گنجور

غزل شمارهٔ ۵

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

باشد که بازبینیم دیدار آشنا را

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون

نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل

هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت

روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند

اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد

دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

آیینه سکندر جام می است بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند

ساقی بده بشارت رندان پارسا را

حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود

ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۷۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

س. ص. نوشته:

بیت دوم:
کشتی “نشستگانیم”، نه “شکستگانیم” ؛
کشتی شکسته را باد شرطه چه علاجی میتواند باشد ؟!

حمیدرضا نوشته:

آقا/خانم س.ص. :
در نسخه‌ی قزوینی-غنی شکستگانیم ثبت شده، اما معروف است که کشتی‌نشستگانیم هم در بعضی نسخ آمده. در این مورد حکایت معروفی هم هست که عده‌ای گویا درست این بیت را از صائب تبریزی سؤال کرده‌اند و ایشان در جواب گفته‌اند:
«بعضی شکسته خوانند، بعضی نشسته خوانند
چون نیست خواجه حافظ، معذور دار ما را!»
منبع حکایت: http://rahnoma.blogfa.com/post-11.aspx
مطرح کردن استنتاجهای منطقی در مورد درستی روایت اشعار اشکالی ندارد اما در تصمیمگیری برای نقل صورت صحیح آن چیزی که از استنتاج منطقی مهم‌تر است ثبت نسخ معتبر و قدیمی و نزدیک به زمان خود شاعر است.

س. ص. نوشته:

آقای حمید رضا:
نکتۀ شما کاملاً درست، ولی آیا شما هیچ نسخۀ دیگری بجز قزوینی-غنی را معتبر میدانید یا نه؟
با تشکر.

حمیدرضا نوشته:

آقا/خانم س.ص. :
نظر من در مورد اعتبار یا عدم اعتبار یک نسخه اصلاً مهم نیست، چرا که مسلماً من شرایط و دانش کافی برای ارائه نظر درست در این مورد را ندارم. مسئله این است که ما اشعار را از یک منبع برداشته‌ایم، خود این منبع جدا از غلطهای املایی و تایپی مستند به منابعی است که از لحاظ ترتیب ابیات و میزان تشابه به نظر می‌رسد دیوان حافظ آن مستند به نسخه‌ی قزوینی-غنی است. حالا ما -کاربران این سایت - داریم این نسخه را تصحیح می‌کنیم یا روایتهای دیگر را نقل می‌کنیم. نظر من این است که آنجا که غلط آشکاری مشاهده می‌شود تصحیح کنیم اما اگر مسئله روایت متفاوت است آن را در حاشیه نقل کنیم تا دچار تبعات بعدی این تغییرات (مثل ایجاد یک مجموعه‌ی درهم و ملغمه‌ای از منابع و نقلهای مختلف) نشویم. مطمئناً برای این کار می‌شود راهبردهای دیگری هم پیش گرفت ولی فکر می‌کنم با توجه به شرایط سایت و وقت اداره کننده‌ی آن و مسائل دیگر این روند سربار زمانی کمتری داشته باشد.
در هر صورت اگر شما روند تصحیح بهتری را پیشنهاد کنید می‌توانیم این روند را تغییر دهیم.

صاف نوشته:

بنظرمی آید دراین غزل هر بیت معنایی مستقل ازدیگر ابیات دارد ونمونه ایست
از هنر سخن گفتن کوتاه و پر معنا که زرتشت و سپس خیام پیش کشیده اند.
برخی حتی حافظ را بنیانگذار سبک هندی میدانند. نظر شما چیست؟

صاف نوشته:

کشتی شکسته هم میتواند به امید باد موافق باشد تا شکسته ها را بسوی ساحل برد

رضا نوشته:

مستضعفی بگفتا صاحب دلان خدا را

ما انقلاب کردیم یا انقلاب ما را

حافظ ز غیب گفتا حقا که غافلی تو

آخوندهای این قوم کردند هر دو تا را

محمد ایلخانی زاده نوشته:

حافظ در این غزل به استقبال غزل سوم دیوان غزلیات سعدی به مطلع : (مشتاقی و صبوری از حد گذشت ما را ) رفته است و تعدادی از قافیه ها و مصراع ها را به کاملی از او وام گرفته است

ابراهیم نوشته:

بجای “خوبان پارسی گو”، در بعضی نسخ “ترکان پارسی گو” آمده و آن ، به نظر من، حافظانه تر است و حلاوت معنای بیشتری دارد. متاسفانه در این محل دسترسی به نسخه های متعدد ندارم تا سخنم را مستند کنم. بر من ببخشایید و خود زحمت رجوع به بعضی دیگر از نسخه ها را بپذیرید. بقای عمر و دوام خدمت عظیم فرهنگی اتان را آرزو دارم.

پاسخ: با تشکر، «ترکان» را به صورت بدل اضافه کردیم (ماوس را روی خوبان ببرید تا ببینیدش).

حمیدرضا نوشته:

گویا استاد خانلری در یک نسخه به جای «آن تلخ‌وش …» عبارت «بنت العنب …» را دیده که با «ام الخبائث» تناسب دارد. شادروان حقوقی این مورد را به عنوان مثالی برای عقیدۀ خودشان که حافظ یک «ادیتور» بزرگ بوده و متوالیاً اشعارش را ویرایش می‌کرده می‌آورد و اعتقاد دارد هر دو نقل از آن حافظ است.

