا در گل نشانه ناتوانی از حرکت و خوردن شراب … شاهکاری شاعرانه از تشبیه حال خود با کوزه شراب…

👆☹

شاهد نوشته:

سلام. عبارت “سر در گل” بودن یا کردن غلط است. زیرا: ۱- جهت شستشو یا عزاداری “گل بر سر می مالند” نه اینکه “سر در گل فرو کنند” ۲- بر سر خم یا کوزه نیز گل می مالند نه اینکه سر خم یا کوزه را در گل فرو کنند ۳- اگر به تعبیر ضعیف تر فرض شود “دهان” یا “دهانه” خم را با گل پوشانده اند (که استعاره از بستن دهان است) باز هم عبارت “سر در گل” غلط است.
اما عبارت “پا در گل” بودن صحیح است. زیرا: ۱- به معنای ناتوانی در رفتن است، چه رفتن مادی یا معنوی یا اسیر بودن ۲- نظر به مصرع اول این بیت که با فعل “شدم” (به معنی رفتم) همراه است به کار بردن واژه “پا” تناسب دارد.
در نهایت نیز نگارنده در متون ادبیات فارسی اعم از منثور و منظوم تا به حال با عبارت “سر در گل” مواجه نشده است.
لیکن از باب طنز شاید عبارت “سر در گل” تنها با توصیفاتی که از حالت فیزیکی هنگام شعر گفتن جناب قاآنی بیان شده، مطابقت داشته باشد.

👆☹

سیدمحمد 1 نوشته:

شاهد جان
کسی که دلخون است و عزادار ، گل بر سر میمالد .
عاشورا را در نظر بگیر
سرِ خمره را هم در گل فرو نمی کنند ، برای آنکه هوا و باکتری در آن نفوذ نکند ، دور تادور در ِ خمره را گل میمالیدند .
ضمناً : از حافظ بعید است که تصور کند خمره از رفتن باز مانده .
میگوید خم می ، خون در دل بود و از غم گل به سر مالیده بود
زنده باشی

👆☹

مهرداد نوشته:

این غزل را استاد شجریان در مراسم خاکسپاری استاد بنان به زیبایی خوانده اند

👆☹

رضا نوشته:

یـاد بـاد آنـکـه سـر کـوی تـو ام مـنـزل بــــود
دیـده را روشـنـی از خـاک درت حـاصـل بــود
حافظ با “شاه شیخ ابواسحق اینجو” که اهل دل ، شاعر و ادب دوست و اهل بخشش و کرم بود، سالها اُنس واُالفتی صمیمانه ومعاشرتی صادقانه داشته وگویاروزها وشبهای خاطره انگیزی بااوسپری کرده بود که اینچنین درسوگِ اواحساسات وعواطفِ درونی اَش رادرآئینه ی این غزلِ عاشقانه و سیاسی -اجتماعی منعکس نموده است.
امیرمبارزالدّین محمّدرقیبِ جدّیِ شاه ابواسحق، که فرمانروایِ یزد بود، وی را غافلگیر کرد و از فارس بیرون راند. چندی بعد اصفهان را هم از دست او بیرون آورد و شاه شیخ ابواسحق به دست مبارزالدین محمد اسیر شد. مبارزالدین او را به شیراز برد و در آنجا به قتل رساند. شاه شیخ ابو اسحاق به قدری اهل خوشگذرانی بود که در واپسین روزهای حکومت خود بر شیراز و زمانی که شهر در محاصره ی امیر مبارز الدین بود نیز توجّه به این امر نمی‌کرد و مشغول می‌گساری بود تا این که امیر مبارزالدین به شهر وارد شد….
این دورباعی ظاهراً ازشیخ ابواسحق ست که دردقایق پایانی عمر سروده است:
افسوس که مرغ عمر را دانه نماند
و امید به هیج خویش و بیگانه نماند
دردا و دریغا که در این مدّت عمر
از هرچه شنیدیم ، جز افسانه نماند
با چرخ ِ ستیزه کار مستیز وبرو
با گردش دَهر در میاویزو برو
یک کاسه ی زَهر است که مرگش خوانند
خوش دَرکش و جُرعه بر جهان ریز و برو
این غزل درحقیقت مرثیه ای برشکستِ شیخ ابواسحق ودرعین حال، بزرگداشتِ شب نشینی های شاعرانه وهم نشینی های صادقانه ایست که حافظ با اوبه خوبی وخوشی سپری کرده است.
معنی بیت:
یادش به خیرونیکی بادآن روزگاری که درسرکوی تو ودرجوارتو مسکن داشتم. خاکِ کوی تو همچون سرمه ای باعثِ روشنائیِ دیدگانم می شد.
راست چون سوسن و گل از اثـر صحبت پاک
بـر زبـان بـود مــرا آنـچـه تـــرا در دل بـــود
سوسن : گلی است به خاطر داشتنِ ۵ کاسبرگ و ۵ گلبرگ به ” ۱۰ زبان” معروف است ونمادِ زبان آوریست. شاعربه مَددِ نبوغ ِ خویش خودرا که شاعراست وزبانی رسا وکلامی گویا دارد به سوسن تشبیه کرده است.
منظوراز”گل” همان گلسرخ است.گلِ سرخ نمادِ معشوق است. مخاطب(شیخ ابواسحق) به سببِ جاه وجلالی که داشته به گل تشبیه شده است.
شاعررابطه‌ی خود و شاه شجاع رابه رابطه ی پاک وبی آلایش ِسوسن و گل سرخ تشبیه کرده تامثل همیشه مضمونی بِکر بیافریند.
معنی بیت:
به راستی که ارتباطِ ماعاطفی وازروی عشق ومحبّت وخیلی صادقانه بود.همدلی وهمزبانی من و تو تااین حدبود که آنچه که در دل تو می‌گذشت،همان را من بی کم وکاست برزبان می‌آوردم وباشعروغزل بیان می کردم. یاآنچه راکه من به شعروغزل می سرودم توهمه ی آنهارادردلِ خویش داشتی وپیشاپیش می دانستی ودرحقیقت من ازدل توسخن می گفتم.
یا اینطورنیزمی توان برداشت کرد که من گرچه مثل سوسن ده زبان داشتم امّا پیش توهمانندسوسن که زبان دارد ونمی تواند حرفی بزند من نیز نمی توانستم حرفی بزنم.
بسانِ سوسن اگرده زبان شودحافظ
چوغنچه پیش تواَش مُهربردهن باشد!
دل چـواز پـیـر خرد نـقـل معانی مـی‌کـرد
عشق می‌گفت به شرح آنچه بـر او مشکل بـود
درمیانه ی آن هم صحبتی ها،هنگامی که دل،نکته ها و مطالبی رااز قولِ پیردانای خرد برای مانقل می کرد، ومابه روشنی می دیدیم که گفته های پیر خرد، نامفهوم وناپخته بنظرمی رسد،نمی توانستیم قانع شویم! بلادرنگ عشق پادرمیانی می کرد وبامنطقِ روشن وقوی ، ابهامات را رفع می نمود وهرآنچه راکه برای خرد ودانش، سنگین ونامفهوم بود ونمی توانست ازعهده ی تشریح مسئله برآید، به آسانی شرح می داد وماازتوضیحاتِ عشق قانع می شدیم.
حافظ دراینجا نیزمثل همیشه،فرصت راغنیمت دانسته وچکیده ی جهان بینی خودراکه همان تحقیرعقل درمقابل عشق است مطرح ساخته وجایگاهِ عشق را والاتراز عقل قرارداده است. عشق ناتوانی ها ونارسائی های عقل رادربیان ِ معانی ونکته های پیچیده جبران می نمود.
عاقلان نقطه ی پرگاروجودند ولی
عشق داندکه دراین مرحله سرگردانند
آه از این جور وتطاول که در این دامگه است
آه از آن سوز ونیازی که در آن محفل بـود
تطاول: تعدّی وتجاوز
دردا ازاین همه ظلم وتعدّی وتجاوزی که دراین دامگه(دنیا) صورت می پذیرد(اشاره به سرنگونی ِ شیخ وبه تخت نشستنِ امیرمبارزالدّین). ودریغ وافسوس! چه سوزوگدازی درآن محفلِ اُنس واُلفت بود!
یادبادآنکه صبوحی زده بامجلس اُنس
جزمن ویارنبودیم وخدابامابود.
در دلـم بـود که بی‌دوست نـبـاشم هـر گـز
چه تـوان کرد که سعی من و دل باطل بـود
من که هرگزدلم نمی خواست تنها وبی دوست باشم، امّا چه می شودکرد،بعضی اوقات اوضاع وفقِ مُرادِ آدمی رقم نمی خورد چراکه همه چیزدر اختیار مانیست وتقدیررانمی توان تغییرداد. سعی من ودل برحفظ آن وضعیّت بود که متاسّفانه کارسازنگشت. من ودل هرچه تلاش کردیم حاصلی ببارنیاورد،سعیِ وکوشش ما بیهوده وباطل بود.
