گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم

ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان

کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما

ای باد اگر به گلشن احباب بگذری

زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما

گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری

خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما

مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است

زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما

ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست

نان حلال شیخ ز آب حرام ما

حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان

باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما

دریای اخضر فلک و کشتی هلال

هستند غرق نعمت حاجی قوام ما

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

حسام الدین سراج » شهر آشنائی » نور باده

برگ سبز » شمارهٔ ۲۰۴ » (شور) (۰۹:۱۹ - ۱۲:۳۸) نوازندگان: پرویز یاحقی (‎ویولن) خواننده آواز: قوامی (فاخته‌ای)، حسین سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: ساقی به نور باده بر افروز جام ما

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ملیحه رجایی نوشته:

شُرب مدام = باده گساری همیشگی
اَحباب = جمع حبیب ، دوستان
مرغ وصل = پرنده وصال
حاجی قوام = وزیر محبوب ابوسحاق اینجو
نور باده = می ناب
مُطرب = نوازنده
سهی قدان = دلبران
صنوبر خرام = دلیری که مانند سرو جلوه صنوبر کند
جَریده = دفتر بزرگ
آب حرام = کنایه از خَمر و شراب
صَرفه = زیادی و افزونی ( فضیلت )
روز بازخواست = روز قیامت
نان حلال = نان وقف و فتوح صوفیان
سپرده اند = تسلیم کرده اند ، حواله کرده اند
فشان = نثار کن
معنی بیت ۱: ای ساقی با فروغ می ساغر مار ا روشن کن و ای موسیقی دان و نوازنده این ترانه را بخوان و بساز که عالَم به مراد دل ما شد.
معنی بیت ۶: (ای باد صبا به یار من) بگو چرا از روی عمد ، نام مرا از یاد می بری؟ روزگاری خواهد آمد که خود بخود نام مرا از یاد ببری.

شادان کیوان نوشته:

بنظر میرسد آسمان رو به تیرگی غروب که رنگ آسمان از آبی به سبزی میگراید بهمراه هلال ماه، برای خواجه بسیار الهام بخش بوده چرا که ترکیب “دریای اخضر فلک و کشتی هلال” را لااقل یکبار دیکر هم باین صورت آورده که: مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

مسلم گرگری نوشته:

بیت ۹ = مرغ را با دانه می فریبند ومرغ وصال را با زاری میتوان فریب داد .یعنی باید گریه کرد ومتوسل به اشک شد تا اینکه معشوق دلش به حال عاشق بسوزد و روی خوشی نشان دهد. معنی بیت=ای حافظ دانه اشکی از چشم ات بفشان تا مرغ وصل قصد دانه ما را بکند وبه دام بیفتد.

جمشید پیمان نوشته:

دیدی که شد هَدر همه ی اهتمام ما
افتاد دستِ طایفه ی شرّ زمام ما

از نور باده گشت تهی ساغر وجود
پُر از شرنگِ زهد ریائیست جام ما

دیدی چگونه رهزن ما شد رفیقِ ما؟
دیدی چگونه دشمنِ ما شد امام ما؟

اهریمن گجسته زِ مصحَف سخن بگفت
با حیله خواند بر سرِ منبر پیام ما

یک روز شیخکی خِـرَدِ ما زِ ما ربود
با عشوه هاش،خنده دگر شد حرام ما

روزی جوانک بی ریشه ای رسید
بی پـرده، گـنـد بِـزَد بر کُـنام ما

این تیشه بر گرفت و تَبَر آن یکی گُزید
خونین شده ست سرو صنوبر خرام ما

دستِ دعا به سوی خدا می کنم بلند
شاید خدای ما بِـکشد انتقام ما

یادش به خیر ، پیر خرابات ِ روسپید
کاندشه های اوست پرچم ما و مرام ما

در گیر و دارِ ظلمت تاریخ می سرود:
ساقی به نور باده بر افروز جام ما*
*مطلع غزلی از حافظ

جمشید پیمان نوشته:

در غزل بالا، بیت پیش از آخر را اینگونه تغییر داده ام:
یادش به خیر پیرِ خراباتِ می پَـرست
کاندیشه های اوست به گیتی مرام ما

یونس نوشته:

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود،
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب،
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان،
در گوش هم حکایت عشق مدام! ما
“هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما
فروغ فرخزاد