علیرضا نوشته:

من تنها یک علاقمند شعر و ادب پارسی هستم و در زمینه ادبیات تخصصی ندارم. تا کنون چندین بار سعی کرده ام این غزل را بصورت کامل بخوانم اما خواندن و درک دو مصراع عربی آن برایم دشوار است. آیا کسی می تواند کمکم کند؟ شاید اگر تجزیه درستی از این دو مصراع در دست داشته باشم بهتر بتوانم آنها را بخوانم و بفهمم.

ناشناس نوشته:

درباره “تلخ وش”و مصرع های عربی:
این عبارت حافظانه تر است تا بنت العنب.یکی از دلایلش این که:
از این عبارت مفهوم “آن تلخی که خوش است”برداشت می شود.در اصل باید تلخوش خواند.
اشهی لنا…:وسوسه کننده تر و شیرین تر است برای ما از بوسه بر رخسار دوشیزگان.

هات الصبوح…:
“در بعضی نسخ به جای هات ،فات…؛یعنی صبوح از دست رفت،آمده است.هبوا یعنی بیدار شوید،برخیزید. نسخه ی سودی گفته؛هیوا به معنی بشتاب؛آگاه باش.
معنی کل مصرع:ای ساقی شراب صبحگاهی بیاور و ای مستان بی خبر برخیزید و رفع خمار دوشین کنید”
حافظ نامه خرمشاهی،ج۱،ص۱۳۰

نگین شکروی نوشته:

باسلام حضورجناب آقای علیرضا
جهت خواندن صحیح اشعار حافظ وبخصوص ابیات عربی میتوانید از سایت http://www.hafez.mastaneh.ir استفاده کنید

علی کیا نوشته:

بنده نظر نسخی که در بیت دوم نشستگانیم روایت کرده اند را ترجیح میدهم. نشستگانیم اولا با برخیز آرایه ی تضاد دارد و ثانیا معنا چنانکه بعضی دوستان اشاره کردند منسجم تر میشود. در صورت روایت شکستگانیم اولا دیگر آرایه ای در بیت نخواهد بود و ثانیا معنا نیازمند تکلف میشود برای چفت و بست دادن

بهرام نوشته:

من در جایی خواندم ” آن تلخوش که صوفی ام الخبائثش خواند ” اشاره به یک حدیث نبوی دارد اگر درست باشد پس منظور حافظ از صوفی پیامبر است و صوفی هم که از نظر حافظ آدم بدی بوده لطفا راهنمایی کنید تا از شخصیت حافظ درک درستی داشته باشم

س.ب نوشته:

در مورد بیت دوم(کشتی شکسته یا نشسته):
در نسخه های اصلی که علامه قزوینی یااستاد خانلری بعنوان شاهد استفاده کرده اند، متاسفانه این نسخ بدون علائم دستوری ودر بعضی موارد بدون نقطه گذاری صحیحی بوده اند (مانند بیشتر نسخه های دیگر)که همین امر در مواردی که معانی دیگری مستفاد میشود ،مورد شبهه اهل فن است.ما در مواردی میتوانیم از درصد استفاده کنیم.در مورد همین بیت میتوان گفت که هر کدام از اینها چند درصد میتواند درست باشد.به نظر من کشتی نشستگانیم درصد بیشتری قابل قبول است .زیرا:
۱-ما در مثل از عبارت کشتی به گل نشسته استفاده میکنیم ولی از کشتی شکسته فقط در صورتی استفاده میشود که کشتی شکسته و غرق شده باشد(مثل اینه که کشتیات غرق شده)
۲-حافظ در مورد چگونگی شکسته شدن چیزی به ما نگفته که آیا قسمتی از کشتی شکسته یا طوری شکسته که با یک باد موافق دوباره به رفتن ادامه میدهد.فقط گفته شکسته
۳-همانطوریکه عزیزی در بالا گفتند،کشتی شکسته را باد شرطه نمیتواتد علاج کند.
در خاتمه همینکه این بحث میتواند اندکی ذهن مارا به خود مشغول سازد و باعث پرواز فکر انسان میشود ،جای تشکر از تمام عزیزان را دارد.

شادان کیوان نوشته:

با اجازهُ دوستان میخواهم بحث کشتی نشسته و یا شکسته را رها کرده و به دو نکته دیگر در این غزل اشاره کنم که شاید برای بعضی مفید باشد :
در بیت دهم “از غیرتت بسوزد” یعنی ترا از غیرت خویش همچون شمع خواهد سوزاند. چه کسی؟ دلبر که اشاره به خداوند است و در وصف او میفرماید کسی که سنگ خارا که مظهر سختی و سفتی است، در کفش مثل موم است که مظهر نرمی است و انعصاف.
مطلب دوم ،بیت مقطع است که میفرماید ” حافظ بخود نپوشید این خرقهُ می آلود . . .”
این بیت هم اشاره به نظریهُ جبر انگاری حافظ و عدم اختیار آدمیان در مقابل سرنوشت خویش دارد که جبر و اختیار مورد اختلاف مذاهب مختلف اسلامی است و تشیع به اختیار قایل است.

