گنجور

 
رضاقلی خان هدایت

نام شریف آن جناب میرزا عبدالوهاب، موسوی انتساب و از فضایل صوری و معنوی و خصایل حسبی و سیادت نسبی کامیاب. در فنون ادبیه و علوم عربیه قادر و ماهر. در حکمت عقلی و ریاضی و طبیعی تبحرش پیدا و ظاهر. در ترقیم خطوط به تخصیص نسخ، تعلیق و شکسته، دست استادان را به پشت بسته. حضرتش أباً عن جد در اصفهان ملاذ و ملجأ بی پناهان. محفلش مجمع شعرا و ظرفا و مجلسش مرجع فقرا و عرفا بوده. بالاخره از علوم ظاهریه خاطر شریفش خسته و دل معارف منزل به تحصیل کمالات معنویه بسته. روزگاری طالب صحبت اهل معارف و حقایق بوده. وجود محمود را به معاشرت و مصاحبت جمعی از اکابر این طایفه مزین فرمود. گویند با آنکه از ممرّ موروث و مکسب ضیاع و عقار وافر و از جهت شغل و منصب مال و مکنت متکاثر داشت از فرط کرم و بذل درم از آنها در اندک وقتی چیزی و پشیزی باقی نگذاشت. چنانکه قوت صبح و شام از رهگذر رهن و وام نیز دست نمی‌داد و مع هذا به قدر مقدور و حد میسور بر سینهٔ سائلان دست رد نمی‌نهاد و لسان کرم آن سید یگانه مترنم بود بدین ترانه که:

به زمین برد فرو خجلت محتاجانم

بی زری کرد به من آنچه به قارون، زر کرد

غرض، پس از کوشش بی شمار و مجاهدهٔ بسیار، دلش کشش غیبی به حضرت لاریبی یافه وقوت بازوی عشق سرپنجهٔ عقلش را برتافته، دست ذوق در درون سینهٔ بی کینه‌اش آتش شور و شوق برافروخته و کتب خانهٔ علوم ظاهری و باطنی را سوخته به خرابی ذوق و حال، آباد و از قید قیل و قال، آزاد گردیده عوام و خواص سنان لسان طعن بر وی کشیده. عاقبت الامر شرح حال آن جناب مشهور و در حضرت شاهنشاه گیتی مدار فتحعلی شاه قاجار نیز رشحی مذکور گردید. حسب الامر شاهنشاه زمان حضرت خاقان مغفور به درباب سلطانی حاضر و طوعاً حضور آن حضرت را گزید و اکنون سالهاست که التفات شاهی‌اش غم زداست و نظر به اعتماد سلطانی و اشفاق خاقانی به معتمدالدوله مخاطب و با وجود اجتناب آن جناب وجود شریفش ناظم مناظم اعاظم مناصب است.

اگرچه جمعی بی خبر به واسطهٔ اسباب صوریش از اهل دنیا می‌پندارند و اما قومی صاحب نظر به سبب احوال معنوی‌اش از عرفا و اولیا می‌شمارند. همانا خود بدین معنی اشارتی می‌فرماید. آنجا که می‌فرماید:

صد گنج فزون بود مرا در دل و یاران

نادیده گذشتند که این خانه خرابست

اگرچه فقیر را هنوز شرف خدمت آن جناب دست نداده، ولیکن مطالعهٔ دیوان موسوم به گنجینه‌اش ابواب کنوز دقایق و رموز حقایق بر روی دل گشاده و آن دیوان معارف بنیان مشتمل است بر مطالب و منشآت مرغوب و مکاتیب و خطب فصاحت اسلوب عربیّاً و فارسیّاً و ترکیّاً، نظماً و نثراً ید بیضا ظاهر نموده و دم عیسوی گشوده. الحق سالهاست که نظیر آن جناب از کتم عدم به عرصهٔ وجود قدم ننهاده و این جامعیت بسیاری از فرق خلف و سلف را دست نداده. تیمّناً و تبرّکاً بعضی از قصاید و غزلیات و رباعیات و مثنویات آن جناب در این کتاب ثبت شد:

مِنْقصایده فی الحقیقة

هوابادوهوس باران، طمع خاک و خطر خضرا

در این گلشن زهی نادان که بند دل گشایدپا

پی جایی که بسپاری چه داری باک از مردن

پی مالی که بگذاری چه آری دست بریغما

ترا بر گرد این خانه مثال از شمع و پروانه

ترا بر حرص این دانه قیاس از آب و استسقا

چو ره برسیل بگشادی چه ویرانی چه آبادی

چو دل بر مرگ بنهادی چه بر خارا چه بر دیبا

سراسراهرمن وادی نهان از رهروان هادی

درین تاریک شب مشکل که بیند راه نابینا

دلی را کز هوس چندی به هر جانب پراکندی

روا باشد اگر بندی به آن دلدار جان بخشا

که بندد نقش تن ازگل پس ازتن برنگارد دل

ز دل جان آورد حاصل، زجان، جانان کندپیدا

زجود او وجود تو،به بود او نمود تو

هم او رب ودود تو، حکیم و قادر و بینا

جز او فانی وازفانی نیندیشد مگر نادان

هم اوباقی و از باقی نیاساید مگر دانا

به دل سلطان جانت بس مده دل بر رخ هر کس

مگر بر عارض لابنگری از دیدهٔ الا

ز کثرت توشه برداری ره توحید بسپاری

ز کشورها گذر آری ولی حدها نهی برجا

معانی از صور خوانی نه معنی را صوردانی

به باقی بینی از فانی به عقبا بینی از دنیا

وگربی دوست ننشینی چه درپیداچه درپنهان

خلاف دوست نگزینی چه در سرّا، چه در ضرّا

به سویش گرنظرداری چه دردیر و چه در مسجد

به کویش گر گذرآری چه با شیخ و چه با برنا

چوازقید هوارستی چه سلطانی چه درویشی

چو دل با دوست پیوستی چه جابلسا چه جابلقا

چوکالاایمن ازدزدان چه درمخزن چه درهامون

چو کشتی‌ایمن از طوفان چه بر ساحل چه بردریا

ایضاً وله فی القصیدةِ الموسومة بِمطلع الفیض

طَلَعَ الصُّبْحُ فاضَتِ الأَنْوارُ

یکی از خفتگان نشد بیدار

پند گیرید چند ازین غفلت

شرم دارید تا کی این پندار

ای بس آزادگان سروخرام

پای خجلت به گل درین گلزار

ای بسا زیرکان پرمایه

دست حسرت به سر درین بازار

شد کمال آیت زوال ای دل

عَسْعَسَ اللیلُ کادَتِ الأَسْحار

تا درنگت بود شتابی کن

تا توانی برفت ره بسیار

تا که نشکسته شیشه، سنگ مجو

تا نیفتاده پرده شرم بدار

تا توانی گسست عهد ببند

تا توانی شکست توبه بیار

خاکساری گزین نه سنگدلی

کاید از خاک گل ز سنگ شرار

کوش تا نقد دل به دست آری

که بجز دل نمی‌ستاند یار

آنکه سرمایهٔ دو کونش بود

غیر حسرت نبرد زین بازار

آخر ای کشتِ دل گیاه بروی

آخر ای ابر دیده قطره ببار

آخر ای نفس یک نفس بشکیب

آخر ای عقل یک قدم بگذار

مانده‌ای از قفا صدایی زن

گمرهی گوش بر درایی دار

سست منشین مگر توانی جست

رهبری چست و مرکبی رهوار

مرکبت نیست غیر فضل یکی

رهبرت چیست مهر هشت و چهار

چند بر پرده نقش می‌فکنی

دَعِ الأَوْثانَ وَ اکْشِفِ الأَسْتارَ

پرده بردار تا عیان نگری

لَیْسَ فِی الدّارِ غَیْرُهُ دَیّار

شهرها بینی اندران یکسان

مسجد و دیر و سبحه و زُنّار

بی لب و گوش گرم گفت و شنید

مست بی باده بی خرد هشیار

این ز خاموشی‌اش به لب تسبیح

آن فراموشی‌اش به لب اذکار

و له ایضاً

بزم غیراز شمع ذاتش چون منورداشتند

پرده داران صفاتش پرده بر در داشتند

خواست برنامحرمان پیداشود حسن ازل

محرمانش صد ره از اول نهان‌تر داشتند

شاهدان غیب را دادند اطوار ظهور

رویشان پس درظهور خویش مضمر داشتند

خامهٔ اظهارچون برلوح امکان نقش بست

از نخستین صورت نوری مصور داشتند

نفس کل کز سایه‌اش طبع هیولاپایه یافت

مقتبس از نور آن فرخنده جوهر داشتند