اوقات خوش آن بود که بادوست بسرشد
باقی همه بی حاصلی وبی خبری بود.
دوش بـر یـادِ حریـفـان بـه خـرابـات شـــدم
خُم می دیدم، خون در دل و پـا در گِـل بـود.
خُم: خُمره وظرفِ بزرگ سفالی که درآن شراب درست می کردند.
دربعضی ازنسخه ها به جای “پادرگل “سردرگِل” ثبت شده است. بنظرهردو درست است! شاید خواجه ی شیراز هردورا مدِّ نظرداشته واین بیت رادرنوشته های خویش باهردوعبارت آورده بوده تادرویرایش آخر یکی راحذف کند! ازآنجاکه حافظ توفیقِ گِردآوری وویرایش نهایی ِ دیوان گرانقدرخود رانداشته است،ازاین روبسیاری از غزلیّاتِ اوچنین سرنوشتی پیدا کرده وباعباراتِ متفاوت به دست ما رسیده اند.
“پادرگِل”ازاین منظرکه معنای لاعلاجی وفروماندگیِ خُم مِی که استعاره ازخودِ شاعراست رابه تصویرمی کشد،قابل قبول است. خُم مِی درشرایطِ بعداز ابواسحق که دوره ی اختناق وظلم وستمگری بوده، درگوشه ی خرابات بایکوت شده وکسی حق نداشته سُراغ آن برود! ازهمین رو خون دردلش افتاده بوده، شاعربه زیبایی شرابِ لعلگون درونِ خُم رانیزبه خونِ دل تشبیه کرده است.
“سردرگِل” نیزازاین جهت که رندانِ باده نوش درغم ازدست دادنِ شیخ ابواسحاق عزاداروسوگواربوده اند تناسب دارد. چراکه گِل مالیدن برسردرهنگام عزا وسوگواری هنوزنیزدرخیلی ازشهرها مرسوم است. خُم مِی نیز ازاین وضعیّتِ ناگوار،همانندِشاعر هم خونین دل است هم اینکه برسرش گِل مالیده است. ضمنِ آنکه هنگام شراب انداختن،به منظوربستن راههای نفوذِ هوا مدّتی سرخُم راباگِل می بندند،اشاره به این مطلب نیزهست.
معنی بیت: دیشب ازشدّتِ غم واندوه سری به خرابات زدم تا ازدوستان وهم پیاله ها یادی کرده باشم. دیدم که چگونه خُم مِی ازاین وضعیّتِ دردناک وغم فزا، خونین دل بود وازاندوه سرش راگِل گرفته بود یا ازلاعلاجی درگِل فرومانده بود!
مارازخیال توچه پروای شراب است
خُم گوسرخودگیرکه خُمخانه خرابست.
بس بـگشتم که بـپـرسم سبـب دردِ فـراق
مُفـتی عقل در این مسئله لا یَـعـــقِـل بـود
دردِ فراق: اشاره به جداییِ شاعرازرفیقِ صمیمی خودشیخ ابواسحاق دارد
مُفتی: فتوادهنده وصاحب نظر
لایعقل: جاهل ونادان
خیلی کنجکاوبودم وبسیار جستجوکردم تا سببِ این اتّفاقاتِ ناگواررابدانم که چرا روزگاردشمنی می کند ودوستان وهم پیاله های صمیمی رابه بهانه هایی ازهم جدامی کند؟ متاسّفانه به پاسخ قانع کننده ای نرسیدم! زیرا صاحب نظرانی که ادّعای خرد ودانش دارندپاسخ این سئوال رانمی دانستند! یاعقل وخرد که همه جا نظریّه صادرمی کند وخودراحلّال ِ مشکلات می داند و راهکارارایه می دهد درمقابل این پرسش هیچ پاسخی نداشت.
درکارخانه ای که رهِ عقل وفضل نیست
فهم ِ ضعیف رای،فضولی چراکند.؟
راستـی خـاتـم فـیــروزه‌ی بـــو اسـحـاقـی
خوش درخشید ولی دولت مُستـعجل بـود
خاتم: انگشتری، مُهرونشان حکومتی که برروی فرمانهای حکومتی زده می شد وبرآنها اعتبار وارزش می بخشید.
فیروزه: سنگی گران قیمت که ازآن برای ساختِ جواهراآلات ونگین انگشتراستفاده می شود.
فیروزه‌ی بواسحقی : نگین و مُهر مخصوصِ “شاه شیخ ابو اسحق”
مستعجل: شتابان وزودگذر
معنی بیت:به راستی که نگین فیروزه ای شیخ ابواسحاق خیلی خوب ظاهرشد(مردم داری کرد،آزادی های اجتماعی بخشید درراستای اعتلای فرهنگ وادب همّت گماشت ) لیکن متاسّفانه این حاکمیّت دوام چندانی نداشت،عمرکوتاهی داشت وشتابان آمد وشتابان رفت.
دیـدی آن قـهـقـهـه‌ی کبـک خرامان حافـظ
کـه ز سـرپـنـجـه‌ی شاهین قضا غافل بـود
قَهقَهه : خنده‌ی بلند وممتد از روی سرمستی و شادمانی ،ضمن آنکه صدای کبک نیزشبیهِ قهقه هست.
کبک خرامان : کبک نمادِ خوش خیالی وغفلت است. معروف است که کبک ها به هنگام مواجهه باخطر سرخودرا دربرف فرومی برند وچون به واسطه ی اینکارپیرامون خویش رانمی بینند،گمان می کنند که خودآنهانیزدیده نمی شوند وازهمین نقطه ضعفی که دارند ضربه می خورند وشکارمی شوند. کبک ها باناز واِفاده راه رفتن نیز معروف هستند. دراینجا “کبکِ خرامان” استعاره از ” شاه شیخ بو اسحق اینجوست ” که ازبازیهای روزگارغافل بود.
شاهین : پرنده ای شکاری بسیارچالاک وجسور وهوشیار که گاهاً گفته شده به عقاب نیزحمله ورمی گردد وبه شاه پرندگان معروف است.
قضا : تقدیر وبازی های روزگار، دراینجااستعاره از “امیر مبارز الدّین” است.
ای “حافظ” خنده ها و قهقه های
“شاه شیخ ابواسحق” راشنیدی ودیدی که عاقبت چه سرانجام تلخی پیداکرد؟ اوکه ازروی سرمستی وخوش خیالی قهقه می زد همچون کبکِ خرامنده، ازچنگال های شاهینِ روزگار “امیر مبارز الدین” غفلت وَرزید ومغلوبِ اوشد.