س.ب نوشته:

با دیدن مطالبی از قبیل اینکه منظور حافظ از دلبر خداست و یا مطالب مشابه دیگر،غیر از اظهار تاسف برای این دوستان و همچنین تاسف برای خودم که گاهی وقت گذاشته و در حد توان خودم مطلب میگذارم،چیز دیگری نمی توانم گفت

محمدغافری نوشته:

با سلام
نظر آقای محمد ایلخانی زاده درست است ولی صورت صحیح بیت سعدی این گونه است:
مشتاقی و صبوری از حد گذشت “یارا”
گر تو شکیب داری طاقت نماند مارا

و اما جناب س.ب. که نظرات جالبی هم بیان کرده اند در اظهار نظر دومشان از این که کسی محبوب ازلی حافظ را خدا بداند ایراد گرفته اندو بدون آوردن هیچ دلیلی برای اثبات خلاف این مدعا، برای دوستانی که مطلبی در این سایت می نویسند، و همچنین برای خودشان، اظهار تأسف نموده اند. من یکی دو بیت از خواجه خدمت ایشان می آورم و تقاضا می کنم بفرمایند منظور حافظ کیست یا چیست.
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

خوب منطور حافظ جسن چه کسی است که در ازل تجلی کرده و باعث پیدا شدن عشق و آتش زده شدن در عالم شده؟ این جلوه ی چه کسی است که مَلَک برای آن عشقی ابراز نکرده؟ و چرا این جلوه گاه غیرتمند می شود و آتشش را بر آدم می زند؟
و یا
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند
از غزلی به مطلع:
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

اشاره به کدام امانت است که آسمان نتوانست آن را حمل کند و به انسان سپرده شد؟ و چرا دیوانه؟
آیا جز این است که این اشاره ی مستقیم به آیه ی ۷۲ از سوره ی احزاب است که خداوند می فرماید:
ما این امانت را به آسمان ها و زمین و کوه ها ( و آنچه در آن هاست) عرضه کردیم و آن ها از حمل آن خودداری نمودند و ترسیدند ولی انسان آن را حمل کرد که نادان بود و ظالم به خویشتن.
چرا ما از این که حافظ را معتقد به اعتقاداتی بدانیم می ترسیم؟ آیا حافظ از حافظ بودنش خلع می شود؟ چرا ما همیشه باید به قول حضرت مولانا از ظنّ خود یار کسی شویم و از درون او اسرارش را نجوییم؟
با عرض معذرت از گرفتن وقت شما و سایر دوستداران حافظ.

بی دین نوشته:

دوست عزیز جناب آقای محمد غافری:
۱/ در هنر در مرحله اول همواره معنای اول قابل پذیرش است. اگر کسی بخواهد معنایی دورتر برای آن بیاورد باید دلیلی منطبق بر ساختار شعر ارائه کند. تا آنجا که من دیده ام کسی از دوستان برای اثبات این ادعا دلیلی تیوری و علمی ارائه نکرده و تنها به تعویلات برپایه حدس و گمان شخصی اکتفا نموده اند. من می گویم معنای اول بیت محبوب زمینی است، شما می گوید نه، استدلال کنید. البته نه آسمان و ریسمان کردن. علمی و برپایه ساختار شعر.
۲/ البته هیچ ایرادی ندارد که محبوب حافظ خدا باشد. همانطور که ایراد ندارد محبوب حافظ پسر بچه ای زیبا و مخنث باشد. هنرمندی حافظ اصل است که هست و من امیدوارم دوستانی که برداشت مذهبی دارند و هم این آزاد اندیشی را داشته باشند.
۳/ اگر قرار باشد درباره اندیشه حافظ صحبت کنیم نمی توانیم و نباید به استناد دو سه بیت و یا دو سه غزل حافظ را چنان و چنین بدانم. باید بدون حب و بغض برآیند این دیوان را سنجه گرفت. والا شما دو بیت می آورید که عرفانی است و می گوید حافظ عارف بوده و کس دیگری دو بیت شعر می آورد که غیر عرفانی است و می گوید حافظ عارف نبوده است.
۴/ بنظرم در منطق این طور است که اگر بخواهیم بگوییم که حافظ یا مولانا یا سلمان رشدی یا ایکس یا ایگرگ عارف است، باید بتوانیم ثابت کنیم که برآیند آثارش، (برپایه ساختار) عارفانه است. اگر نتوانیم اثبات کنیم پس منطقی نیست طرف را عارف بدانیم.
۵/ البته نظر شخصی من اینست که با توجه مجموعه آثار حافظ و برآیند آن، حافظ عارف نبوده و نیست.

nasim نوشته:

شعر قشنگیه عمو جان

منصور نوشته:

دوست بی دین
با فرض پذیرش استدلال جنابعالی و نتیجه نهائی که ارائه نموده اید که “حافظ عارف نبوده و نیست” ممکن است بفرمائید بر پایه ” برآیند آثارش، (برپایه ساختار) ” جنابعالی چه برایندی از ایشان و اندیشه اش ارائه میفرمائید؟
منظورتان از “…نبوده و نیست” چیست؟ مگر ایشان را حی میدانید؟ به نظر میرسد که منظورتان غیر از”مرده آنست که نامش به نکوئی نبرند”است.لطفا روشن کنید چون ممکن است از دلایل شما جائی استفاده شود.

حقیقت نوشته:

“خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند
ساقی بده بشارت رندان پارسا را”

در برخی نسخه ها بجای “رندان،” “پیران” ذکر شده که با توجه به مصرع قبل منطقی به نظر میرسه و بهتره ذکر بشه.