وندرآن نور آنچه از نقصان و پستی یافتند

عرش نامیدند و زان کرسی فراتر داشتند

وز کف و دود هیولی از پس بگداختن

چرخ اخضر بر فراز ارض اغبر داشتند

با زلال عشق پس آن جمله را آمیختند

وانگه از وی طینت آدم مخمر داشتند

بوالبشر را بر بشر گر برتری دادند لیک

پایهٔ خیرالبشر برتر ز برتر داشتند

ذات او واجب نشاید گفت و ممکن هم ازانک

ازوجوبش کمتر از امکان فزونتر داشتند

گه دم عیسی ز فضلش روح پرور یافتند

گاه دست موسی از نورش منور داشتند

برجمالش پرده بستند از جمال یوسفی

پردهٔ عصمت زلیخا را ز رخ برداشتند

ز اختلاف روزن اندر تابش یک آفتاب

سایه را از هر طرف بر شکل دیگر داشتند

تا نگویی خیر و شر بی عزمشان آمد به دید

یا نپنداری که بی موجب سر شر داشتند

فعلشان بر مقتضای قایل آمد در وجود

زان ستمکش خواستند آن وین ستمگر داشتند

قوه‌ها را راه سوی فعل دادند ار نه کی

آنکه را مؤمن توانستند کافر داشتند

می‌نبینی سایه‌ها را بیش و کم نزدیک و دور

در خور خود تابشی از پرتوِ خور داشتند

انبساطات وجود از اعتبارات حدود

همچو ظل در قرب و بعد مهر انور داشتند

ور بگویی ز اعتباری کی اثر آمد پدید

گویم این آثار هم اوهام مظهر داشتند

غزلیّات

پیداست سر وحدت از اعیان أَما تَرَی

الْعَکْسَ فِی الْمَرَایا و النَّقْشَ فِی القُوَی

شد مختلف به مخرج اگرنه چه شد که هست

یک صوت و یک ترانه گهی مدح و گه هجا

اُنْظُر فَمَا رَأَیْتَ سِوَی الْبَحْرِ إذْرَأَیْتَ

مَوْجاً بَدَا وَمِنْهُ بَدَا فیه مَا بَدَا

چیزی که بدان شاد توان بود ندیدیم

دیدیم سراسر همه اسباب جهان را

بر سرِ کوی خرابات مقامی است مرا

نه غم ننگ و نه اندیشهٔ نامی است مرا

عقل فکرآموز در عالم نشان از حق ندید

هم نبیند عشق عالم سوز جز اللّه را

بگذر ای ناصح فرزانه ز افسانهٔ ما

بگذارید به ما این دل دیوانهٔ ما

درد چون نیست چه تأثیر بود درمان را

گوی شو تا که ببینی اثر چوگان را

چه عجب خلقی اگر از تو به غفلت گذرند

آنکه دردیش نباشد چه کند درمان را

نیست هستی بجز از هستی و هستی همه اوست

خواجه بنهاده به خود بیهده این بهتان را

صوفیان مستند و زاهد بی خبر

از که پرسم من رهِ میخانه را

یار ما شاهد هرجمع بود وین عجب است

که به خود ره ندهد عاشق هر جایی را

نیک نامانِ درِ دوست پناهت ندهند

تا به خود ره ندهی شنعت رسوایی را

یارب تو پرده بردار از کار تا بدانند

کامروز در جهان کیست شایستهٔ ملامت

رخی به غیر رخ دوست در مقابل نیست

ولی چه چاره که بیچاره دیده قابل نیست

طفلان شهر بی خبرند از جنون ما

یا این جنون هنوز سزاوار سنگ نیست

رخ از بلا متاب که مقصود انبیا

جز در میان آتش و کام نهنگ نیست

نه عاشق آنکه جزمعشوق بیند

نه معشوق آنکه جز وی در جهان نیست

ماییم و دلی خراب و آن نیز

یک روز به اختیار ما نیست

خود بینی و خویشتن پرستی

رسمی است که در دیار ما نیست

تا چه باشد به سر پیر خرابات که من

به یکی جرعه می‌اندیشه‌ام از عالم نیست

کفر و دین، عقل و جنون، دانش و نادانی را

آزمودیم در این پرده، کسی محرم نیست

چشم بربند و به ظلمتکدهٔ فقر درآی

تا ببینی که فروغ فلک از روزن ماست

هرسو که نهی روی سر از خویش برآری

تا نگذری از خویش به سویش گذری نیست

حیرت زده می‌دید به حال من و می‌گفت

پنداشتم از زلف من آشفته‌تری نیست

عیبم مکن ای خواجه به رسوایی و مستی