👆☹

اروند نوشته:

در بیت ششم که بیت بسیار زیبا و مست کننده ایست حافظ میفرماید: دیشب بر یاد همکیشان که همان خراباتیان و ملامیان است به خرابات رفتم که به غمی از دل برکنم و این درد فراق را به فراموشی بسپارم نگو آنجا هم نتوانست درد دل من را تسکین دهد زیرا می که مسکن درد است ناراحت دیدم و پایش را در گل دیدم که بسیار زیبا استفاده شده همانطور که برای عمل آمدن شراب آن را تا نصفه در خاک فرو میبرند

👆☹

منوچهر تقوی بیات نوشته:

حافظ در آن روزهایی که عبید زاکانی از بیم امیرمبارزالدین به بغداد پناه برده است در غزل ۱۸۵ چاپ پرویز خانلری، به عبید می گوید:
کلک مشکینِ تو روزی که زما یاد کند
ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند(۱/۱۸۵)
در بیت آخر همین غزل ضمن شکایت از اوضاغ شیراز در دوران حکومت مذهبی امیر مبارز آرزو می کند که به بغداد نزد عبید برود؛
ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز
خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند. (۷ / ۱۸۵ـ خ )

در غزل بالا که در همان روزها به یادعبید می سراید، از گذشته های خوشی که این دو دوست، در دربار جمال داشته اند یاد می کند. می گوید یاد آن روزهایی خوش که سر کوی تو منزل داشتم و ما به هم نزدیک بودیم و با دیدن خاک در خانه تو چشم من روشن می شد. یعنی دیدن خاک در خانه ی تو مانند دارویی شفا بخش و روشنایی بخش برای چشم من بود.
درست مانند سوسن و گل در کنار هم با پاکی و صفا زندگی می کردیم. آنچنان با هم دوست و نزدیک بودیم که آنچه تو در دل داشتی من بر زبان می آوردم. حافظ خودش را به سوسن و دوستش عبید را به گل مانند می کند. خرده های طلایی رنگ پرچم های گل، در درون دل کاسه ی گل است و پرچم های سوسن از دهانش بیرون هستند و به شکل زبان می مانند؛ او در غزلی دیگر در باره ی زبان سوسن می گوید:
ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد
چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد (۵/۱۷۱ ـ خ)
حافظ یاد آن روزهایی را می کند که با عبید از درون دل سخن خردمندان را باز گو می کرد و عبید شرح مشکلات خرد را با رهنمودهای عشق توضیح می داد. بیتی را دکتر خانلری به حاشیه برده است که می گوید”افسوس که در دام خرد و هستی ستم و سختی فراوانی هست و در بزم عشق چه سوز و نیازهایی که خرد از درک آن ها ناتوان است. ” در بیت بعد می گوید، در اندیشه داشتم که هرگز از دوست خود جدا نشوم چه می توان کرد که کوشش من و دل در این راه به جایی نرسید. دیشب از تنهایی و به یاد دوستان به میخانه رفتم، دیدم که خم می از غصه دلش پر از خون است و در سوگ دختر رَز، گِل به سر خود مالیده است. در سوگواری ها، سوگواران به سر خود گِل می مالند. سر خم را هم با گل می پوشانند تا شراب هنگام جوش زدن از خم بیرون نریزد. حافظ شراب خم را به خون دلِ خم و گِلِ خم را به سوگواری خم مانند می کند. در بیت بعد می گوید بسیار گشتم و کنکاش کردم که سبب درد فراق را پیدا کنم، اما مفتی عقل در پاسخ گفتن به این مشکل بی خرد و نادان بود. عقل را همچون مفتی، نادان می داند. سپس یادی از فرمانروایی دوست خود، پدر اسحاق، جمال می کند و می گوید فرمانروایی پدر اسحاق درخشان و خوب بود اما یک فرمانروایی و خوشبختی زود گذر بود. در بیت پایانی به خود می گوید؛ حافظ، دیدی آن کبک خرامان (شاه شیخ ابواسحاق) را که قهقهه می زد و از سر پنجه ی شاهین بی خبر بود؟

👆☹

حسین، ۱ نوشته:

آقای تقوی بیات
کاملاً اشتباه کرده اید
این غزل خطاب به شاه ابو اسحاق ، و دوران خوش دوستی آنهاست
به پدر ابو اسحاق نیز ربطی ندارد

👆☹

حسین، ۱ نوشته:

جناب استاد محمد جعفر محجوب نیز ، این غزل را در سوگ شاه ابو اسحاق می داند
در بیتی : راستی خاتم فیروزه بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
از درخش چهارده ساله ی حکومت او یاد می کند
ضمناً : فیروزه ی ابو اسحاقِ فیروزه تراش ، بسیار مورد توجه بوده و مشهور .

👆☹

منوچهر تقوی بیات نوشته:

ابو اسحاق یعنی پدر اسحاق، این به آن معناست که شاه جمال الدین ابواسحاق اینجو، فرزندی به نام اسحاق داشته است، وگرنه ابواسحاق بی مسما خواهد بود. پس پدر اسحاق یعنی شاه شیخ ابواسحاق، نامش جمال الدین بوده است.
راستی خاتم فیروزه بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
یعنی فرمانروایی ابواسحاقی که مانند فیروزه بود درخشش خوبی داشت اما یک دوران خوش زودگذر بود. پس حکایت از گذشته ای می کند که ابواسحاق فرمانروایی داشته و پایان یافته است.
فیروزه ی بواسحاقی نوعی فیروزه ی مرغوب و مشهور بوده است که از معادن نیشابور به دست می آمده است. نظامی گنجوی حدود یک صد و پنجاه سال پیش از حافظ در خمسه ی نظامی چنین سروده است:
به پیروزه ی بوسحاقیش داد
سخن بین که با بوسحاقان فتاد
خاتم نیز مهر سلطنت و فرمانروایی است. در اینجا خاتم بواسحاقی به معنای فرمانروایی بواسحاقی است.
این غزل برای دوستی نوشته شده است که همچنان در هنگام سرودن این غزل زنده بوده است، نه آن کسی که “دولت مستعجل” او درخشید و پایان یافت.
منوچهر تقوی بیات

