گنجور

حاشیه‌های یکی (ودیگر هیچ) - صفحهٔ ۱

 

یکی (ودیگر هیچ)


یکی (ودیگر هیچ) در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۱ آبان ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵:

به نام او

اگر حواشی را یکبار از اول تا به آخر مرور کنیم به چند نکته پی می بریم . اول آنکه اهل شریعت یعنی متعصبان کور حافظ را هم کیش خود می پندارند (شامل مسلمان و زرتشتی و کلیمی و...) و برای اثبات درستی پندارشان حاضر به مقاتله می باشند!  دوم اهل طریقت که در ظاهر روشن فکرترند و خود را موجه تر می دانند و اندرز و پند می دهند ولی اینان نیز گرفتار شیطان نفسند و دور از حقیقت!  سوم اهل معرفتند و همگان را به صلح و خوبی و انصاف رهنمون هستند ولی ایشان نیز حیرانند و به حقیقت امر دست نیافته اند!  و اما از اهل حقیقت تنها یکی و خود حافظ هستند که هر چه می گویند گوش شنوایی نیست ! 

حال خوش و احوال خوش و نغمه بلبل و انرژی مثبت و هر چیز این جهانی هدف نیست ! بلکه اثرات جانبی  نوشیدن می الهی یا معنوی است و آنچه اصل است دستیابی به حقیقت وجود است که هرکسی به تنهایی باید این راه صعب العبور را طی نماید و شیخ و مرشد و پیر تنها دلیل (بمعنای راهنما) این راهند!

 

یکی (ودیگر هیچ) در ‫۳ ماه قبل، شنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۳۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵:

به نام او 

جام به معنای جسم است که در شکل کامل آن جام جهان بین می گردد. 

گفت این جام جهان بین به تو کی داد حکیم                گفت آنگاه که این گنبد مینا می کرد 

بنابراین آنگاه که این گنبد مینا را درست می کرد یعنی در نقطه آغازین زمان برای این جهان (ونه جهان های دیگر) او تو را بدرجه حکمت آفرید !؟ ولی چرا الان خبری از این حکمت در تو نیست ؟ برای اینکه تو در دنیای ذهنی خود گرفتاری و از حقیقت سر سوزنی درک نفرموده ای !

حالا منظور خیام چیست ؟ می گوید آفریدگار این جام یعنی جسم را برای منظوری خاص آفریده و به او عقل و درک داده و بسیار لطف و محبت در حق او انجام داده است تا در نهایت این جام به دیدگاه خدای دست یابد و جام جهان بین گردد ولی چه اتفاقی می افتد که او این عزیز کرده خویش را نیست و نابود میکند ؟  جواب بسیار ساده است . چون این جام یا جسم آرزوی خلود در دنیای خیالی خویش را دارد پس محکوم به فنا و نابودی است!

در اینجا این سوال اساسی پیش می آید که در نهایت کار انسان به فنا خواهد کشید پس تفاوت در کجاست؟

اصحاب حقیقت (توجه داشته باشید که نه اصحاب شریعت و نه اصحاب طریقت بلکه تنها اصحاب حقیقت که راستگوی حقیقی هستند!) گویند هنگامیکه انسان در مقابل حقیقت قرار می گیرد یا تسلیم محض آن گردیده و خویش را فنا می کند و بقا می یابد و یا در من ذهنی غوطه خورده و به فنا می رود!

 

یکی (ودیگر هیچ) در ‫۳ ماه قبل، شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۴۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۷:

به نام او

هله نیم مست گشتم قدحی دگر مدد کن                             چو حریف نیک داری تو به ترک نیک و بد کن

مستی از نوع مستی بیداری و هشیار شدن به آگاهی معنوی است . در سیر معنوی پس از گذر از شریعت و طریقت و خلاصی از چنگال ذهن  سالک به هسته مرکزی آگاهی یعنی حقیقت وارد می گردد.

*شریعت و طریقت سیر الی الله می باشند و حقیقت سیر فی الله است.

قوانین وادی حقیقت با سایر طبقات سلوک کاملا متفاوت است و در واقع ریشه و منبع قوانین از آنجا سرچشمه می یابد ولی نکته اصلی در اینست که سالکی که گام به وادی حقیقت می گذارد خود بخشی از این حقیقت ناب می گردد و هر آنچه که او از مقام مکاشفه ارمغان می آورد شکل و فرم واقعیت به خود می گیرد .

حریف نیک بمعنای استاد یا همراه آگاه از مراتب بالاتر حقیقت است که از مسیر اصلی آگاهی دارد و منازل وادی حقیقت را تا سرچشمه می شناسد.