من دل خوش ازینم که جز اینم هنری نیست

بر آستان بنشین گر به خانه راهی نیست

کجا روی که جز این آستان پناهی نیست

اگر به شهد نوازد وگر به زهر کُشَد

به غیر خوان عطایش حواله گاهی نیست

سودای زاهدان همه شوق بهشت و حور

غوغای عارفان همه ذوق لقای تست

تن خسته، دل شکسته، نظربسته، لب خموش

ای عشق کار ما همه بر مدعای تست

با تو خاموشم ولی با یاد دوست

هر سر مویم زبان دیگر است

شد جهان بر من دگرگون یا که من

این که می‌بینم جهان دیگر است

می‌ندانم ره به جایی برده‌ام

یا که بازم امتحان دیگر است

هرکه یار دگرش نیست خدا یار وی است

هرکه کاری به کسش نیست به او کاری هست

زاهدا ار ره ندهد خانهٔ خماری هست

وجه می گر نرسد خرقه و دستاری هست

این چند روزه مهلت گلبن غنیمت است

فردات در چمن اثری از گیاه نیست

تا با خودی چه لاف ز طاعت زنی نشاط

جرم این وجود تست و بجز وی گناه نیست

سود بازار جهان گر همه اینست نشاط

من سودا زده زین مایه زیانم هوس است

خاک بادا به سری کش اثر از سنگی نیست

چاک آن سینه که کارش به دل تنگی نیست

من که بدنام جهانم به خرابات شوم

که در آنجا خبر از نامی و از ننگی نیست

دل چون آینه گر می‌طلبی عشق طلب

عشق کم زآتش و دل سخت‌تر از سنگی نیست

بیگانه چه داند که تویی پرده برافکن

وانجا که منم نیز چه حاجت به نقاب است

در هر قدمم روی تو آمد به نظر لیک

در کام دگر باز بدیدم که حجاب است

صد گنج نهان بود مرا در دل و یاران

نادیده گذشتند که این خانه خرابست

آسوده بیدلی که به کویت کند مقام

آسوده‌تر دلی که در آنجا مقام تست

مردمان بیشتر آنست که غافل گذرند

از حدیثی که به هر کوچه و برزن فاش است

طالبان را خستگی در راه نیست

عشق خود راهست و هم خود منزل است

سهل گردد کار اگر از بهر اوست

کارها با خودپرستی مشکل است

وسواس خرد قصّه به پایان نرساند

از عشق بپرسید که ناگفته تمام است

چشم حق بینی زخودبینان مدار

هر که را بی خود ببینی با خداست

بیچاره آنکه از تو به غفلت گذشته است

غافل تر آنکه با تو در جستجوی تست

با دیده کس فروغ تو بیند زهی دروغ

که این نور دیده نیز فروغی ز روی تست

جان سلیمانست و دل خاتم بر او

نقش روی دوست اسم اعظم است

گر گل افشاند و گر سنگ زند چِتْوان کرد

مجلس و ساقی و مینا و می و ساغر از اوست

هوس خام بود شادی دل جز به غمش

خنک آن سوخته کش سوز غمی بر سر ازاوست

هر جا نگرم کورم و در روی تو بینا

در مردمک دیده به غیر از تو کسی نیست

چشم صاحب نظران خیره بر آن ایوانست

که به هر سو نگری جلوه گه جانان است

عکس‌ها در نظر آیند ولی یک اصل است

جسم‌ها جلوه گر آیند ولی یک جانست

خرم آن کس که به رویش ز رهت گردی هست

وانکه بر دل ز تو ازهیچ رهش گردی نیست

عقل درکشمکش نفس درنگی نکند

این دغل را بجز از عشق هماوردی نیست

تو اگر مرد رهی در طلب درد نشاط

درد هم مرد رهی می‌طلبد مردی نیست

پا به سر تا ننهی سر ننهی درره دوست

طی این راه مپندار که بافرسنگ است

تا تو بیرون نروی دوست نگنجد به درون

نه همین دیده که آن درخور جاهش تنگ است

حاجتی دارم و حاشا که به گفتار آید

حجت است آن که به گفتار پدیدار آید

پاس دل باید نه پاس زبان در بر دوست

هرچه در دل گذرد به که به گفتار آید

جمال شمع ناپیدا و هر سو

از او آتش به جان پروانه‌ای چند

ز غوغای خردمندان به تنگم

دریغ از نالهٔ مستانه‌ای چند