رضا نوشته:

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق…ثبت است بر جریده عالم دوام ما
فرمود: ولاتحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون
و هرگز مپندارید(هرگز نمیرد) آنها که در راه خدا کشته شدند(دلش زنده شد به عشق) مرده اند…اینها زنده اند(ثبت است)و نزد خدا(جریده عالم) روزی می خورند(داوم ما)

مهدی فرخ اناری نوشته:

مدام ایهام دارد
یک : شراب
دو : پیوسته و مداوم

چنگیز گهرویی نوشته:

به نظر حقیر .بیت .مستی به چشم شاهد دلبند….میتواند بیت دوم یا سوم این غزل باشد و بیت حافظ ز دیده دانه اشکی … بیت اخرین غزل باشند

فرهاد نوشته:

نهی از شراب و شاهد و مستی چه میکنی؟
“ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما”
رو جام باده بزن زان که نیست به (بهتر)
“نان حلال شیخ زآب حرام ما”

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

دیر مغان شدست دلا گرمـُقام ما
عشقست راه و پیرمغانش هُمام ما
آبش چو آتشست و پزد عقل خام ما
ساقی بنور باده بر افروز جام ما مطرب بگو که دور فلک شد بکام ما
تلخی روزگار بسی گر چشیده ایم
وز مدعی هزار کنایت شنیده ایم
از خود گذشته تا به خدایی رسیده ایم
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ا یم ای بیخبر زلذت شرب مدام ما
این دل زرشّ نور ازل بنده شد بعشق
وز بند تن برید چو افکنده شد بعشق
جنت بهشت هرکه چو آکنده شد بعشق
هرگزنمیرد آنکه دلش زنده شد بعشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما
از اشک دیده راز نهانم شود عیان
جوئیست همچو رنگ شفق بر رخم روان
تیر جفا روانه مکن ازخم کمان
چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان کاید بجلوه سرو صنوبر خرام ما
بر چشم و دل بجز رخ او نیست منظری
مجنون صفت دلا چو به لیلا تو ننگری
در عشق هرگزت نبود میل همسری
ای باد اگر بگلشن احباب بگذری زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما
ایمان بیابد عاشق از آئین کافری
بُِردست دین و دل زکف آن ماهرو پری
ای دل زعشق جوی تو رندی و افسری
گو یاد ما زیاد بعمدا چه میبری خود آید آنکه یاد نیاری زنام ما
برق نگاه مست نگارم چو آتشست
فلاح دل ز خرمن عشقش مشوشست
هر روز و شب میان من و دل کشاکشست
مستی به چشم شاهد دلبند ما خوشست زانرو سپرده اند بمستی زمام ما
عیسی دمست باد سحر گه چو جان فزاست
وی کز کرامتت همه جا کار ماست راست
تا جام پـُر مُدام ز وصلت بدست ماست
ترسم که صرفه ای نبرد روز باز خواست نان حلال شیخ زآب حرام ما
از کشتی پیاله ندید ست کس زوال
روز ازل ز رحمت حق باده شد حلال
زان مستی ام همی رسد آوازه کمال
دریای اخضر فلک و کشتی هلال هستند غرق نعمت حاجی قوام ما
از عرش ،مرغ جان زچه آمد به خاکدان
در دام تن شدیم صباحی چو میهمان
رافض بترک تن بجهان کوش دف زنان
حافظ زدیده دانه اشکی همی فشان باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
جاوید مدرس اول (رافض)

فرهاد نوشته:

عجب توانایی در شعر دارید جناب جاوید مدرس! زیبا بود … بسیار زیبا :)

فواد نوشته:

جناب رافض محشر بود

محمد دامک نوشته:

آیا بیت آخر معتبر است یعنی واقعا از حافظ است؟

سید امیر حسین طباطبائی نوشته:

پاسخ سید امیر حسین طباطبایی:

ای بی خبر ز حلال و حرام ما
هم غافل از نظر هم مرام ما

با فکر خود و بنابر مرام خویش
کردی چه بد تو قضاوت کلام ما

برگرد و توبه ببر نزد کردگار
از تهمتت به مراد و امام ما

ما باده از می و مستی تهی کنیم
چون لعل لم یزلی شد به کام ما

آن پیر و مرشدی که از او دم زنی همی
خود پیرو خردست و همام ما

ثبت است در جریده رب علی مقام
هم دشمن و هم صاحب زمام ما

اجرای حکم خدا و ائمه اش
بوده و بود همه جا اهتمام ما

بدگویی و سخن بی اساس و زشت
باشد کریه نزد ما و لعام ما

بی ریشه ای صفتی لایق خودت
کردی تو خود قیاس با امام ما؟

ثبت است ریشه سادات یک به یک
ای بی خرد تو نه لایق غلام ما

ما پیرو ولی و ز برش جان بر کفیم
لبیک یا حسین شده اکنون پیام ما

هم عاشق نماز هستیم و هم جهاد
دائم رسد به شهیدان سلام ما

خوش گفت حافظ شیرین سخن که دوش
ثبت است بر جریده عالم دوام ما

ناشناس نوشته:

به امیر حسین طباطبایی
واقعاً حالم بهم خورد با این شعر گفتت
زور زورکی یه چیزی سرهم کردی

سید امیر حسین طباطبائی نوشته:

میدونم از لحاظ وزنی صحیح نیست اما تازه کارم
اگر به ذوق ادبیتون برخورده معذرت میخوام.
لطفا در موارد مشابه در محتوای پیامتان تامل بفرمایید.

میرذبیح الله تاتار نوشته:

درود به حضرت لسان الغیب

میرذبیح الله تاتار نوشته:

ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست
نان حلال شیخ ز آب حرام ما

من بیم آنرا دارم که به هنگام پرسش وپاسخ روز رستاخیز ، نان حلالی را که شیخ
(از محل جیره موقوفات مدرسه تحت نام مهتمم و…. ) خورده است امتیاز وفضیلتی از شراب حرامی که ما خورده ایم نداشته باشد.

حسین نوشته:

یه امیر حسین طباطبایی

تو دگر طالب پرخاش مشو کاس گرمتر از اش مشو

تکفیر حضرت لسان الغیب
طلب توبه از حافظ
و …..

ک میکنم کافی باهبرای عدم صلاحیت شما اقای دلواپس

محمد نوشته:

جاوید مدرس (رافض) بسیار عالی بود
سید امیر حسین طباطبائی بسیار عالی بود
دست مریضا به شما، مرحبا

محمد نوشته:

شما دو دوست شاعرانی نو ظهورید در این بزم

7 نوشته:

دست مریزاد نه دست مریضاد
یعنی از دستت چیزی نریزد،خدا کند دچاز لرزش دست نشوی(پیر نشوی)
یک پیرمردی داشتیم بچه که بودم تا کاری برایش انچام میدادیم میگفت پیر بشی و من خیلی ناراحت میشدم و پرسیدم گفتند یعنی اینقدر عمر کنی که پیر شوی.
برخی هم میگویند پیر نشی یعنی همیشه سرزنده بمانی.حالا این دست مریزاد معادل همان پیر نشوی یا بشوی است.
دهخدا گفته که منظور از دست مریزاد این است که دچار لرزش دست نشوی ولی به نظرم معنی کاملش این است که پیر نشوی که دچار دست لرزه بشوی(زنده باشی)
دست+مریزاد
مریزاد شکل دعایی مریزد میباشد مانند:
کند(کناد)-بود(بواد)-نماند(نماناد)-نشیند(نشیناد)-
مرود(مرواد)
بریز آب رزازدست ای پریزاد
که هرگز زخمهٔ دستت مریزاد
زبان در فشان تو مریزاد
بجز دُر از زبان تو مریزاد
عطار
دست و تیغ تو مریزاد، که از پرتو او
شد چراغان جگر خاک ز خونین کفنان
صائب
بنازیم دستی که انگور چید
مریزاد پایی که در هم فشرد
حافظ
نشان خال تو بر دل نگاشت ابن حسام
که هرگزش مرواد از دل آن نشان سیاه
ابن حسام
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مرواد از یادت
ای قصر دل افروز که منزلگه انسی
یا رب مکناد آفت ایام خرابت
حافظ
به راندن از تو شکایت کنم خدا مکناد
شکایت ار کنم آزار بیش ازین دارم
وحشی

امیر نوشته:

توانایی حضرت لسان الغیب بسیار تحسین برانگیز است

دوست نوشته:

حامد نیک‌پی بسیار خوش نواخته است این غزل را:

https://www.youtube.com/watch?v=xLKr1–N7hw

رضا نوشته:

ساقی به نورباده برافروز جام ما
مُطرب بگو که کارجهان شدبه کام ما
ساقی: شراب دهنده، دربسیاری ازغزلیّات حافظ ساقی خودِ معشوق است. امّادراینجا همان شراب دهنده است.
نورباده: درخشندگی وروشنایی باده ی انگوری،
مُطرب: نوازنده وآوازه خوان
معنی بیت: ای ساقی باده بریز و پیاله های مارا باروشنایی باده بیفروز. ای نوازنده آهنگی بنواز وباصدای دلکش به همه بگوکه ماکامیاب هستیم.
دراینجا منظورازروشنایی ِباده همان شفافیّت ورساننده ی زلال بودن باده ی انگوریست. گرچه بعضی هاکه دررشته ی آسمان و ریسمان به هم بافتن، تبحّرو مهارت بالایی دارند، دراین بیت نیز، معنایِ روشنایی ِ باده را (دانش وآگاهی!) وجام را “دل ِ آدمی” درنظرگرفته وبراین باورپای اصرارمی فشارند که شاعراز ساقی درخواست کرده دلش رابه نور معرفت وآگاهی فروزان کند!
ازآنجاکه این بافندگان عزیزآسمان وریسمان، نتوانسته اند دقیقاً “ساقی” رامشخّص کنندکه شاعردقیقاً چه کسی رابا عنوان ساقی خطاب قرارداده واز چه کسی انتظارداردتا دلش رابه نور دانش بیفروزد؟ ناگزیر”ساقی” را استعاره ازخداوند گرفته ومعتقدند که حافظ ازخداوندطلبِ دانش وآگاهی می کند؟! این دسته براین عقیده هستند که شاعران به ویژه عارفان، بنا به دلایلی ناچاربودند حرفهایشان را درلفّافه واستعاره وکنایه پیچیده وبه زبانی رمزآلود سخن گویند تا نامحرمان ازدرک وفهم آن عاجزباشند. جل الخالق!!
آخرچه لزومی دارد شاعریا عارفی که ازخداوند طلبِ دانش وآگاهی داشته ،سخنان خودرا با واژه های باده وساقی و….و رمزآلود بگوید؟ مگرچنین درخواستی چه زیانی می توانسته برای شاعر ودیگران داشته باشدکه ناگزیربه سخن گفتن رمزآلود بوده باشد؟
حکومتِ وقت نیزکه بحمدلله، حکومت اسلامی بوده وقطعاً باچنین دعاها ودرخواستهای عارفان وشاعران نه تنها مخالفتی نداشته بلکه خودِ دست اندرکاران حکومت که بسیارمتشرّع ومتعصّب تشریف داشتند هرروز چنین دعاهایی را چندین بار به درگاهِ خداوند روانه می کردند و بنظرنمی رسد که سخنان اینچنینی جُرم وگناه محسوب بوده می شده است.!
اتّفاقاًبرعکس! الفاظی مثل :(ساقی وباده ومستی و….) الفاظ ممنوعه بوده و بکارگیری این واژه ها به تنهایی جُرمهای سنگینی محسوب می شده ومجازاتِ شلّاق وزندان وتبعید وتکفیر درپی داشت. حافظ نیز به جُرم ِهمین گویش وبکارگیریِ این الفاظ بود که بارهاوبارها ازسوی متشرّعین ِ متعصّب مورد آزار واذیت قرار گرفت.!
خلاصه اینکه اگرمنظور حافظ درخواست علم ازدرگاه خداوند بوده،باواژه های دیگری نیزمی توانسته شعر بسراید! وخیلی راحت تربگوید:
یارب به نورعلم برافروزجان ما
بنابراین حافظ درخلقِ این غزل نه تنها حرفهای خودرادرلفّافه نپیچیده، بلکه متهوّرانه درآن جامعه ی بسته ومتعصّب،سخن ازشراب وساقی ومستی زده ومیل عیش وعشرت نموده است.