در اینجا سالک خود مولانا است که در دیدار با شمس مست هشیاری گشته و اینک از او طلب استمداد دارد تا هشیاری بیشتری به او برساند. شمس را همراه نیکویی در فراسوی نیک و بد یافته است .

منگر که کیست گریان ز جفا و کیست عریان                   نه وصی آدمی تو بنشین و کار خود کن

در این سطح آگاهی ، منیت رها گردیده و دیگر از من ذهنی اثری نمانده است . افعال انسان با مقیاس خوب و بد نسبت به منافع انسانی خویش سنجیده می شود ولی حقیقت وجود فراتر از منافع انسانی است و معیار اصلی برای سنجش ، خواست مقام متعال و اولیای اوست که بطور طبیعی متضاد با منافع انسانی است.

با این نگرش بیشتر خواسته ها و آرزوهای انسانی باعث خروج انسان از مسیر حقیقت گردیده ومسبب انحراف از کمال آدمیت است! بدین معنی که در بسیاری از موارد حتی حرکت های عام المنفعه و خداپسندانه نیز باعث شر و انحراف است! چرا که مجوز ولی وقت و استاد حقیقت مبنی بر انجام آن کار صادر نگردیده است.

لذا در قرآن نیز داریم که ان الانسان لفی خسر   همانا انسان در خسران و زیان است ! بدین معنی که انسان تا زمانیکه عموم افعال او از روی خواست و اراده خویش است زیانکار است و راه عبث پیموده است .(حتی عبادات و امور خیریه که بدون اذن ولی حقیقی وقت صادر گردد نه تنها راه او را به سوی روشنایی نمی گشاید بلکه بیشتر در دام جهالت و گمراهی، ابدالدهر به اسارت می کشد.)

بنابراین به حقیقتی ظریف پی میبریم و آن اینست که اهالی شریعت و طریقت متعصبانی کورباطن بیش نیستند و بدون شک در مواجهه با سخن حق جبهه گرفته و شخص حقیقت گو را مرتد و محارب می خوانند! دلیل بلاشک این مطلب آنست که شخصی که باطن او کور و کر نباشد با شنیدن سخن حق منقلب شده و انقلاب درونی در او حاصل آید که به خروج او از باتلاق شریعت و طریقت انجامیده و او را به وادی ایمن حقیقت رهنمون می گردد. مصداق این مطلب است که  « در خانه اگر کس است یک حرف بس است»

اولین جرقه روشنایی ذهن زمانیست که شخص به کور وکر بودن خویش معترف می گردد و استمداد می طلبد!

نظری به سوی می کن به نوای چنگ و نی کن                نظری دگر به سوی رخ یار سروقد کن

تاریخ ولادت آدمی از این نقطه شروع می شود و نظر او به سوی حقیقت گشوده می شود و گوش او حقیقت را همچون نوای چنگ و نی می نیوشد. آنگاه است که عظمت خداوند را  در دل خویش درک می کند ! و وجود او را درمی یابد. تا قبل از این سوی و سمت معکوس را درک کرده بود و در خسران بود ولی از این نقطه سیر فی الله در او آغاز گشته و به سمت کمال آدمیت رهسپار می گردد.

 

یکی (ودیگر هیچ) در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۱۲ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۴۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۱ - آغاز کتاب:

تک تک کلمات به تنهایی و بیت به بیت معنی بسیار عمیق دارند ولی چشم و گوش ما بسته است و تنها به خوانش صحیح اکتفا کرده و به سرعت از یکایک ابیات می گذریم ! زیرا من ذهنی می گوید اینکه ساده است و مبرهن ! نیاز به اتلاف وقت نیست ! بخوان و بگذر ! در صورتیکه به جرات می توان گفت که عمده مطلب کتاب شاهنامه در این آغاز کتاب نهفته است و هرکس مطالب این شعر را فهمید عنوان حکیم برازنده اوست!

در تفسیر هر بیت آن می توان کتابها نوشت ! از خداوند بخواهیم که نور ایمان بر ما بتاباند ! الهی آمین

 

یکی (ودیگر هیچ) در ‫۵ ماه قبل، چهار شنبه ۹ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۴۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۱ - آغاز کتاب:

به نام او

(ب) را از (ب) بسم الله دانسته اند و در تفسیر آن گویند که تمامی عالم امکان در (ب) بسم الله و ایضاً در نقطه زیر (ب) جمع گردد و نقطهء پرگار وجود است که آنهم وجود مبارک علی ع است. (البته این در سطح بنده نیست و تنها شنیده و خوانده را عیناً ابراز میدارم.) و اما بعد ..

نام خداوند نشان از آن دارد که خداوند نام دارد !  وقتی خداوند می گویند یعنی خدای خدایان ( خدا جایگاه آن وجودی است که صاحب نام است و چون عالیترین وجود عالم امکان انسان است بنابراین جایگاه خدایی برای انسان است ولی جایگاه خداوندی برای آدم است!!)