برون از هر دو عالم راه جستم

ولی از عشق گام اوّلی بود

دل را هوس صحبت مانیست ببینید

دیوانه سر صحبت دیوانه ندارد

مستند دو عالم همه از ساغر وحدت

خوش باش درین بزم که بیگانه ندارد

پی صید دگر مرغان به قید است

نه قید است اینکه بر شاهین پسندند

تو با دل باش و با دین باش ناصح

که ما را بیدل و بی دین پسندند

پاک کن دل زهرآلایش وانگه بدرآی

که مقیمان درمیکده صاحب نظرند

پای برفرق جهان، سر به کف پایِ حبیب

تا نگویی تو که این طایفه بی پا و سرند

لوح دل سر به سر از گرد علایق سیه است

شسست و شویی به خود از چشم تری می‌باید

ترسمت سر خجل از خاک برآری که به حشر

یادگاری به رخ از خاک دری می‌باید

بی هوس بیهده دادیم دل از دست دریغ

کانچه جستیم و ندیدیم ز کس با دل بود

از طلب حاصلم این شد که کنون دانستم

کانچه را می‌طلبم بی طلبی حاصل بود

نکنم گوش به افسانهٔ ناصح که خود او

منع دیوانه نمی‌کرد اگر عاقل بود

دل قوی کن که درین مرحله با سستیِ عزم

هر که بگذاشت قدم کار بر او مشکل بود

نعمت خواجه عمیم است و خداوند کریم

بنده را لیک به خدمت هنری می‌باید

سالک اندیشه نه از کفر و نه ازدین دارد

وادی عشق به هر گام صد آیین دارد

گنج و رنج و غم و شادی جهان درگذر است

عاقل آن به که در اندیشهٔ پایان باشد

ترسمت ای خفته در دامان کوهی سیل خیز

خواب نگذاری زسر تا آبت از سر بگذرد

رند بی پا و سر از کوی خرابات چه دید

که جهان را به نظر سخت محقر دارد

عمر بگذشت و نمانده است جز ایامی چند

به که با یاد کسی صبح شود شامی چند

به حقیقت نبود در همه عالم جز عشق

زهد ورندی و غم و شادی ازو نامی چند

زحمت بادیه حاجت نبود در رهِ دوست

خواجه برخیز و برون آی ز خود گامی چند

آوخ که دست مرگ گریبان جان گرفت

وین نفس شوخ دامن شهوت رها نکرد

توحید اگر طلب کنی از عشق جو که عقل

چون احولان ندید یکی تا دو تا نکرد

راز ما خلوتیان بر سر بازار فتاد

پرده بگشا ز در خانه که دیوار فتاد

طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد

در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد

چه دانیم که ما خوش که این است ناخوش

خوش است آنچه بر ما خدا می‌پسندد

چرا پای کوبم چرا دست یازم

مرا خواجه بی دست و پا می‌پسندد

بده دل با کسی پس دیده دربند

چو یار آمد درون، در بسته خوشتر

به دیگری ندهم دل، که خوار کردهٔ تست

که هرکه خوارِ تو شد، دارد اعتبار دگر

نیست‌چون یک شاهد اندر بزم و هر سو بنگری

طرّهٔ پرتاب و گیسوی پریشانست و بس

کثرت اندر عکس نبود ناقص توحید اصل

این تکثر خود بر آن توحید برهان است و بس

خواه طاعت خواه عصیان فارغ از کاری نمان

در خور لطفی نه‌ای شایستهٔ بیداد باش

بیهده هم‌نشین مبروقت من از سخن که نیست

یک نفسم به یاد او هردو جهان غرامتش

جای رحم است بر آن بندهٔ مسکین فقیر

که برانند و ندانند چه باشد گنهش

ندیدم با تو هرگز خویشتن را

که هر گه آمدی من رفتم از هوش

از معرفت چه لاف زنی ای فقیه شهر

بی شک که از محیط ندارد خبر محاط

ای منکران عشق اگر نیک بنگرید

جز وهم خویش هیچ ندارید در بساط

بگیردست دل و سربرآر در افلاک

چه خواهی از تن خاکی که بازگردد خاک

ظهور خلق به حق بین ظهور حق در خلق

فَذَاکَ عَیْنُکَ حَقّاً وَأَنْتَ لَسْتَ بِذَاکَ

بس است حاصل ادراک این دقیقه نشاط

که ره به سوی حقیقت نمی‌برد ادراک