ازمنظرشریعت، خداوندازباده و باده خواری،آنقدربیزارو ناخشنود است که آن راحرام اعلام کرده وبرنوشندگانِ آن مجازات تعیین نموده است. چه ضرورتی دارد که عارف یاشاعر، درخواستِ دانش ومعرفت را، درلفّافه ی واژه هایی مانندِ ساقی وشراب به پیچد که خداوند ازآنها سخت بیزار است؟!
بنابراین می بینیم که برداشتهای عرفانی ازابیاتی که عرفانی نبوده ومجازی وزمینی هستند،دردرجه اوّل جفای بزرگ درحقِّ عرفان، شریعت وخداست ودوّم جفا درحق خودِ شاعر!
بگذریم….. دراین غزل می بینیم که هرچه که متشرّعین و متعصّبین، سعی می کنند باتهدید وتبعید وتکفیر، حافظ راازراهی که در پیش گرفته است، بازدارند کمتر موفّق می شوند! وحافظ بیشتروبیشتر برباورها واعتقاداتِ خویش پای اصرارمی فشارد.
راهِ حافظ طریقِ عشق وانسانیّت، محبّت و دلدادگیست.به استناد غزلهایی که اوازشرابِ انگوری سخن می گوید احتمالاً، گهگاه شراب هم می نوشیده وباپرداختن به عیش وعشرت، غبارغم واندوهِ زندگانی ازدل می زدوده است. امّاهرگزبرای رسیدن به منافع شخصی،ازقرآن وشریعت برای دیگران دام نمی نهاد.
حافظا می خور ورندی کن وخوش باش ولی
دام تزویرمکن چون دگران قرآن را
حافظ به برکتِ یافته های خویش ازقرآن،مذاهب ،فرقه ها و مسلکهای گوناگون، به یک جهان بینی فراقومی وفرامذهبی رسیده بودوبه مددِهمین نگرش ِ جهانشمول است که اومحبوب قلبها وموردِپسندِ متفکران واندیشمندان باگرایشهای گوناگون دینی وغیردینیست. همه ی مذهب ها وفرقه ها ومسلکها سعی دارند بااستنادبه چندبیت ازدیوان او، اورا به خودمنتسب کرده ودر اعتبار وشهرت جهانی وی شریک گردند! غافل ازاینکه او فقط به عشق وانسانیّت ودلداگی تعلّق دارد ودرقالبِ هیچ مذهب ومَسلکی نمی گنجد!
اوابتدا تعصّبِ خشک وجاهلانه ی قومی- فرقه ای وخرافات راازدل خود زدود وبا عشق ورزیِ بی قید وشرط به انسانیّت، موفّق شد ازتعلّقاتِ دنیوی رسته ونسبت به خود، خدا، مذهب، زندگانی، عبادت، عیش وعشرت وهمه ی پدیده ها و مسایل پیرامونی، از وَرای عینکِ آزادی ورندی بنگرد.
اوباهوشمندی ، درایت وصدالبته ازروی احساسِ مسئولیّتی که می نموده، نبوغ ِ خدادادی وطبع روانِ شعریِ خویش را صرفاً به منظور آگاهسازی، زدودنِ خرافات ازباورهای مردم وبرمَلاکردن ِ شیوه های حُقّه بازان وریاکاران بی باکانه بکارگرفت وهرگزدراین راهِ پُرخطرقدمی پاپَس نگذاشت. او خونِ دلها خورد و درآرزوی ازمیان بُردن تاریکی های راهِ پرپیچ وخم زندگانی، غالبِ ایّام ِعمر خویش، همچون شمعی دل افروز،با سوزوگداز سوخت.
دروفای عشق تومشهورخوبانم چوشمع
شب نشین کوی سربازان ورندانم چوشمع
ما درپیاله عکس ِ رُخ یاردیده‌ایم
ای بی‌خبر ز لذّتِ شُربِ مُدام ِما
مُدام : شراب انگور، خَمر، پیوسته وهمیشه
شُرب مُدام:شرب دائم،شرب همیشه، شربِ شراب.
معنی بیت: ای آنکه ازاین لذّتِ دَمادَم مابی خبروبی اطلّاع هستی وماراسرزنش می کنی،ما (عاشقان) هنگامی که پیاله رابرمی داریم تاباده بنوشیم،عکس محبوب ومعشوق خویش را دردرون پیاله می بینیم. بیشترین لذّت وعلًتِ اصلی مستیِ ما،مدیون ِ همان عکسیست که درپیاله می بینیم نه شرابی که می خوریم! وشما ازاین حقیقت بی خبرید.