بنابراین تنها یک خداوند وجود دارد که آدم است ! ( ولی انسان نیست!)

انسان برای اینکه توامان جنبه الهی و شیطانی را داراست تا زمانیکه از میان شعله های آتش جهنم عبور نکرده و به خلوص نرسد به مقام آدمیت و خداوندی دست نخواهد یافت.و دو خدای مونث و مذکر و یک فرمانروای زمینی بر سرنوشت بشر حکمفرمایی دارند که بصورت نمادین با نام های شیطان و دجال و گاو نمود یافته اند.

بنابراین خداوند جان و خرد  یعنی خدای خدایان که جان تمامی جانداران مال اوست و کمال خرد نیز از اوست!

کزین برتر اندیشه بر نگذرد  بمعنای اینکه اندیشه و تفکر راهی به بالاتر از این مقام  ندارد ولی بمعنای این نیست که خدایی بالاتر از آن نیست! چرا ؟ بخاطر اینکه اندیشه و خرد در اختیار خداوندی است که در ادامه توضیح داده است.

خداوند نام یعنی تمامی نام هایی که در عالم امکان موجود است از طرف او نام گذاری شده است و خداوند جای بمعنای تمامی جا و مکان عالم  ممکنات از وجود اوست .

خداوند روزی ده رهنمای  یعنی خداوندی که روزی مادی و معنوی انسانها را او مشخص کرده و خود اوست که انسانها را مستعد پیمودن راه خویش نموده و به سوی خویش می خواند یا از جانب خویش دور می گرداند!

بنابراین تجلی ذات خداوندی در هر جهانی در صورت خداوند آن جهان است و تجلیات متعددی وجود دارد که خارج از حیطه وهم و گمان و پندار آدمی است!

 

یکی (ودیگر هیچ) در ‫۷ ماه قبل، یک شنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۰۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۷:

به نام او
درود بر همه هم میهنان گرامی
در طول تاریخ این سرزمین بزرگان بسیار زیسته اند و برخی آثاری از خود بر جا نهادند و برخی نیز با اینکه بسیار بزرگتر بودند بدون هیچ اثر و رد پایی گذشتند و رفتند.
متاسفانه آنان که بزرگان حقیقی بودند فاصلهء تفکراتی بسیار زیادی با مردم عوام داشتند چنانکه این فاصله از میان قرن های متمادی تا حال حاضر حفظ گشته و مردم عوام گرچه نوع زندگی کردنشان بهبود یافته و علوم روز و دانش و فن آموخته اند ولی از لحاظ حکمت و معرفت هیچگونه تغییری نکرده اند.
بحز معدودی انگشت شمار که حقیقتا بدنبال تهذیب نفس و کسب معارف الهی بوده اند مابقی همان عوام هستند گرچه عناوین دهان پرکنی همچون علامه و دانشمند و فقیه را یدک می کشند!
حکیم حقیقی آنست که از کلامش آتش ساطع می شود و بسته به ظرفیت ادراکی شنونده جسم و جان او را به آتش می کشد و او را به چالش می کشاند. ولی هر انگیزشی به مسیر صحیح منتهی نمی گردد چرا که مسیر معرفت از ذات سرچشمه می یابد و ذره ای ناخالصی مسیر را به انحراف می کشاند!!!
بنابراین علامگان را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

 

یکی (ودیگر هیچ) در ‫۸ ماه قبل، سه شنبه ۳ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:

به نام او
هرچه تفسیر برای مفسر واضحتر باشد برای دیگران غامض تر می گردد ( این خود گنگی زبان کلمات است) و شعر که زبان استانداردی است برای بیان ارتعاشات حسی بین ذهن کل و ذهن جزء .
و سایر اجزاء تا به سطح ارتعاشات شاعر دست نیابند از درک معنی عاجزند!
آنکه در سطح شعوری عام است شعر شاعر در او همان ارتعاشات در سطح عوام را ایجاد می کند
و هر چه سطح شعور انسان بالاتر می رود بالطبع ارتعاشاتی با بسامد بالاتر را درک می نماید.
چون همگان از جان حیوانی برخوردارند بنابراین ارتعاشی که از شعری با ارتعاش وجودی فردی هماهنگ می گردد تاثیر خوبی بر او دارد و باعث ایجاد حس تحسین و شعف در او می گردد .
ولی ارتعاشات لطیفتر یعنی فرکانسهای بالاتر در حیطهء جان جان است و برای آنانکه جان جان را نپرورده اند قابل درک و وصف نیست و لذا سر به طغیان و استهزاء و ناملایمت با آنان می نهند که پرده های بالاتر را درک نموده اند .
همین طور است برای منازل بعدی که از درک منازل بالاتر عاجزند و هرآن احتمال طغیان و سقوط محتمل تر می گردد.
تنها آنانکه به حریم جان جانان وارد می شوند از سقوط و بازگشت ایمن می گردند که به گفته حافظ
دور است سر آب از این بادیه هش دار
تا غول بیابان نفریبد به سرابت