بی عشق کس به دوست نیابد ره وصول

سُبْحانَ مَنْتَحَیَّرفی ذَاتِهِ الْعُقُول

گر مرد این دری به درآ کاندرین سرا

دربان برای منع خروجست نی دخول

هوای او چو نهادم رضای او چو گزیدم

جهان وهرچه دروجز به کام خویش ندیدم

هنوز همسفرانم گرفته‌اند عنانم

که این نه راه حجاز است و من به کعبه رسیدم

ز اسرار جهان بیهوده می‌جستم خبر عمری

ندانستم که خود را باید از خود بی خبر دارم

خموشی چون نشان آگهی آمد از آن نالم

که گر خاموش بنشینم ز رازم پرده بردارم

سلطان ملک فقرم و عشق است لشگرم

ترک دو کون تاجم و کونین کشورم

آلایشی به ظاهرم ار هست باک نیست

زیرا که اصل پا کم و از نسل حیدرم

هرچه جویند ز ما در طلب آن باشیم

ما نه نیکیم و نه بد بندهٔ فرمان باشیم

سر سامان منت هست ولی چه توان کرد

قسمت این است که ما بی سر و سامان باشیم

چرا خموش نباشم میان جمع که هر سو

خیال اوست به چشمم حدیث اوست به گوشم

نبود عجب ار راه نبردیم به جایی

بیهوده همی پشت به مقصود دویدیم

همه شب با تو نشینم که تویی

باز روز آید و بینم که منم

به جهان آمدم و رفتم و در وانشدم

نه ز انجام خود آگاه و نه از آغازم

بی خود وبی خرد و عاجز مسکین و ضعیف

بخر ای خواجه ببین تا چه هنرها داریم

بار بگذار و گرانی بنه ای دل که به راه

گر سبک بار نباشیم خطرها داریم

گفتم به ترک هستی و رستم ز عقل و هوش

آسوده هم ز دزد و هم از پاسبان شدم

با او وجود من اثر نور و ظلمت است

او در کنار آمد و من از میان شدم

گفتم مگر نشانی ازو جویم از کسی

از وی نشان نجستم و خود بی نشان شدم

ز دستم گر برآید بر سر آنم که تا دستم

به دامانش رسد سر بر نیارم از گریبانم

هر طرف می‌گذرم راه برون رفتن نیست

من ندانم که درین غمکده چون افتادم

یارب خود آگهی تو که در سر نبود و نیست

هرگز هوای حشم دنیا و منصبم

یا روی دوست دیدم یا کوی اودرین شهر

از هر طرف گذشتم، در هر کجا رسیدم

تا توانی به خرابی من ای عشق بکوش

من نه آنم که ازین پس دگر آباد شوم

جرم من بی حد و عفو تو چو آمد به میان

هرکه او را گنهی نیست گناهی است عظیم

آخر این روز به شب می‌رسد این صبح به شام

عاقل آنست که خاطر ننهد بر ایام

ره به پایان شد و دردا که ندانیم هنوز

به کجا می‌رود این اشتر بگسسته زمام

آخر این تیشه به بن آید و این شیشه به سنگ

آخر این می ز سبو ریزد و این شهد ز جام

ناصح از گفتن بیهوده مبر وقت نشاط

هرچه گویی تو چنانم من و صد چندانم

نیروی عشق بین که درین دشت بی کران

گامی نرفته‌ایم و به پایان رسیده‌ایم

هرکسی را هوسی در سر و من

هوسم این که نباشد هوسم

چند گویی که سرانجام چه خواهد بودن

بجز آغاز در انجام چه خواهد بودن

یک ساقی و یک ساغر و یک باده ندانم

زین گونه چرا مختلف آمد اثر او

کس جز تو ره نداشت درین خانه خلق را

آگه که کرد ازین که تو در دل نشسته‌ای

دیدیم کرانه تا کرانه

غیر از تو نبود در میانه

در اول جذب عشق ازجانب جانانه بایستی

وگرنه سوز شمع از جانب پروانه بایستی

هم ز کارم منع کردی هم به کارم داشتی

اختیارم دادی و بی اختیارم داشتی

ای غم عشق ایمنی بادت ز پند عاقلان

کایمن از غمهای دور روزگارم داشتی

بسی عجب نبود گر قرار هست و شکیب

که از دیار حبیبت نیامده است پیامی

تمام سوخته دودی نداشت بر سر آتش

تو کز جفا بخروشی خموش باش که خامی

مگر چه بود نهان در سبوی باده فروشان