👆☹

محسن نوشته:

جل الخالق
مگر کنیه را معنی می کنند ؟
ابو اسحاق کنیه است نباید معنا کرد و گفت پدر اسحاق.
مگر بوعلی سینا را ، میگویند: پدر علی سینا؟

👆☹

محسن نوشته:

این نتیجه را از کجای این غزل یافته اید
:
”این غزل برای دوستی نوشته شده است که همچنان در هنگام سرودن این غزل زنده بوده است“
پس بو اسحاق درین جا چه می کند؟

👆☹

محسن نوشته:

منبع نوشته های شما چیست .
آیا خود حدس زده اید؟

👆☹

ناصر نوشته:

آقای بیات
بیش از این مغلطه نکنید ، این غزل به ممدوح حافظ یعنی شاه ابواسحاق اینجو مربوط است نه به عبید
از کدامین مرجع چنین برداشتی کرده اید

👆☹

منوچهر تقوی بیات نوشته:

دوستان گرامی و دوستداران حافظ و فرهنگ ایران، بهترین مرجع برای درک معنای سروده های حافظ دیوان اوست. مثلا واژه رند نزدیک به صد بار در دیوان حافظ آمده است اگر ما در صد غزل معنای رند را با هم بسنجیم و معنای درست این واژه را دریابیم به مرجع دیگری مانند ادوارد براون که یک انگلیسی با غرض و مرض هست نیاز نخواهیم داشت. پژوهش در دیوان عبید و دیوان حافظ، سفر ناگهانی عبید به بغداد هنگام آمدن امیر مبارز به شیراز ، شعر هایی که این دوشاعر سروده اند، قافیه هایی که از هم وام گرفته اند و مفاهیمی که در کنار آن قافیه ها به کار برده اند. ممدوحین مشترکی که داشته اند ، موضوع ها و درونمایه ی اشعار این دو شاعر به ما کمک می کند تا میزان دوستی آن ها را درک کنیم. حافظ نه به بغداد رفته و نه با شیخ اویس حسن ایلکانی کاری داشته اما چون او ممدوح عبید بوده حافظ به خاطر عبید او را ستوده؛
احمدالله علی معدله السلطانی
احمد شیخ اویس حسن ایلکانی …
و در همان غزل با عبید هم با اشاره مغازله کرده است. به عبید می گوید:
از گل پارسی ام غنچه ی عیشی نشکفت
حبذا دجله ی بغداد و می ریحانی
سر عاشق که نه خاک در معشوق بود
کی خلاصش بود از محنت سرگردانی
ای نسیم سحری خاک در یار بیار ( مقایسه کنید با یاد باد آن که سر کوی تو ام منزل بود ـ دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود)
تا کند حافظ ازو دیده ی دل نورانی
به دلیل سخت گیری های امیرمبارز هر روز زندگی کردن برای حافظ در شیراز ناگوارتر می شود، آرزوی می کند که به بغداد برود:
ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز
خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند. (۷/۱۸۵)
عبید که از حافظ حدود بیست سال بزرگ تر بوده دانشمند به نامی بوده است. حمدالله مستوفی همشهری و معاصر عبید در سال ۷۳۰ هجری که عبید هنوز جوان بوده است، او را از صدور و وزراء نامیده است. عبید اگر در سرودن شعر به پای حافظ نمی رسد در ادب فارسی و عربی استاد حافظ به شمار می رود. حافط خود می گوید:
یاد باد آن که به اصلاح شما می شد راست
نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود
یعنی کسی سروده های حافظ را اصلاح می کرده است. در کلیات عبید زاکانی، به تصحیح عباس اقبال و شرح و تفسیر پرویز اتابکی، بنیاد نشر کتاب، ص.۲۳ می خوانیم: «در تذکره ی دولتشاه سمرقندی چند حکایت راجع به عبید و مشاعرات او با جهان شاه خاتون[(برادر زاده ی شاه شیخ ابواسحاق / م . ت. ب] و سلمان ساوجی و ذکر تألیفی از او بنام شاه شیخ ابواسحاق در علم معانی و بیان و غیره هست …
من بیش از شصت سال است که با حافظ دوستم و لاف می زنم” کز چاکران پیر مغان کمترین منم”
دوستی و ارادت دراز مدت مرا با شعر او آشنا کرده است.
منوچهر تقوی بیات

👆☹

حسین، ۱ نوشته:

آقای بیات
با حافظ دوست بودن دلیل درست بودن کلام شما نیست
هستند بسیار کسان که بیش از شما با حافظ مأنوسند ولی هنوز به بیراهه می روند.
طبق نظر استادان بزرگی چون دکترمحمدجعفر محجوب و دیگران
این غزل در رسای ابو اسحاق است
هنوز دلیل قابل قبولی برای اثبات نظر خود ارائه نکردید
امید که داشته باشید

👆☹

محسن نوشته:

می فرمائید : شصت سال است که با حافظ دوستم و لاف می زنم” کز چاکران پیر مغان کمترین منم”
جالب است کسی به لاف زدن خود افتخار کند
،،،
معنای لاف:چاخان، خودستایی، دعوی، رجز، گزافه گویی، مبالغه گویی، هرزه درایی
عجب ادبیاتی

👆☹

منوچهر تقوی بیات نوشته:

چل سال رفت و بیش که من لاف می زنم
کز چاکران پیر مغان کمترین منم

حافظ به زیر خرقه قدح تا به کی کشی
در بزم خواجه پرده از کارت برافکنم
این ادبیات حافظ است، البته اگر کسی فرهنگ و ادب پارسی را به درستی دریابد.
فتأمل!
منوچهر تقوی بیات

👆☹

منوچهر تقوی بیات نوشته:

از لغزشی که در نوشتن پیش آمد پوزش می خواهم:
حافظ به …
در بزم خواجه پرده ز کارت برافکنم
منوچهر تقوی بیات

👆☹

ناصر نوشته:

این قطعه از یادداشت آقای { رضا } برین غزل کاملاً صادق است:
غزلی بسیارزیبا، نغز وپرمایه باموسیقی دلنشین وروح افزا که به احتمال زیاد درفراق دوست وانیس ومونس شاعر، شیخ ابواسحاق سروده شده است. حافظ با شاه شجاع وشیخ ابواسحاق سالها رابطه ی عاطفی و صمیمانه ی فراترازشاه وشاعرداشته وبیشترغزلیّات عاشقانه تحت تاثیراین رابطه خَلق شده است.

👆☹

مصطفی نظرزاده نوشته:

در مصرع «خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود» به نظر می رسد پس از «دیدم» یک «واو» نیاز باشد: خم می دیدم و خون در دل و پا در گل بود

👆☹

صابر نوشته:

در این مصراع شاعر توصیف از خم می، دارد .به این گونه که اول خم را دیده که در درون شکم خم می ناب به رنگ خون بوده و بعد برای اینکه خم جابجا نشود و زمین نخورد ،خم را با گل به زمین چسباندند یا خم را در زمین چال کرداند.و در مصراع پا در گل صحیح است .و بعد از کلمه دیدم واو وجود ندارد.اگر معنی رو درست متوجه بشویم میبینیم که وجود واو معنی جمله رو بهم میزند

👆☹

ببرک شاه نوشته:

”دیدی آن کبکبه کبک خرامان حافظ “بنظر صحیح است زیرا کبکبه را می توان دید؛کبک به راه رفتنش مشهور است نه به قهقهه اش؛ شاعر خود تاکید کرده که کبکبه کبک خرامان است؛ در «کبکبه کبک» صنعت شعری بکار برده است. بعلاوه کبک است که سر در برف می کند و واقعیت سر پنجه شاهین قضا را طبعا نمی بیند. با سر زیر برف قهقهه بی مورد است.

👆☹

داود سلیمی نوشته:

در مورد خون در دل وپا در گل برای زمان ‌شرایط این غزل مناسب تر هست اولا این غزل یک سوگواری کامل در مرگ عزیز از دست رفته حافظ هست دوم از نظر تاریخی در زمان حافظ خم های شراب مثل خمره های ترشی امروزی کوچک نبودن بلکه به روایت خود حضرت حافظ
جز بلاتون خم نشین شراب سر حکمت بمه که گوی باز
یعنی خم های شراب آنقدر بزرگ بودند که در قسمت پایین حالت ملثی وتیز داشته که در زمین کاشته می‌شد و‌اطرافش راهم گل می گرفتند که محکم بماند و تابته سرش را هم گل می گرفتند که هوا داخل خمره نرود امانظر حافظ بر این مبنا هست که با این اتفاقی که برای عزیز از دست رفته اش پیش آمده دلش پر خونه وپا در گل این زمین خاکی دارد و هنوز زنده هست

👆☹

برگ بی برگی نوشته:

دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم
خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود
دوش نشانه و نماد تاریکی و جهل میباشد و حافظ به یاد یاران و همراهان خود سری به خرابات میزند تا از حال آنان با خبر شود
اما خرابات یا میکده و جایی که باید در آن به خود مست و خراب شد را سوت و کور می یابد و خمره شراب را پر از می و در عین حال خونین دل میبیند چرا که مشتری و طالبان این شراب ناب برای دریافت آن حضور و درخواستی ندارند و پای خمره شراب نیز در گل فرورفته است ، کنایه از این که راهرو نیست و یارای حرکت و یافتن درخواست کنندگان شراب را که ندارد و در یک کلام این انسانها هستند که بایستی احساس نیاز به شراب ناب را داشته
و بر دردهای خود واقف باشند تا این شراب ناب برآنان جاری شود
و دردهای آنها را درمان کند .
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
مفتی عقل در این مسئله لایعقل بود
حافظ میفرماید بسیار تحقیق کرده است که سبب تحمل این درد فراق توسط انسان را دریابد اما این مسئله ای است که عقل و دانش ذهنی انسان قادر به حل آن نیست و جای شگفتی است
با اینکه انسان آینهمه درد فراق را تحمل میکند ولی برای علاج آن به میکده و پیر خرابات مراجعه نمی کند علاوه بر اینکه عقلانی نیست بوسیله عقل و دانش ذهنی نیز قابل درک نیست . این مانند بیماری میباشد که در درد و رنج است و میداند که باید به طبیب مراجعه کند اما امتناع می ورزد . امروزه ما برای درمان به روانپزشک مراجعه میکنیم و با دریافت دارو بطور موقت آرام میشویم و هربار آن پزشک نازنین دز داروها را بالاتر میبرد تا آرامتر شویم اما نتیجه گیجی و بی خبری و گاهی نیز منجر به خودکشی میگردد .برخی نیز به شراب انگوری یا مواد مخدر پناه میبرند که سرانجام آن نیز روشن است و حافظ میفرماید چرا به میکده و خرابات نمی آیید تا با بهرمندی از این می ناب از تمامی این دردها که برخواسته از درد فراق است رهایی یابید ؟
نبوغ و جاودانی حافظ در سروده های خود این است که حتی اگر غزل را به مناسبتی سروده باشد آن را با مفاهیم عرفانی در هم می آمیزد تا هر کس به فراخور حال خود از آن حض و بهره ببرد