 

یکی (ودیگر هیچ) در ‫۸ ماه قبل، سه شنبه ۳ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:

به نام او
ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت
شاهد قدسی جان جان است و دسترسی به آن هنگامی میسر است که از من و از جان گذشته باشی
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز
کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت
خواب و آسایش بر من حرام گشته در این اندیشه که چگونه می توان به جان جان دست یافت؟!
درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد
اندیشه آمرزش و پروای ثوابت
اعتنایی به سالکان و آمرزش و اعطای ثواب اعمالشان نمی کنی
(در حقیقت این طریقه در اندیشهء ماست که راه سلوک بدین منوال است و هر که به دین او در آید به سر منزل مقصود خواهد رسید ! در صورتیکه تمامی اینها جز پنداشت ذهنی ما چیز دیگری نیست!)
راه دل عشاق زد آن چشم خماری
پیداست از این شیوه که مست است شرابت
از نگاه و منظر تو به عالم نگریستن راه دستیابی به جان جان را از عاشقانت سلب نمود . مشخص است که شراب عشق تو جنون آور است !
تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه اندیشه کند رای صوابت
تیر عشقی که بر دل من نشاندی از روی عشوه گری دلم به بیراهه رفت و چیزی عایدم نشد!
دوباره عنایت تو کی شامل حال من شود تا به راه راست هدایت شوم!
هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی
پیداست نگارا که بلند است جنابت
هرگونه اظهار عجز و تضرع بکار بستم تا نظر تو را جلب نمایم عنایتی ننمودی . شکی نیست که جایگاهت بسیار بلند و رفیع است.
دور است سر آب از این بادیه هش دار
تا غول بیابان نفریبد به سرابت
سرچشمهء جان از این برهوت بسیار دور و بعید است . ای دل من هشیار باش که بسیاری در صورت یار به کمین نشسته اند تا تو را فریب داده و جان تو را ارزان از چنگ تو بربایند.
تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل
باری به غلط صرف شد ایام شبابت
باید که در پی مرشد و پیری که راه صحیح رسیدن به یار را می داند رهسپار گردی زیرا که هرچه که تا به حال انجام داده ای سراسر غلط و اشتباه بوده است!!
ای قصر دل افروز که منزلگه انسی
یا رب مکناد آفت ایام خرابت
ای دل که بارگاه رسیدن به جان جان هستی به مدد الهی بی مهری و آفت های موجود در راه تو را به خرابی و ویرانی رهنمون نگردد.
حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد
صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت
حافظ بندهء خاصی است که نظر به خدایی دارد !!
از در آشتی درآ و جان جانانم باش که از دوری تو خراب و خمارآلوده ام!

 

یکی (ودیگر هیچ) در ‫۹ ماه قبل، پنج شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶:

به نام او
با درود بر همه
پیش فرض هایی که در ذهن همه ما نهادینه گردیده به آسانی و در مدت یک سال و دو سال و چند سال از میان نخواهد رفت زیرا که اندیشه غلط یا همان غبار روی حقیقت قرن هاست که بر روی حقایق نشسته و به کوهی از باورهای غلط تبدیل گشته است.
در مورد دین اسلام و قرآن نیز پس از محمد ص هر کسی به نوعی تفسیر به رای مختص خویش را از اسلام و قرآن به عنوان دین مبین اسلام تعریف نمودند در صورتیکه اکثر این تفسیرها غلط و دور از حقیقتی بود که محمد سعی در ابلاغ آن داشت.
حقیقتی که باور آن برای همگان دشوار و غیر قابل پذیرش می باشد اینست که خداوند آنرا که بخواهد به اسلام مشرف می گرداند و مراتب سیر وسلوک را در او نهادینه می کند و در میان مصاپب و شداید او را بارها می آزماید تا بدانجا که او به تقریر سخنان خداوند درآید که این به معنی قرآن است.و پس از آن همچنان ادامه مسیر او را به معراج می برد!
بنابراین می دو ساله همان قرآن است ولی نه آن قرآنی که همگان تصور دارند بلکه قرآنی که در سینه خود سالک می جوشد و جاری می شود.