حافظ نیک می داند که ازمنظر شریعت،به علّتِ بادنوشی،مجرم و فردی گناهکاراست. ازهمین رو دراین بیت، درجهتِ توجیه ودردفاع ازعملکردِ خویش فریاد می زند که ما (عاشقان ِ باده نوش) آن نیستیم که شمامتشرّعین می پندارید!. ماباده نمی خوریم که باقمه وقدّاره درسرکوچه به شرارت بپردازیم. گرچه بظاهر شراب می خوریم وگناهکاریم،امّا اینگونه نیست که از فضیلت ونیکی وبندگی رویگردان شده وهدفمان فقط شراب و شرابخواری بوده باشد. مابا شرابخواری درگردابِ پلیدیها وبدیها غوطه ورنمی شویم. اتّفاقاً برعکس، ما به یُمن ِعکسِ رُخ یار که دردرون پیاله مشاهده می کنیم،به حسّی روحانی از راستی و درستی وازخودبیخودی می رسیم. ماچنانچه درپیاله به جای عکس یار، پلیدی وپَلشتی می دیدیم هرگزآن راسرنمی کشیدیم!.
چه مَلامت بُوَدآن راکه چنین باده خورد؟
این چه عیب است بدین بی خردی وین چه خطاست؟
باده نوشی که دراو رنگ وریایی نبود
بهتراززهدفروشی که دراوروی وریاست!
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جَریده ی عالم دَوام ما
این بیت شاید مشهورترین،پُرمایه ترین وبهترین بیتِ دیوان حافظ باشد.گرچه شعرحافظ همه بیت الغزل معرفت است .
جَریده: دفتری که وقایع رادرآن ثبت می کنند. دفترروزگار
دَوام: جاودانگی
هرکس که باعشق آشناشد ودراین طریق پای گذاشت،هرگزبرای اومرگ ونابودی نخواهد بود. دلی که با عشق به حقیقت،پاکی وانسانیّت بطپد وقلبی که مالامال ازمحبّت ودلدادگی باشد اوزنده ی جاویداست. این نکته که عشقورزان ودلدادگان به جاودانگی می رسند دردفتر روزگاران به ثبت رسیده وتایید شده است.
دراین دنیا هیچ چیزوهیچ کس ازمرگ دراَمان نیست ودیریازود شترمرگ بردرخانه ی همگان خواهد رسید وهمه چیزوهمه کس را باخودخواهدبُرد. امّا آنها که باتمام وجودعشق ورزیده ودراین طریق ازدنیا می روند، به برکتِ عشقی که دردل وجانشان ریشه کرده،به جاودانگی نایل شده وهرگزنمی میرند.
با اکسیرعشقی که حافظ پیامبرآن است می توان ازمرگ ونابودی نجات یافت وبه جاودانگی وابدیّت رسید. البته که این ادّعایی گزاف نیست وحقیقتی انکارناپذیر است. نمونه ی بارز این ادّعا خودِ حافظِ عاشق پیشه می باشد که به رغم گذشتِ قرنها ازمرگِ ظاهری او، هنوززنده تر ازخیلی های به ظاهرزنده، نفس می کشد، آوازمی خواند، شعرمی سراید، انیس ومونس ِ صاحب نظران ،جویندگان حقیقت واندیشمندان است، به خلوتگاهِ عاشقان ومعشوقان، همچون بادصبا دسترسی دارد،فال می گیرد، امیدو انرژی می بخشد، ره گمکردگان راراهنمایی کرده واندرزمی دهد، مَرهمی بر زخم دلشکستگان وعاشقان می نهد،شراب می نوشد وبه رقص وسماع درمی آید و….. واینگونه که پیداست تاجهان وزمان ومکان باقیست آوازه وشهرت ویاد ونام اوبرجریده ی عالم طنین انداز خواهدبود.
برسرتُربتِ ماچون گذری همّت خواه
که زیارتگهِ رندانِ جهان خواهدبود.
چندان بود کِرشمه و ناز سَهی قدان
کآید به جلوه سرو صنوبرخَرام ما