👆☹

ناباور ɹɐʌɐqɐu نوشته:

دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم
خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود
اشتباه است
خم می دیدم خون در دل و سَر در گل بود
آنکه خون در دل دارد گِل بر سر می مالد ، پا در گل نیست،
در ۹ نسخه ی قدیمی ای که دکتر خانلری در دست داشته ، ۸ نسخه سر در گل آمده و فقط یک نسخه ی خلخالی پا در گل است ،
با تأکید استاد دکتر محمد جعفر محجوب

👆☹

برگ بی برگی نوشته:

یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
به یاد آن (روزگاری ) که منزلگاه انسان در سر کوی تو بود یعنی که انسان و حضرت معشوق باهم یکی بودند و جدایی در کار نبود
حافظ به وحدت وجود اشاره میکند و میفرماید وقتی من (انسان) در خاک درگاه کبریایی تو منزل داشتم از نگاه و نظر تو به زندگی و هستی می نگریستم و این روشنی دیده به جهت ابن بود که انسان امتداد تو بود .حافظ از بکار گیری واژگان مربوط به زمان و مکان بطور مستقیم اجتناب کرده چرا که فضای یکتایی لامکان که در زمان روان شناختی بکار رود قطعا انسان را به ذهن خواهد برد و سوالات بسیاری برای او پدید می آورد . به آن (زمان ) که انسان در جوار حضرت معشوق در فضای یکتایی روزگار خوشی داشت و ادیان آن را بهشت نامیدند ، ازل نیز میگویند .
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود
سوسن نماد انسان است که زبان بسیار دارد و گل رمز خدا یا زندگی و حضرت معشوق که با زبان دل سخن میگوید و زیبایی و طراوتش خود گویاتر از هر زبانی میباشد . حافظ میفرماید هم نشینی سوسن با گل و راز و نیازهای عاشقانه آنها موجب بیان رازهای در دل حضرت معشوق توسط سوسن شده بود.عرفای بزرگ مانند مولانا و حافظ نیز در عین سخنوری خاموشی ذاتی می گزیدند . این بیت تداعی کننده بیت مولانا میباشد که:
غیر نطق و غیر ایما و سجل
صد هزاران ترجمان خیزد ز دل
یعنی که هم نشینی با گل نیازی به گفتار و اشاره و نوشتن نداشته و صدها هزار مفاهیم عالی از دل گل به انسان انتقال می یابد . هم نشینی با عرفا و انسانهای کامل نیز اینگونه است
دل چو از پیر خرد نقل معانی می‌کرد
عشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود
پیر خرد رمز خدا و یا انسان کامل است . در اینجا حافظ همان بیت مولانا را به زبان خاص خود بیان کرده ، میفرماید آنجا که انسان بخواهد معانی عالی را از حضرت معشوق بیان کند به علت اینکه بایستی با الفاظ که از جنس ماده هستند این کار را به انجام رساند ، برای او بسیار مشگل خواهد بود ، پس عشق به یاری او آمده و شخص عارف با زبان عشق این معانی را انتقال میدهد . زبان عشق نیز از الفاظ بهره خواهند برد اما تاثیر ذهن بر معنا را تقریباً بی اثر مینماید . حافظ این مثال را برای ارتباط بدون زبان سوسن و گل بیان میکند .
آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
اما سرانجام آن هم نشینی سوسن و گل فراق بود و این آه از نهاد حافظ و هر آنکه درد فراق را احساس کند ، بر آمده و حسرت آن ایام میبرد که چه راز و نیازها و سوز عشق ها در آن محفل بود اما افسوس . و آه از این جور و ستم که در دامگه این زندگی ناسوتی برای انسان تدارک دیده اند . آن محفل کجا و این جهان ماده و درد فراق کجا ؟ حافظ به کرات در باره جور وستم معشوق سخن رانده و به شرح ماجرا پرداخته است که این جفا در حقیقت جفای خود کاذب ذهنی انسان بر خود اصیل و خدایی اش میباشد وگرنه لطف حضرت معشوق بلا انقطاع میباشد .
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
اما پس از هبوط به جهان فرم و ماده حافظ (انسان ) با خود عهد میکند که در خیال خود پیوسته با حضرت معشوق بسر برد و از او جدا نگردد اما هیهات که این خواست و تلاش انسان بیهوده است چرا که جور و جفای من ذهنی انسان بی حد و حصر میباشد و مجرد اینکه انسان بخواهد به حضرت معشوق وصل شود ، این من جفا پیشه توجه او را به چیزهای این جهان فرم جلب و مانع حضور انسان میگردد
دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم
خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود
پس حافظ (انسان) در این تاریکی ذهن به امید وصلش و با یاد حریفان آن محفل په خرابات میرود . خرابات جایی ست که انسان سرگشته برای خراب شدن به خود کاذب ذهنی اش و آباد شدن به اصل وجودش پای بدان میگذارد اما خم و منبع بینهایت معرفت از عدم تقاضا و عدم احساس نیاز انسان به می ایزدی خونین دل بود و پای در گل داشت چرا که او را یاری حرکت و چشانیدن این می خرد و معرفت برپایه جبر به انسان نمی باشد .
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
مفتی عقل در این مسئله لایعقل بود
حافظ میفرماید که بسیار جستجو کرده است که علت وسبب این درد فراق انسان از اصل خود را بیابد و بداند چرا انسان که از جنس خدا میباشد به اصل خود باز نمی گردد اما پاسخ عقلانی برای این معما نمی یابد و عقل حسابگر توان حل این مسئله را ندارد. شاید به دلیل اینکه برای مفتی عقل بطور کلی مسئله ای نیست که بیند و می پندارد همین که هست درست و منطقی ست و مشگل نیست که بخواهد آنرا حل کند .
راستی خاتم فیروزه بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
حافظ دوباره به یاد آن محفل افتاده و میفرماید براستی که انسان روزگاری خوش داشت و مانند نگین فیروزه انگشتری شاه بود . یعنی که چه جایگاه رفیع و منزلتی داشت و چقدر در آن جایگاه خوش می درخشید ولی افسوس که دولت مستعجل و نعمتی زودگذر بود . در روزگار قدیم منابع مکتوب علمی و کتابخانه ها در انحصار حکمرانان و پادشاهان بودند و علما و عرفا ناگزیر به حفظ رابطه منطقی با آنان بودند تا امکان دسترسی به کتابخانه را از دست ندهند و در سوی دیگر شاهان نیز برای ادعای خردورزی و علم دوستی خود به این دانشمندان نیازمند بودند و این نیاز دوسویه به نفع هر دو بود و حافظ نیز در مجالس بزم شاهان که شعرای مجیزگوی سلطان نیز حضور داشتند حاضر و غزل خود را ارائه می کرد و نام شاه را نیز در برخی از غزلیات خود بصورت مستقیم و یا به کنایه می آورد و شاه یا حکمرانان که غالبا انسان های بی ذوق و بی سوادی بودند و کل غزل را به خود می گرفتند بر سر شوق آمده ، خوشنود می شدند . شعرای درباری نیز از شادمانی شاه و صله دریافتی احساس شادی میکردند اما برای حافظ و روح بلندش دستیابی به کتابخانه حکمران از هر صله ای با ارزش تر بود . برای توضیح نام شیخ ابو اسحاق در این غزل معنوی برای لحظاتی به ذهن رفته و حلاوت این ابیات منور زایل شد .
دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ
که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود
حافظ در اینجا خود و همه انسانها را کبک خرامان دانسته و این قهقهه مستانه را در هر دو شکل آن بکار می گیرد ، چه در آن محفل رویایی که در جوار حضرت معشوق در حال راز و نیاز عاشقانه بود و چه در دنیای ناسوتی که انسان سرمست از هواهای نفسانی و دلبسته چیزهای این جهان شده است و در هر دو صورت از سرپنجه تقدیر و قضای الهی در امان نبوده و نیست . در آن فضای یکتایی و محفل ملکوتی تقدیر هبوط انسان از آسمان یکتایی به زمین فرم بود و در جهان فرم تقدیر و خواست خدا یا زندگی بازگشت و رجعت انسان به او در حالیکه در جسم و فرم بسر میبرد میباشد زیرا که خدا انسان را برگزید برای بیان خود در روی زمین و سرپنجه تقدیر سرانجام انسان را به وفای به عهد خود ملزم خواهد نمود . با زور و یا با دلخواه و از روی تسلیم.
موفق و پایدار باشید

👆☹

ناباور ɹɐʌɐqɐu نوشته:

راستی خاتم فیروزه بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
این غزل چنانچه قبلاً دوستان به درستی تأکید کردند در رساو فراق ابو اسحاق است و نسبت دادن آب به عبید و یا خیال پردازی های دیگر ، با واقعیتی که حافظ شناسان دریافته اند مقایرت دارد،

👆☹

ناباور ɹɐʌɐqɐu نوشته:

پوزش
نسبت دادن آن

👆☹

ناباور ɹɐʌɐqɐu نوشته:

پوزش دوم
مغایرت درست است

👆☹

یکی (ودیگر هیچ) نوشته:

به نام او
جناب ناباور
باور کنی یا نه حافظ شناسانی که شما می شناسی حافظ را نشناخته و نخواهند شناخت.
گرچه نام خود را ناباور گذاشته ای ولی به دیدگاه عامیانه باور داری !!!

👆☹

ناباور ɹɐʌɐqɐu نوشته:

گرامی یکی
سپاس که ناباوری مرا یاد آور شدی، راست میگویی، ناباورم به هپروت، خیالبافی، هیچ و او، و برین ناباوری ها زندگی می گذرد،
امید که بر شما نیز خوش بگذرد

👆☹

شکرستان