 

یکی (ودیگر هیچ) در ‫۹ ماه قبل، دو شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶:

به نام او
با تشکر از برگ بی برگی عزیز که حق مطلب را بتفصیل ادا می نمایند .
در مورد بیت
می دوساله و محبوب چارده ساله
همین بس است مرا صحبت صغیر و کبیر
آنچه دریافت اینجانب می باشد بدین شرح است
منظور از می همان دریافت فیض سالک است که بسته به مقام یا منزلی که در آن مقیم است مراتب آن تغییر می کند بدین معنی که در ابتدای راه سلوک اتفاقات بصورت نشانه ها یی بر سر راه سالک ظاهر می گردد که اگر به درک آنها نایل آید نشانه ها واضحتر شده و ممکن است بصورت خواب و رویا بر او وارد شوند و هرچه سالک در این راه پیشتر رود به الهام و وحی و حضور خواهد رسید!
بنابراین می دوساله می تواند به معنای وحی کلام بر لوح دل حافظ باشد که بصورت شعر بر زبان او جاری می گردد.
معشوق همان انسان کامل دوران است که چون ماه شب چارده می درخشد.
پس حافظ در راه سلوک به مقامی رسیده که بر دل او وحی می گردد و انسان کامل دوران خویش را نیز شناخته و با او مرتبط می باشد

 

یکی (ودیگر هیچ) در ‫۱۰ ماه قبل، دو شنبه ۲۲ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹:

به نام او
طایر دولت اگر باز گذاری بکند
یار بازآید و با وصل قراری بکند
بخت و اقبال اگر دوباره یاری کند یار برمی گردد و آرامش و قرار بر جهان حاکم می شود.
بنابراین یار در ابتدا در کنار شاعر بوده ولی بعد از آن بخت یا دولت از شاعر روی برگردانده و یار از او دور گشته است !
از آنجا که یار در ادبیات عرفانی یعنی خدا و خدا یعنی به خود آمده (خودش آمده- به خود رسیده) می باشد پس یار همان خود حقیقی انسان است! ولی یار کی خواهد آمد؟ یار همیشه با ماست ولی مایل به آنست که خویش را به استدراج نظاره کند!
دیده را دستگه در و گهر گر چه نماند
بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند
اگر چه برای چشم ها اشکی باقی نمانده که به شوق دیدار نثار پای یار کند ولی با هر خون دل خوردنی هم که شده پیشکشی برای قدوم یار مهیا خواهد کرد!
در حقیقت گرچه آمدن یار را از اقبال بلند می داند ولی به تلمیح می گوید تا بدانجا در این راه باید استقامت داشت که اگر از زیادت گریه اشکهایت به خشکی گرایید خون دل خویش را پیشکش کن و هرگز از این درگاه نومید نباش.
دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من
هاتف غیب ندا داد که آری بکند
در عالم رویا و مکاشفه بدان می اندیشیدم که آیا رسیدن به او مرا به آرامش و سکون ابدی خواهد رساند و استاد درون (یا ندای درونی) در عالم مکاشفه این نکته را به من رساند که تنها راه آرامش درونی دیدار یار است.
کس نیارد بر او دم زند از قصه ما
مگرش باد صبا گوش گذاری بکند
درست است که شوق دیدار او ما را جان به لب رسانده ولی توان ابراز وجود خویش را نداریم مبادا که خاطر یار از وجود بی وجود ما آزرده گردد بنابراین تنها باد صبا (سروش غیبی) است که می تواند تمنای وجود ما را در گوش یار زمزمه کند.
داده‌ام باز نظر را به تذروی پرواز
بازخواند مگرش نقش و شکاری بکند
در مکاشفات خویش بلند پروازی کرده و دیدار یار را طلب کرده ام ! باشد که بنده نوازی کرده و رخصت دیداری به ما نصیب گرداند.
شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند
در محفل عرفا رسم براین بوده که از مکاشفات خویش برای یکدیگر تحفه ای می آوردند . یعنی از فیض دریافت خویش به دیگران نیز فیضی می رساندند .
اکنون شهر عاشقان خالی از مردان خدایی است که از خویش بدر می شدند و جمعی را با فیوضات کسب کردهء خویش سرمست می نمودند.
کو کریمی که ز بزم طربش غمزده‌ای
جرعه‌ای درکشد و دفع خماری بکند
کجاست مرد خدایی که از فیض و برکات وجودش ما غمزدگان خمارآلوده به فیضی برسیم و راه خویش را بیابیم.
یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب
بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند
وفا و رسیدن به یار و آزادی از زندان تن جزو کارهایی است که فلک هیچگاه اجازهء انجام آنرا به آدمی نخواهد داد پس راه چاره چیست؟
حافظا گر نروی از در او هم روزی
گذری بر سرت از گوشه کناری بکند
تنها راه استقامت و پایداری در راه درگاهش به این امید که بالاخره روزی خواهد آمد
باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ
گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی باز آ