ممنون

حقیقت نوشته:

در مورد کشتی شکستگانیم یا کشتی نشستگانیم هم، آونجور که اخوان میگه:

“آورده اند که بعضی از خوش‌خدمتان سؤالی نوشتند و نزد «ناصرالدین‌شاه قاجار» فرستادند که این بیت «حافظ» را که گفته:

کشتی نشستگانیم ای باد شرطه برخیز
بــاشــــد کــه باز بینیم دیــــدار آشنـا را !

مختلف می‌خوانند. بدین‌معنی که در مصرع اول به‌جای «نشستگان»، گروهی «شکستگان» روایت می‌کنند یا بالعکس. کدام درست است؟ «ناصرالدین‌شاه» در جواب نوشت:

بعضی نشسته خوانند بعضی شکسته خوانند
چون نیست خواجــه حافظ ، معلوم نیست مارا

در «قصص العلما» این بیت چنان‌که نقل شده، آمده است و قصه هم به «خواجه نصیرالدین طوسی» نسبت داده شده. اما مؤلف متوجه ناممکن بودن قضیه شده‌است و تذکر داده که ازین دو خواجه یکی در ۶۷۲ درگذشته و دیگری در۷۹۲/ باری من این فقره را ازین و آن چنانکه نقل شد، یعنی منسوب به «ناصرالدین‌شاه» شنیده ام و مصرع آخر را هم بدین‌گونه :

«چون نیست خواجه حافظ، معذور دار ما را»

(قصص العلما تنکابنی)”

برای ابهام ها و داستان هایی از این دست در مورد حافظ رجوع شود به:

http://www.kalam.se/t-akhavan-hafez.htm

ممنون

منصور نوشته:

با پوزش از اساتید.چون این برداشت شخصی است و متکی به سند دیگری نیست.
هر چند چه “نشسته” و چه “شکسته” هر دو زیبا و دلنشین است، اما به نظرم حیف است که این برداشت را مطرح نکنیم:
کشتی شکسته هم میتواند مراد، کشتی آسیب دیده باشد که اگر باد شرطه مدد کند، این کشتی در معرض غرق شدن، امید رسیدن به ساحل برایش هست.
هم میتواند مراد ،کشتی شکسته ای باشد که مسافرانش اینک هر کدام به تخته پاره ای از بقایای این کشتی سوار و یا بدان چنگ زده اند و تنها امیدشان باد شرطه است که آنان را به ساحل رساند.
این برداشت را مصرع دوم تقویت میکند زیرا میگوید “باشدکه” به معنی “شاید” چون احتمال رسیدن در هر دو شکل بسیار کم است
و از طرفی میگوید “بازبینیم” به معنی “دوباره،بار دیگر ببینیم” چون این احتمال هم کم است.
اگر کشتی سالم باشد به هر حال میرسد و شایدی لازم نیست و دیدار دو باره هم اتفاق خواهد افتاد و در چنین صورتی میشد بجای کلمه “باز” کلمه “زود” (یا مشابه با همین مفهوم)بکار رود

میرعبدالحلیم واعظی نوشته:

به همه سلام و محبت فراوان می فرستم !
دریغ است این ابجد خوان زبان فارسی دری فشرده ای از کتاب قواعد العرفاءو آداب الشعراء نظام الدین ترینی قندهاری پوشنجی که در سال ۱۱۲۱هجری تألیف و به اهتمام احمد مجاهددر سال ۱۳۷۴در تهران چاپ شده است ، صص ۱۵۸ ـ ۱۵۹ در باره «کشتی شکسته » و « کشتی نشسته » را اقتباس و با خوانندگان و ادب دوستان شریک سازم که نوشته اند :
« کشتی : وجود هیکل انسان را گویند.
سؤال :آنچه خواجه محمد حافظ شیرازی ( قدس سره ) فرموده که ، بیت : کشتی شکستگانیم ای باد شرطه بر خیز
باشد که باز بینیم آن یار آشنا را
( مطابق متن کتاب است )
این چه معنی دارد ، و بعضی در عوض «شکستگانیم» ، «نشستگانیم ، می خوانند قول کیان (سخن چه کسانی ) اقربند
(نزدیک تر اند ) ؟ وجه آن را بفرمایید تا مفهوم گردد .
جواب : در این باب حضرت عبدالرحمن جامی از روح پر فتوح حضرت سنایی (علییه الرحمه ) سؤال موده ، و معظم الیه جواب
داده بر این وجه ، بشنو به گوش هو ش .
سؤال : پیک صبا به یک ره بر شهر او گزر کن
بر حضرت سنایی از من رسان دعا را [ … ]
بعضی شکسته خونند بعضی سکسته دانند
هر کس کند حدیثی این قول مدعا را
جواب : آتد نسیم لطفی از سوی دوست مارا
وز گلشن حقیقت گُل گُل شگفت مارا
در بیت خواجه حافظ تفتیش کرده بودند
کشتی شکست ها را ، کشتی نشست ها را
کشتی نشسته خواندن از لوح نظم دور است
هر چند هست معنی فی الجمله این ادا را
کشتی شکسته جسم است کز روح دور مانده
ور نفخ صور جوید آمیزش صبا را
جایی که خواجه حافظ تحقیق کرده باشد
معنی قرار دادن حد نیست لین گدا را
از تقریر حضرت مولانا (قُدس سره) مفهوم گردید که کشتی شکسته صورت است که باد مخالف نفخه ممات او را خراب گردانیده ، و مُسلت (خواهش کردن)می نماید خداوندا بادی موافق که نفخه حیات است بر انگیزان تا زنده شده به وصال حضرت کریم تو فایز گردیدیم . »