“خرام” را هم به خ ِ هم خ َ هم خ ُ می خوانند وهرسه به معنای رفتاریست که از روی ناز وسرکشی و زیبائی باشد.
سَهی قد: راست قامت،سروسان
صنوبر: سپیدار،استعاره از معشوق
معنی بیت: نازواَدای بالابلندانِ عشوه گر،هرچه قدرهم خیال انگیزو دلکش باشد،فقط تااندازه ایست که محبوب ومعشوق مارا به جلوه گری وا دارد. بیش ازاین نیست‌،تنهاجلوه گریِ معشوقِ ماست که تاحدِّ کمالست وبه ما حظّی روحانی می بخشد. عشوه گری آنها همانندِ دست گرمی برای جلوه گریِ معشوق ماست.
اگرچه حُسن فروشان به جلوه آمده اند
کسی به حُسن وملاحت به یارما نرسد
ای باد اگر به گلشنِ اَحباب بگذری
زنهار عرضه ده بَر ِ جانان پیام ما
گلشن ِاَحباب: جمع دوستان و عاشقانی که گِردمعشوقند ودر خدمتِ او.
زنهار: اَمان، دراینجا به معنی به یادداشته باش وفراموش مکن،حتمن
عرضه ده: به عرض برسان
برِجانان: مَحضرجانان
معنی بیت:
ای بادصبا ای پیغامبرعاشقان، چنانچه به جمع ِ باصفای یاران ودوستان(کوی معشوق) گذرت افتاد، حتمن به خاطرداشته باش وپیغام مرا به جانان برسان.
پیغام دربیت بعدیست:
گونام ما ز یاد به عَمدا چه می‌بری
خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما
عمدا :عمداً، به قصد
ازجانبِ من به عرض معشوق برسان وبگو: چراخودت رابه زحمت انداخته وبه عمدتلاش می کنی که نام عاشق خودرابه فراموشی بسپاری؟ نگران نباش، خودبخود آن روزبه همین زودی فراخواهد رسید که مارافراموش کرده باشی!
حافظ دراین پیام با ذکراین مطلب که من می دانم تو درگیر من هستی وسعی می کنی به من فکرنکنی وازیادببری…..رندانه قصددارد توجّه ِ معشوق را به خودجلب کند واربیشتر درگیر سازد!. حافظِ رند خوب می داند که معشوق اگرپیام رابشنود و لحظه ای به این موضوع بیاندیشد که “آیا واقعاً روزی فرا خواهد رسیدکه من حافظ رابه فراموشی بسپارم”، خودبخود حافظ بیشتر وبیشتردرذهن واندیشه ی اوفرو خواهدرفت واین یک همان چیزیست که حافظ می خواهد!
کس نیارَد بَرِاودَم زندازقصّه ی ما
مگرش بادِ صباگوش گذاری بکند
مستی به چشم شاهدِ دلبند ما خوش است
زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما
مستی:حالتِ خوشِ مستی(سرخی چشمان وخماری که به جاذبه وزیبائیِ چشم معشوق می افزاید)
شاهدِ دلبند: استعاره ازمعشوقِ دلسِتان
زمام:عِنان و اختیار
معنی بیت: حالتِ مستی فقط درچشمان محبوبِ مادیدنیست، هرکسی که باده نوشی کند چشمانش چنین جادویی و زیبانمی شود. چشمان ِ معشوق ما چون بدون مستی هم سِحرآمیز است، حالتِ خوش مستی، جاذبه ی آن رافزونی می بخشد،مستی زیبنده ی چشمانِ یارماست. ازهمین روست که ما اینقدربه مستی اشتیاق داریم، ازروزازل، اختیار واراده ی مارابه مستی سپرده اند.
نرگس همه شیوه های مستی
ازچشم خوشت به وام دارد.
ترسم که صَرفه‌ای نَبَردروز بازخواست
نان ِ حلالِ شیخ ز آبِ حرام ما
صرفه ای نبرد: سودی نبرد ، امتیازی نداشته باشد.
آب حرام: باده وشراب