 

یکی (ودیگر هیچ) در ‫۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶:

به نام او
با درود آنچه گفتنی است کمابیش دوست گرامی جناب برگ بی برگی ذکر نموده اند.
آنچه بنده را راغب به تحریر نمود دریافت خویش از نکات پیرامون شعر بود که به اشتراک گذاردن این موارد را خالی از لطف نپنداشتم.
در ابتدا اینکه راه سلوک یکی است! و هر کسی که قدم در این راه می گذارد ناگزیر از طی کوچه پس کوچه ها و زوایای این راه است و تنها راه است که ثابت است و مابقی در خیل متغیر ها دسته بندی می شوند از جمله سالک در حال سلوک! زمان ! مکان ! و غیرو..
دوم دوش زمانیست که سالک در رویای خویش به حقیقتی مشرف می گردد و دی زمانیست که واقعیتی در عالم واقع بوقوع پیوسته است.
بنابراین دسترسی ما به حقایق تنها از طریق رویا ی صادقه و ذهنی است !
سوم زمان برای ما بصورت پیوسته و متوالی متصور است در صورتیکه در عالم حقیقی زمان نقطه ای و همواره زمان حال است پس همه چیز در یک زمان بوقوع پیوسته ولی ذهن برای ما ترتیبی و متوالی جلوه می کند تا منطق ما از درک زمان حاصل شود بنابراین گاهی ما تاوان عملی در آیندهء خویش را می دهیم ولی در زمان حال این رنج ومصیبت قابل درک نیست بنابراین شکوه و ناله سر میدهیم !
نکتهء دیگر اینکه تا انسان در راه سلوک قرار نگیرد هیچیک از این رمز و رازهای زندگی و آفرینش را درک نکرده و نخواهد کرد و تنها دست آویز او منطق و علم ناچیز دنیوی و مادی است که چشمان و گوشهای او را نابینا و ناشنوا کرده است!

 

یکی (ودیگر هیچ) در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، سه شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۱۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰:

به نام او
با درود برگ بی برگی عزیز
فیض از جانب اوست ما که (و دیگر هیچ) هستیم .
قومی به جد و جهد گرفتند زلف یار
قومی دگر حواله به تقدیر می کنند
جهاد در برابر نفس همان جد و جهدی است که سرانجام زلف یار را در دستان عاشق می سپارد.
ولی جهاد با نفس مراتبی دارد که پس از طی یک سیکل دشوار به نقطهء شروع باز می گردد!
ولی تفاوت در جهت دیدگاه است یعنی این بار از دید خدایی به جهان می نگری چون در او ذوب و فنا گشته و بقای جاودان یافته ای!!

 

یکی (ودیگر هیچ) در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، یک شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷:

به نام او
جناب ناباور
باور کنی یا نه حافظ شناسانی که شما می شناسی حافظ را نشناخته و نخواهند شناخت.
گرچه نام خود را ناباور گذاشته ای ولی به دیدگاه عامیانه باور داری !!!

 

یکی (ودیگر هیچ) در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، یک شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶:

به نام او
اصل سخن بر سر افسانهء آفرینش است و شکایت فرشتگان از این موضوع که قبل از آفرینش آدم توجه خداوند به ایشان بود و محفل انس و الفت آنان خالی از درک عاشقانه بود و تنها از روی نیاز و احساس وظیفه در برابر آفریدگار سر تعظیم و بندگی فرود آورده بودند. هیچ شوق و هیجانی در این عاشقی وجود نداشت و تنها مهر و الفت از روی لطافت طبع و اخلاق بود. ولی آفریدگار طالب این بود که آفریدگانش عشق و محبت بیکران او را نسبت به خویش درک نمایند و بدینسان انسان آفریده شد و این امر خطیر بر دوش او گذاشته شد .
در ابتدا او را در بهشت جای دادند و مانند سایر آفریدگان از نعمات بی شمار و رایگان برخوردار گردانیدند پس نیازی برای عشق در او ایجاد نگشت !! در محضر خداوند همگان به چاره اندیشی گرد آمده بودند که یک فرد بی مقدار از حاضران گفت ما همه در خوان نعمت خداوند روزی می خوریم به رایگان بنابراین بدیهی است که نیازی به اندیشه و خواهش در ما نیست ! بدینسان انسان برای یافتن و آموختن عشق محدود به زیر گنبد کبود گشت و تا عشق او را نیابد راه به بیرون از این گنبد مینا نخواهد برد!!