عبدی نوشته:

ترکان پارسی گو بخشندگان عمرند ساقی بشارتی پیران پارسارا بهترین وجه این بیت است زیرا ۱- ترک یعنی زیبا روی و ترکان غارت گربودند اما اینجا برعکس عمر می بخشند ۲- خوبان فارسی گو لطفی ندارد اما ترک وقتی فارسی می گوید لهجه شیرینی دارد. در زمان حافظ درشیراز چنین ترکان بوده اند . ۳ پیر حسرتش عمر رفته است پس بخشیدن عمر برای او بسیار ارزشمند است. ۴- پارسا هم به معنای زاهد است هم به معنای پارسی . اگر به معنای زاهد بگیریم ایهام دارد با پارسی گو وترک . دراین صورت یعنی ای پیران زاهد با صحبت ترکان پارسی گوی عمری را که بیهوده در زهد هدرداده اید را به دست آورید . قرائت دیگر “رندان پارسا ” آمده که در آن صورت پارسا فقط یعنی پارسی چون رند زاهد یعنی کچل مو فرفری؟

رند نوشته:

با تشکر از دوستان و اساتید محترم ،
با توجه به اینکه بحث شکستگان و نشستگان و بی دینی و دیناری حضرت خواجه داغ است ، بنده حقیر اشارتی به زیباترین بیت این غزل خواهم نمود که متاسفانه از تیررس نگاه دوستان در سایه مجادلات مستور ماندست ، آنجا که شیخ عطار در داستان شیخ صنعان و آن دخترک زیباروی ترسا پس از اتمام جنگ نیکی و بدی و پیروزی شر بر ایمان بواسطه شرب خمر می فرماید :
بس کسا کز خمر ترک دین کند / بی شکی ام الخبائث این کند
و حضرت خواجه به زیبایی در پس بیتی همه ی این داستان را روایت می کند
آن تلخوش که صوفی ام الخبائثش خواند / اشهی لنا و احلی من قبله العذارا
بی شک زیباترین نکته این غزل همین بیت است و برای اطلاع بیشتر دوستان عزیز خالی از لطف نیست که به طور خلاصه این داستان را متذکر شوم که به قول خواجه احلی شود برایتان طعم این به حق شاه بیت ،
می گویند شیخ صنعان که محور اشعار عارف بزرگ شیخ عطار بوده است روزی دل در گرو مهر دختری ترسا (مسیحی) می گمارد و عشق خویش بر وی آشکار میسازد ، دخترک ۴ شرط بر شیخ می گمارد تا به وصال وی در آید اول انکه می بنوشد (که در اسلام حرام است و نشانه خروج از ایمان است نه خروج از اسلام ) دوم آنکه مصحف (قرآن) بسوزاند، سوم آنکه بر بت (مجسمه مسیح) سجده کند (که نشانه خروج از اسلام و کفر است ) و چهارم آنکه دلق (لباس عرفای اسلام ) از تن بیرون کند و لباس روحانیت مسیحیان بپوشد ، شیخ صنعان شرط اول را می پذیرد (نوشیدن می)ولی از دیگر شرطها سر باز می زند ، دخترک او را می فریبد و می به او می نوشاند ، وانگه که مست گردید ، چیزی جز وصال معشوق نمی بیند و هر سه شرط دیگر برای رسیدن به کام دل انجام می دهد (قرآن می سوزاند و به بت سجده می کند و لباس ترسایی بر تن می کند ) ، پس از بیان این موضوعات شیخ عطار این بیت زیبا که چکیده این داستان بود را آوردست ، آنچنان که در بالا ذکر شد .
سند دیگر که حضرت حافظ زمان سرودن این بیت به این قصه نظر داشته است ، محوریت داستانهای شیخ صنعان و الهامی است که حضرت حافظ از وی و اشعار عطار داشته ، سند این ادعا اشعار دیگر شیخ است :
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی نکن / شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
موفق و پیروز باشید (رند)

علی نوشته:

منظور از ام الخبائث شیخ عطار نیشابوری است.به این شعر عطار دقت کنید:
ای بسا کز خمر ترک دین کند ….–ـــــــــــــــ بی‌شکی ام الخبائث این کند

کامران منصوری نوشته:

خواستم ببینم کسانیکه معشوقه حافظ را تنها خدا میدانند در این مورد که در ابیاتی از شیرین پسر و پسر یاد کرده حتما باید استنباط کنیم از نظر حافظ خداوند پسری زیبا روست یا حداقل مذکر است نه؟
ما بارها در شعر حافظ حتی شطحیات علنی می بینیم آنجا که می گوید :
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت / آرین بر نظر پاک خطا پوشش باد

مسکین عاشق نوشته:

سلام
در بیت اول برداشت من این است که منظور خواجه این است که من عاشق شده ام ای عارفان که شما صاحب دلی هستید که خداوند در ان دل ساکن است بخاطر خدا مرا یاری کند که این راز من یعنی عاشق شدن خود را بتوان کنترل کنم و به وصال برسم و دیگران از این موضوع خبر دار نشوند.
در بیت دوم برداشت من این است که اگر ما نشستگان را در نظر بگیریم پس می شود اینطور برداشت کرد که ما در کشتی نشسته ایم ای باد برخیز تا به ساحل حریم معشوق(یعنی خدا ) برسیم و وصل بشویم و ان یار قدیمی اشنا را ببینیم.ولی اگر شکستگانیم را در نظر بگیرم می شود این طور برداشت کرد که منظور خواجه این است که ما بر اثر گناه روح پاک خود را الوده کردیم و مانند کشتی شکسته شدیه ایم و ای باده شرطه یعنی ای نسیم رحمت الهی بر ما به وز تا ما شکستگان و زمین خوردگان به توانیم برخیزیم و خود را به خدا برسانیم و خود را پاک کنیم تا بتوانیم جمال جمیل الهی را ببینیم و دیدار کنیم . یا علی مدد .

سجّاد نوشته:

سلام دوستان
من فکر می کنم در بیت دوم طبق برخی نسخ باید عبارت “کشتی نشستگانیم” باشد چراکه این عبارت بهتر مفهومی را می رساند که گویی ما همگی در حالت آماده باش هستیم و از باد موافق مدد می طلبیم که اگر بوزد ما را به مقصد می رساند اما اگر کشتی شکسته باشد که چه باد بوزد یا نوزد ما به مقصدی نخواهیم رسید

محمد امیر سیاوش حقیقی نوشته:

فارغ از ارزش گزاری در بیان صحت یا عدم صحت ، این نوع بیان در راستای ارائه جهان بینی و هستی شناسی میشه گفت در حد معجزه است

امین کیخا نوشته:

هات الصبوح هبوا یا أیها السکاری.
هات یعنی بده بمن
صبوح شراب بامنوشه
هبوا یعنی بجنبید
یا أیها السکاری یعنی ای مستان

امین کیخا نوشته:

اشهی لنا و احلی من قبله العزارا
یعنی از بوسه دختران دست نخورده برایم شیرین تر و خواستنی تر است

امین کیخا نوشته:

این اخرین مورد را فکر کنم خواجه خجالت کشیده بگه به فارسی ، اما ابن عربی گفته تا ٨ سال از زنان دوری کردم تا مرا گمان بر این قرار گرفت که مرا دربایست هستند ایشان !

علی کریمی نوشته:

به نظرم
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
غلط است
ده روز مهر گردون افسانه است و افسون
صحیح است

حمیدرضا نوشته:

در مورد ترکیب «راز پنهان» در بیت اول:
« دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

بعضی دوستان پرسیده اند آیا “راز پنهان” حشو نیست؟ و دلیلشان این است که تا چیزی پنهان نباشد راز نیست و اگر چیزی راز بود دیگر آوردن وصف “پنهان” چه معنایی جز حشو می تواند داشته باشد؟! …»
ادامۀ مطلب را در وبلاگ دکتر محمدرضا ترکی بخوانید. اینجا:
http://mr-torki.blogfa.com/post-488.aspx

سام نوشته:

بعضی نشسته خوانند، بعضی شکسته دانند چون نیست خواجه حافظ، معذور دار ما را

بنده خدا نوشته:

ببخشید جناب آقای کامران منصوری
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نئی جان من خطااینجاست
این سخت ترین بیت حافظ است که اکثر شارحان دیوان حافظ ازجمله معروف ترین آنها یعنی سودی یا اشتباه معنی کرده اند یا مثل شما شطح و طامات بیان کرده اند اما درکتاب حافظ نامه استاد بهاءالدین خرمشاهی این بیت را کاملا درست معنی کرده و کاملا مفصل است که نمیتوانم اینجا آن رابنویسم ایشان درآن کتاب به صورت کامل مسائل مربوط به آن را بررسی کرده و نظر فلاسفه بزرگ جهان را ذکر کرده شاید بگویید چرا فلاسفه
بدانید این بیت که شما شطحیات می خوانید یکی از فلسفی ترین ابیت حافظ است
حافظ که استاد ایهام وسمبولیک است با واژه کوچک آفرین یک مسئله بزرگ فلسفی را یا رد میکند یا اثبات میکند
که تمام محل بحث در مورد واژه آفرین است که آیا نظریه مصرع اول را اثبات کرده یا به طنز نظر شیخ خود را رد کرده
حال شما به حافظ نامه مراجعه کنید تا معنی حقیقی این را بیابید

منصور نوشته:

من طفل دبستانی ام و جرعت و جسارت اظهار نطر در مورد معنا و مفهوم اشعار خواجه شیرین سخن را ندارم ولی از خواندن اشعار لذتی وصف ناشدنی می برم از حاشیه نویسی دوستان نیز بسیار استفاده بردم و به عنوان یک برادر کوچکتر خواهشی از همه عزیزان دارم خواهشم این است که در بیان نظرات و دیدگاههای خود احترام دیگران را مراعات نمایند و از کلمات و عباراتی که بوی توهین از آن بر می خیزد استفاده نکنند

رضا نوشته:

دوستانی که ادعا دارند حافظ ِ رند ِ خوش سخن , عارف است و اشعارش عرفانی , ممکن است بفرمایند وی پیرو کدام مکتب و طریق صوفیگری و عرفان بوده ؟
این چه عارفیست که می فرماید :
صراحی می کشم پنهان و مردم دفتر انگارند …
و یا:
حرف عشق در دفتر نباشد…
که به قول استاد باستانی پاریزی دفتر همان مصحف است.
این چگونه عارفیست که با کار و بار دنیا درگیر است و مبارزه ی سیاسی -اجتماعی می کند و شرمسار از رخ ساقی و می رنگین هم.می شود.؟
این چه صوفی ست که برای هم مسلکان خود ( بر فرض محال) در اشعارش آبرو نگذاشته ؟
و باز چگونه است که هر گاه خدا را قسم می دهد , می بایست تا منتظر درخواستی حافظانه از این دست باشیم :
خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم

شمس الحق نوشته:

رضا جان سلام ، حقیر خود را درآن اندازه نمی بیند که به بیشترسؤالات شما پاسخ گوید ، جواب آنها را خود باید بیابی اما آن بخش از فرمایشت که مربوط به این سخن است که
حدیث عشق دردفتر نباشد
را آری . استاد دکتر باستانی پاریزی که عمرشان درازباد استاد تاریخ حقیربودند و سخنشان راست است . درسرتاسر قران مجید حتی یک بار هم واژه عشق نیامده و اینست مقصود حافظ از این شعر .

شهریار70 نوشته:

دوستان اگر برنامه‌های استاد حسین آهی را از رادیو فرهنگ و پیام دنبال کرده باشید ، به حرف‌های من را تایید می کنید
با استناد به برنامه شنبه ۹۲/۷/۲۰ در رادیو پیام ساعت ۲۲ (قابل دانلود از سایت radiopayam.ir)

ایشان با دلیل و مدرک به طور دقیق ثابت کردند که “کشتی نشتگانیم” ، “خوبان پارسی‌گوی” و در ادمه‌ی همین بیت به جای رندان ، “پیران” شکل صحیح ، بامعنی و برخوردار از نسخ قدیمی‌تر و متعددتر است.
کشتی‌های قدیمی همه با باد کار می‌کردند و اگر بادی نمی‌آمد تا مدت‌ها اهل کشتی باید می‌نشتند و منتظر می‌ماندند ، در کشتی شکسته کسی نمی تواند بنشیند ، اساسا بنشیند که چه شود ؟ غرق شود آیا؟
در مورد ترکان پارسی‌گوی یا خوبان‌ پارسی‌گوی باید این نکته را در نظر بگیرید که منظور افرادی زیبارویی خارجی‌ هستند که به ایران آمده و به زحمت پارسی حرف می‌زنند که خود این لغزش در حرف زدن فارسی خواه ناخواه زیبایی و جذابیتی خاص به سخن می‌دهد.
رندان پارسا اساسا بی معنی است و متناقض است نه از نوع متناقض‌نمای ادبی ، از نوع واقعا منطقی و اصولی که با مفردات سخن خواجه حافظ اساسا هم‌خوانی ندارد ، آدمی وقتی پیر می‌شود رو به پارسایی و زهد می‌برد و مشخص است که منظور حافظ این است که ای افراد مسن و گوشه گیر که الان دنبال زهد هستید بیایید با خارجی‌هایی که فارسی حرف می‌زنند هم‌صحبت شوید تا عمر بیشتری بگیرید.
همانگونه که مشخص است ، بخشندگان عمر هم در این بیت مهر تاییدی بر این مدعا می‌نهد.

ط.م نوشته:

برخی نشسته خوانند ، برخی شکسته دانند
چون نیست خواجه حافظ معذور دار مارا

شمس الحق نوشته:

تا آنجا که حقیرمیداند مقصود ازترکان پارسی گوی طبقات ایلیاتی های قشقایی ومشابه ایشانند که درشیرازواستان فارس سکنی دارند و اصلیتشان ترک است ونه توریست های آمریکایی . همانند بختیاری ها که لر هستند و دکترکیخا ازحقیربهترمیداند .

شهریار70 نوشته:

مهمترین نکته استناد به نسخ قدیمی و کهن و تعددشان است ، حال هر کسی می‌تواند سخنی بزند خواه دکتر باشد خواه مهندس خواه کم سواد
ولی مهم این است که حرفش با مدارک و ارجاعات صحیح و کافی باشد ، دیوان غزل حافظ دفتر اشعار ذوقی ما نیست که هرچیز که در نظرمان خوش آید بر آن بیفزاییم و یا تعبیر کنیم. از این منظر ایرادات دیوان مصحح بزرگی چون علامه قزوینی تنها قابل چشم پوشی است زیرا در زمان این بزرگوار هنوز نسخ قدیمی و معتبر به شکل کنون قابل دسترس نبوده است.

شمس الحق نوشته:

هر دم از این باغ بری می رسد
با درود و خوش آمد گویی به سرکار خانم شهریار۷۰ بعرضشان میرسانم که تعویض نام موجب تغییر لحن نمی شود . تا کی شما تصور می فرمایید که با اطفال کودکستانی سرو کار دارید .
مردانه تو مجنون شو وندر لگن خون شو / که ماده وگه نر نی کان شیوه زغن دارد
ازدیوان شمس

محسن همتی نوشته:

صرع دوم بیت ۹: کین کیمیای هستی…..