ای شیخ وزاهد وعابدِ ریاکار، که به نانِ به ظاهرحلالِ خویش می نازی وامیدواری که درروز رستاخیز، محکمه ی الهی رابه سودِ تورقم زند،زیادخوشبین مباش وغُرّه مشو،ممکن است وضعیّتِ ما باده نوشان بهتراز تو بوده باشد ونانِ حلالی که بدان می نازی، امتیازی نسبت به شرابخواری ما نداشته باشد!
این بیتِ پُرمایه ونغز،درراستای مبارزه ی تمام ناشدنی ِ حافظ، با قشریّون ِمتعصّب،ریاکاروخشک مغزان است. قشری که تفکّراتی مشابهِ تفکّراتِ پوسیده ی داعش امروزی داشتند ودرآن روزگاران به واسطه ی زُهد وپرهیزگاریِ دروغین،خودرامنزّه نشان داده و کسبِ جاه ومال ومنال می کردند. این بیت نکاتِ مهمی دردل خود دارد:
اوّل اینکه:ای شیخ متظاهر، نان به ظاهر حلال تو چندان هم حلال نیست ونانی که باریاکاری وتزویرحاصل گردد امتیازی درمحکمه ی الهی نخواهد داشت. این نانیست که با خون خلق پخته شده ودرآن روزبازخواست توبیشترموردِ غضبِ الهی قرارخواهی گرفت. روانشاد استاد شهریارکه پرورش یافته ی مکتبِ رندی وحافظانه بود بیتِ زیبایی بااین معنادارد:
باشیخ ازشراب مگوئید که شیخ
تاخون خلق هست ننوشدشراب را
دوّم اینکه:گناهِ باده وآبِ حرامی که ما می خوریم درمقابلِ بخشش ولطفِ خداوندی بسیارناچیزاست وچه بساکه امتیازمنفی برای ما نداشته باشد.
لطفِ خدا بیشترازجرم ماست
نکته ی سربسته چه دانی خموش
سوّم اینکه:درخوشبینانه ترین حالت،چنانچه شیخ ریایی، خون خلق راهم ننوشیده باشد، نان ِ به ظاهر حلالش که حاصل عرق ِ جبین ودسترنج وزحماتِ او نبوده وبه برکتِ چرخاندن ِ تسبیح بدست آمده باشد،بازهم درنظرگاهِ خدا ارزشی نخواهد داشت.
ترسم که روزحَشرعنان درعنان رود
تسبیح ِ شیخ وخرقه ی رندِ شرابخوار!
حافظ ز دیده دانه یِ اشکی همی‌فشان
باشد که مرغ ِ وصل کند قصدِ دام ما
مرغ وصل: وصال درنگاهِ شاعرانه ی حافظ به مرغی تشبیه شده، که به قطره ی اشگ چشم عاشق جذب می شود وبه اصطلاح به دام عاشق می افتد وعاشق بدینوسیله به وصال می رسد.
ای حافظ،اگرقصدِ وصال داری باید گریه کنی تاشاید مرغ وصل بامشاهده ی دانه ها وقطراتِ اشگِ چشم توبه سوی توبیاید ودر دام ِعاشقی تو بیافتد وتوازوصلتِ معشوق مستفیض گردی.
نقشی برآب می زنم ازگریه حالیا
تاکی شودقرین حقیقت مجازمن
دریایِ اَخضرِ فلک و کشتی هلال
هستند غرقِ نعمتِ حاجی قوام ما
اخضر: سبز،کبود،نیلی رنگ،گُنبدِ اخضر،منظور آسمان وچرخ فلک است. درقدیم آبیِ آسمان راسبز می گفتند. هنوزهم دربعضی ازشهرهای مرزی به رنگِ آبی سبزمی گویند. حافظ آسمان را به دریایی تشبیه کرده وهلالِ ماه را نیز همانندِ کشتی ِ درحال حرکت دیده است.
حاجى قوام : ازدوستان صمیمی حافظ ودردستگاهِ دولت ِ شیخ ابو اسحاق مشغول خدمت بوده ،حافظ باابواسحاق نیزهمانندِ شاه شجاع رابطه ی صمیمانه ای داشت ودرچند غزل هم ازاوهم ازخواجه قوام به نیکی یادکرده است.
معنی بیت: حاجی قوام ما به قدری قدرتمنداست ومال ومنال دارد که دریای سبز(آبی) سپهرِ گردون و کشتی هِلال ماه، تماماً در دریای نعمتِ حاجی قوام ماغرق هستند.!
درکفِ غصّه ی دوران دل حافظ خون شد
ازفراق رُخت ای خواجه قوام الدّین داد

کانال رسمی گنجور در تلگرام