 

یکی (ودیگر هیچ) در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، چهار شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰:

به نام او
با سلام جناب برگ بی برگی اندیشه ات درست و راهت مستدام باد. تنها نکته ای را یادآور می شوم و آن ترک هم هویت شدگی با معانی است! و آن تاکید در بکار بردن واٰژگان دیگری(منظور شخص دیگر است) همچون همین ترکیب (هم هویت شدن) زیرا که کلمات و مخصوصا ترکیبات خاص دارای میدان انرژی هستند و بکاربردن مداوم آنها اثری همچون سیستم هرمی دارد و انرژی سایرین را به سرحلقه ها انتقال داده و در واقع نوعی تله برای انرژی است.
در سیستم عرفانی نیز چهار نوع ترک وجود دارد که عبارتند از :
ترک دنیا ترک عقبی ترک مولا و ترک ترک
ترک دنیا و ترک عقبی که مشخص است یعنی بدون چشم داشتی به دنیا و آخرت ترک علایق نمودن ولی ترک مولا بمعنای ترک هرآنچه که در راه سلوک از رب و یا مربی خویش آموخته ای و او به تو القا کرده است زیرا که اثرات آن مانع از حریت و وارستگی خالصانهء سالک می گردد .
رستگار و پیروز باشید.

 

یکی (ودیگر هیچ) در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، سه شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۰:

به نام او
حقیقت همیشه ساده است ولی ساده ترین حقایق در زمینه گم می شوند. باور ناپذیر می گردند و کسی براحتی حاضر به پذیرفتن آن نیست!!!
ای غایب از این محضر از مات سلام الله
وی از همه حاضرتر از مات سلام الله
چه کسی در اینجا حضور ندارد ؟! بدون شک خدا !
و چه کسی حاضرتر از همه در اینجاست؟! بدون شک خدا ! از ما بر تو سلام ای خدا !!
ای نور پسندیده وی سرمه هر دیده
احسنت زهی منظر از مات سلام الله
ای برترین نور و ای جلا دهندهء چشمان بینا
آفرین و احسنت بر تو که اینهمه نظرگاه آفریدی از ما بر تو سلام ای خدا !!
ای صورت روحانی وی رحمت ربانی
بر مؤمن و بر کافر از مات سلام الله
ای جلوهء روحانی و ای رحمت الهی که بر مومن و بر کافر سایه رحمت خود را گسترده ای از ما بر تو سلام ای خدا !!
چون ماه تمام آیی و آن گاه ز بام آیی
ای ماه تو را چاکر از مات سلام الله
هنگامی که بصورت کامل خود را آشکار می کنی سقف آسمان (که در اندیشهء ماست) گشوده میشود و تو جلوه می کنی
ماه خدمتگزار کوچک توست از ما بر تو سلام ای خدا !!
ای غایب بس حاضر بر حال همه ناظر
وی بحر پر از گوهر از مات سلام الله
ای آنکه از دید ما غایبی ولی در همه جا و بر همه احوال حاضر و ناظری
و ای آنکه دریای عظیم وجودت پر از گوهر های بی مثال است از ما بر تو سلام ای خدا !!
ای شاهد بی‌نقصان وی روح ز تو رقصان
وی مستی تو در سر از مات سلام الله
ای مشاهده گر بدون کم و کاست و ای کسی که روح و جان از تو سرچشمه گرفته است
و ای کسی که سر مستی ما از عطر وجود توست از ما بر تو سلام ای خدا !!
ای جوشش می از تو وی شکر نی از تو
وز هر دو تویی خوشتر از مات سلام الله
ای آنکه سرچشمهء شراب الهی تو هستی و شیرینی شکر از تو ست
و از هر دو اینها عالی تر و بهتر وجود خود توست از ما بر تو سلام ای خدا !!
شمس الحق تبریزی در لخلخه آمیزی
هم مشکی و هم عنبر از مات سلام الله
خورشید حقیقتی و به عطر و عود آمیخته گشتی
تو خود سرچشمهء مشک و عنبر هستی از ما بر تو سلام ای خدا !!

 

یکی (ودیگر هیچ) در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۷ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۱۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۷:

به نام او
این یک واکنش طبیعی ذهن است یعنی هنگامیکه از چیزی سردر نمی آورد اطلاعاتی که نزدیک به آن یا حتی بی ربط به موضوع را بعنوان جواب عرضه می کند (درست مانند کامپیوتر) یا دست به افسانه سازی های بی پایه و اساس می زند!!!
در 64 حاشیهء قبل اکثریت از خوانندگانی که این شعر را بصورت آواز اجرا نموده اند گفته اند و بحث و جدل فرموده اند و معدودی نیز بعنوان ناصح و میانجی ایشان را به داشتن ادب و احترام نصیحت فرموده اند و بزرگوارانه رفتار دیگران را دور از فرهنگ و ادب ایران زمین دانسته اند!
یکی دو مورد نیز که سعی در تعبیر و تفسیر شعر نموده اند نفس خویش را در بیراهه هدر فرموده اند.
گویا مولانا این اشعار را برای دل خود سروده است زیرا در زمان او هیچکس سخنان او را درک نمی کرد ! و همچنین است در زمان ما !!
سخن برآمده از دل است و لاجرم بر دل می نشیند.
دل معانی را می فهمد و به پرواز در می آید ولی ذهنی که ارتباط او با دل قطع است از این هیجان دل هیچ نمی فهمد و هذیان گویان سعی در توجیه موقعیت دارد!
اینچنین است که 64 حاشیهء در حاشیه پدید می آید و 65 امین حاشیه نوید معانی نزدیک را در 66 امین حاشیه می دهد تنها در صورتیکه 65 حاشیهء قبل باضافهء خوانش اشتباه توسط ناظر پاک شود !
زیرا که آنکه بدنبال معنی درست باشد به 66 امین حاشیه نرسیده هلاک می گردد و یا فراری از گنجور!

 

یکی (ودیگر هیچ) در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، سه شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۰:

به نام او
با احترام به نظر کلیه حاشیه نویسان محک بسیار خوبی است تا جایگاه خود در مواجهه با نفس خویش را بسنجیم وندر آن آینه خود را آنگونه که هستیم ببینیم!!
تنها توضیح لازم اینست که جهان و هر چه در آنست بصورت مجاز در فضایی بنام ذهن کل موجود است و ذهن تمامی انسانها جزیی از این ذهن کل می باشد. شیطان قسمت های تاریک ذهن کل را تشکیل می دهد و بالطبع بهره ای که هر فرد از این تاریکی ذهن دارد شیطان او را می سازد!!
پس سخن شاعر از زبان شیطان موجود در ذهن اوست که از روی حسادت ذاتی نسبت به معشوقش که ذات خداوندی است و در همهء آدمیان جلوه نموده است می باشد.
عشق دارای دو جنبه است !
عشق کور که به تاریکی رهنمون است و
عشق بینا که ذهن را روشنایی بخشیده و در اتحاد با سایر موجودات تاریکی را از ذهن کل زدوده و جهان را سراسر نور و زیبایی می بخشد و هدف آفریننده از خلقت را به سرانجام می رساند .
پاینده و بینا باشید.

 

یکی (ودیگر هیچ) در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، پنج شنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲:

به نام او
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست
چو در مسیر عشق قرار گرفتی هیچ راهی که به سلامت از این ورطه خروج نمایی نخواهی یافت!
مگر یک راه و آن سپردن جان حیوانی و تشرف به روح انسانی است.
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
هدف از آمدن در این جهان یافتن او و دل سپردن به عشق اوست بنابراین بهترین لحظه در زندگی زمانی است که او را بیابی و دل در گرو عشق او بسپاری و در آندم هیچ عملی منطقی تر و به صلاحتر از این نیست.
ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
ای ظاهربین ما را با ندای عقل و منطق دنیوی از این عشق مترسان زیرا که گرچه جسم خاکی ما در زمین است ولی خود واقعی ما ساکن شهر عشق است و در شهر عشق عقل دنیوی کاره ای نیست .
از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد
جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست
ای ظاهربین چشم تو قادر به دیدن آنکه ما را با عشق خویش به قربانگاه می کشاند نیست و چون نمی بیند گناه آنرا به گردن طالع و گردش ستارگان و پدیده های ماورایی نسبت می دهد.
او را به چشم پاک توان دید چون هلال
هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست
او را با چشم ظاهر بین دنیوی نمی توان مانند هلال ماه بوضوح و روشنی دید زیرا که تنها چشم معنابین قادر به رویت اوست.
بنابراین او خود را مقابل دیدگان هر نامحرمی هویدا نمی سازد.
فرصت شمر طریقه رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
منظور از طریقه رندی بطور عام به معنای زیستن در دنیای ظاهری در عین آزادگی و وارستگی از هرگونه قید و بند قوانین و مناسک و زنجیرهای ذهنی است! (هر دینی و هر آیینی و هرگونه امید و خواهشی که از نفس بر می خیزد اگر در راستای رسیدن به عشق او نباشد بندی بر بند های آدمی افزون می کند حتی آرزوی وارستگی و سعادت اخروی نیز بدون عشق به او پرده ای است بر دیدگان و تا این حجاب ها برداشته نشود حقیقت آشکار نمی گردد.)
نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو
حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست
دعا و التماس و شیون و زاری هیچ اثری در ارتقای مقام انسانیت ندارد و تنها راه تسلیم محض در مقابل خواست اوست که انسان را به معراج می برد.

 

[۱] [۲] [۳] … [صفحهٔ آخر]