که حاصل دو جهانش نبود قیمت جامی

چرا چو ابر نگریی، چرا چو باد نکوشی

چرا به روز ننالی، چرا به شب نخروشی

به غیر عشق اثر نیست ورنه چیست که واعظ

به صد حدیث نکرد آنچه بلبلی به خروشی

در همه کون و مکان نیست جز اینم هوسی

که مگر بی هوسی زیست نمایم نفسی

راز رندان خرابات مپرسید ز ما

به کسی راز نگویید که گوید به کسی

لاف قوت مزن ای خواجه که ازکس نخردکس

جز دل خسته درین رسته و جز جان نژندی

نرسد دست کس به دامن دوست

چاک ناکرده جیب و پیرهنی

عجب از مفلس بی خانه که مهمان خواند

دل به دست آر پس آنگه بطلب دلداری

راحت هر دو جهان پا کی دل از هوس است

زر چو پاک است بود رایج هر بازاری

جهان یک سر به کام خویش دیدم

چو بنهادم برون از خویش گامی

ز ما تا کوی او راهی است پنهان

که در وی می‌نگنجد رهنمایی

برون از دهر باید شد نه از شهر

ز خود باید شدن نه از سرایی

چه بود از سر به صحرا برنهادن

اگر سر می‌نهی باری به پایی

دست بر کاری زدن بی حاصلی است

دست باید زد ولی بر دامنی

رباعیّات

گر با تو بود کس همه عالم راهست

ور بی تو رود جهان سراسر چاه است

با خاک سر و چاک گریبان پیوست

آن دست که از دامن تو کوتاه است

گر ره به خدا جویی در گام نخست

نقش خودی از صفحهٔ جان باید شست

گم گشته ز تو گوهر مقصود تو خود

تا گم نشوی گم شده نتوانی جست

آنان که ز جام عشق مدهوش شدند

از خاطر خویشتن فراموش شدند

از بهر شنیدن، همه تن گوش شدند

بستند لب از حدیث و خاموش شدند

امروز میان شهر دیوانه منم

در دهر به دیوانگی افسانه منم

بیگانه ز آشنا و بیگانه منم

مردود در کعبه و بتخانه منم

یارب ز هر آنچه جز تو بیزارم کن

بی مونس و بی رفیق و بی یارم کن

اول از خویش بی خبر ساز مرا

وانگاه ز خویشتن خبردارم کن

فارغ ز غم سود و زیانم کردی

آسوده زمحنت جهانم کردی

ای عشق ترا چه شکر گویم که چنانک

می‌خواستم آخر آن چنانم کردی

مِنْ مثنویاته قُدِّسَ سِرُّهُ العزیز

باز زنجیر جنون برداشتند

بند بر پای خرد بگذاشتند

عقل‌ها را وقت آشفتن رسید

رازها را نوبت گفتن رسید

ای فزون از فکر و از تدبیر ما

هم جنون ما و هم زنجیر ما

خانهٔ دل منزل اخلاص تست

خلوت جان جای خاص الخاص تست

عقل را ره در دل دیوانه نیست

خلوت حق جای هر بیگانه نیست

بودی و جز بود تو بودی نبود

بود پنهان آتش و دودی نبود

عشق ناگه زد بر آتش دامنی

شعله‌ها سر کرد از هر روزنی

شد عیان از شعله‌ها آنگاه دود

شعله‌ها را دودها پنهان نمود

چون جمالش از حجاب غیب رست

از شهود خویش برخود پرده بست

چشم ما یک ره نبیند سوی دوست

ور ببیند هرچه بیند روی اوست

عاشق است او با صد استغنا و ناز

عشق کس دیده است بی عجز و نیاز؟

هر یکی فیضی زو قابل شده

سوی چیزی هر یکی مایل شده

این یکی بی رنگی آن یک رنگ خواست

این یکی ناموس و آن یک ننگ خواست

دیده آب آرد چو بیند آفتاب

دیدن خورشید نتوان جز در آب

مهر اندر آب صافی ظاهر است

هرچه این صافی‌تر آن پیداتر است

آفتاب انداخته عکس اندر آب

آب ناپیدا و پیدا آفتاب

خواست تا آسان کند دیدار خویش

پرده‌ها بربست بر رخسار خویش

گر سخن بی پرده خواهی پرده نیست

روی اندر پرده پنهان کرده نیست

بی حجاب و بی سحاب و بی نقاب

آفتابست آفتابست آفتاب

ای گرفتار جهان پیچ پیچ

هیچ دانی کاین جهان هیچ است هیچ

ای نمودی از وجودت بود من

درد تو سرمایهٔ بهبود من

نیستی را گر به هستی ره نبود

هستی‌ای جز هستی اللّه نبود

گر نگشتی نقص پیدا باکمال

کس نبودی غیرذات ذوالجلال

هر که باشد جز خدای ذوالجلال

هم درو نقص است و هم در وی کمال

گر کرم باشد روا بی احتساب

بولهب را فرق کو با بوتراب

ابر باشد در کرم آری سمر

لیک از جو گندم آرد کی مطر

من گرفتم جان انسانیت هست

کوش کآری جان یزدانی به دست

جان حیوان قالب جان بشر

جان انسان پیکر جان دگر

ابلهان را جان انسانی نبود

غافلان را جان یزدانی نبود

عقل چون کامل شود آگه شوی

عشق چون حاصل شود ابله شوی

باز عشق آهنگ یغما ساز کرد

باز دل آشفتگی آغاز کرد

بحر کس دیده است گنجد در حباب

یا درون ذرّه هرگز آفتاب

من گرفتم پرده بردارم ز گفت

تو به پرده در چه سان خواهی شنفت

توبه چه بود بازگشت از خود به حق

شرط آن فقدان شأن ماسبق

زاهدان گر توبه از مستی کنند

عشقبازان توبه از هستی کنند

تشنگی را مبدأ از آبست و بس

تشنگان را آب جذابست و بس

پاک کن آیینهٔ دل از هوس

تا تو در وی عکس حق بینی و بس

امتیازاتست کافراد بشر

فخر می‌جویند از آن بر یکدگر

ورنه در وصفی که باشد مشترک

کس نمی‌راند سخن از لِی و لَک

یک زمان بنشین و با ما راز کن

عقده‌ای در رشته دارم باز کن

آنکه را معبود خود دانی بگو

جز تو باشد یا تو باشی عین او

گر تویی این خود حدیثی مغلق است

که تو هستی فانی و باقی حق است

جز تو گر باشد محاط نفس تست

خود یکی نقش از بساط نفس تست

مرد را دردی بباید درد کو

درد را مردی بباید مرد کو

گردها دیدیم و در وی مرد نه

مردها دیدیم و در وی درد نه

عقل گرد این ره و مرداست عشق

عشق هم مرد است و هم درد است عشق

جان که با تن زیست مغلوب تن است

ورنه کی طاووس شاد از گلخن است

عاشقان را تن اسیر جان بود

جان اسیر جذبهٔ جانان بود

نه چو جان ما که از سحر هوس

خاصیت از خوی تن بگرفت و بس

ما هوسناکان که مملوک تنیم

گرچه طاووسیم شاد از گلخنیم

کرده جان پاک را مغلوب خاک

ای دریغا ای دریغ ازجان پاک

جسم پاکان را تو در این خاک دان

فارغ از آلایش این خاکدان

در مکانند و مکانشان لامکان

در زمینند و زمین‌شان آسمان

بندگی سرمایهٔ آزادگیست

لیک شرط بندگی افتادگیست

تا بدانی راه و رسم بندگان

از نبی یمشوا بها را باز خوان

بندگان در بندگی مستغرقند

ظاهر اندر خلق و باطن با حقند

فاش می‌گویم که من عاشق نیم

گر بگویم عاشقم صادق نیم

عاشق عشقم طلبکار طلب

ای غریبا ای شگفتا ای عجب

عشق را پیدا نباشد منزلی

تا به سویش راه جوید مقبلی

ای دریغا می ندانم کوی او

تا توانم ره سپارم سوی او

عشق می گو‌ید که ای آکنده گوش

از سرود من جهان اندر خروش

سر بنه تا پا نهی در کوی من

چشم در بند و ببین در روی من

باز این دیوانهٔ بگسسته بند

فاش می‌گوید به آواز بلند

در همه عالم نبینم غیر دوست

نیست عالم چیست عالم گر نه اوست

کافر است این عاشق شوریده حال

ای مسلمانان کافرکش تعال

اُقْتُلُونِی کَیْفَ مَا شَاءَ الْحَبیبُ

وَاطْرَحُونِی أَیْنَ مَا جَاءَ الْحَسِیْبُ

عشق اگر کفراست بی شک کافرم

گر کشی کافر بکش من حاضرم

طایری را از قفس آزاد کن

خاطر غمدیده‌ای را شاد کن

مرغ دامی را سوی بستان فرست

تشنه کامی را بر عمان فرست

من نمی‌گویم که عاشق کافر است

عاشقی از کافری آن سوتر است

این تن خاکی قرین خاک به

دور ازین ناپاک جانِ پاک به

 
sunny dark_mode