شهریار70 نوشته:

برادر من ، آقای مرد ، تعویض نام کیه؟
من تازه ۶ ماهه به واسطه‌ی برنامه تماشاگه راز استاد آهی علاقه‌مند به اشعار حافظ شده‌ام.
این لحن سخنان شما مربوط به هرکسی دیگر هم باشد زیاد جالب نیست. از شما خواهش دارم به حرفهای افراد نقد وارد کنید نه به شخصیتشان .
شما اگر سخنی یا نقدی یا نظری در مورد کامنت من دارید خیلی راحت می‌توانید آن را ابراز کنید نیاز به توهین یا بحث خاص دیگری نیست به واقع (به یاد استاد آهی)
در هر صورت امیدوارم پاسخ دقیقی برای سخنانتان داشته باشید .
به امید فردایی بهتر

شمس الحق نوشته:

” هرکه دراین سرای درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید که گر نزد خدایتعالی به جانی ارزد نزد بوالحسن به نانی ارزد ”

جناب شهریار ۷۰ مهندس عالیقدر که چشم وچراغ ما پیر استادانید که باید برویم و جای خود به شما جوانان تحصیل کرده و نیکو نهاد بسپاریم :
از آنچه که در حاشیه غزل ۵ حافظ عرض کرده ام که بنظر میرسد خطاب به حضرتعالی است بسیار شرمنده و دلشده ام . مخاطب آن سخن بیگمان شما نبودید ای جوان رعنا که کسی بود با تعویض انواع نام ها به آزار مردمان می پرداخت ازجمله این کمترین و جناب دکتر امین کیخا که علاوه برآنکه پزشکی زبردست هستند ، دانشمند زبان شناس و لغت شناسی عالیقدر اند که حقیر خود را در محضر ایشان احقر میداند و دراین چند ماهه که با ایشان درتماس بوده ام بسی چیزها از ایشان آموخته ام و اگر حضرتعالی از سوابق حقیر همچون همه اهالی گنجور آگاه می بودید میدانستید که آموختن چیزی به حقیر آنهم در حیطه تخصصی خود نه کاری سهل است و این واقعه حقیر را بیاد یکی از ابیات بگمانم فردوسی بزرگ می افکند که استاد تاریخ ما جناب دکتر باستانی پاریزی درنزدیک ۴۰ سال قبل در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران همواره درآغاز کلاسشان با خطی خوش برتخته کلاس می نوشتند که :
چوگویی که وام خرد توختم / همه هرچه بایستم آموختم
یکی نغز بازی کند روزگار / که بنشاندت نزد آموزگار
وحقیر اینک که در محضر درس استاد امین کیخا درعین پیرانه سری نشسته ام مفهوم این دوبیت را با گوشت و استخوانم درک میکنم و آنچه که در آن حاشیه غزل شماره ۵ حضرت حافظ نبشته ام با نظر و صلاحدید ایشان بود که با من هم رأی بودند که این شهریار ۷۰ همان کس است که نثری
پاکیزه چون از آن جنابعالی داشت و این حقیر را همین شباهت عجیب نثربود که فریب داد و با ابنهمه درآن دو فراز توهینی نه به ایشان و نه به هیچکس نمی بینم که دور باد از حقیر که بر دشمن وشکنجه گرخویش هم توهین و هتاکی ورزم تا چه رسد بکسی که نمی شناسمش وتنها یک جدل ادبی ما را بوده است ، اما پاسخی که حضرتعالی به آن سخن نرم حقیر دادید که فلان چیز کیه !! دیگرشکی باقی نگذاشت که طرف ما هم ایشانست و آن را که از حقیر توضیحی فوری خواسته بودید که اگر درکلاس درس من بود بیگمان به اخراج شما از کلاس منتهی میشد در خور پاسخ ندانستم . و اما بعد .. درخصوص جناب آهی و اینک که شما فرمودید استاد آهی آنچه حقیر از شما درخواست کرد همین بود که اکنون فرمودید و من از کجا میدانستم که ایشان درآلمان تدریس کرده اند و اما حضرتعالی تصور میفرمایید که این ۳۰ سالی که حقیر عرض کردم که در ایران نبوده ام با زیبا رویان لس انجلسی به مجالست و ملامست مشغول بوده ام که نه چنین است واگر چه در همان ایالت وبخش شمالی آن ساکن بودم اما در یکی از پنج دانشگاه بزرگ ومهم ومعتبر جهان و بدعوت کتبی رییس همان دانشگاه به تدریس مشغول بوده ام وای بسا تعدادی از استادان بزرگ و مهم دانشگاه های تهران و آن دیگری که نام بردید که به تعلیم شما پرداخته اند آموزش دیده همان کلاس های حقیر در طول ۳۰ سال اخیر بوده و هستند که چند تن ازایشان را بنام میشناسم . سابقه آشنایی حقیر با استاد آهی برمیگردد به حدود ۴۰ سال پیش از این کمتر یا بیشتر که حقیر با نام مستعار شمس الحق در مجلات و نشریات روشنفکری آن زمان مثل مجله هفتگی فردوسی و نگین واندیشه وهنر که احتمالا شما نام آنها را هم نشنیده اید ، قلم میزدم و پس از آن از ایشان خبری نداشتم تا اینک که شما فرمودید و در هر حال در حاشیه غزل شماره ۵ حافظ اشتباه کرده ام [ ونه توهین] که اینک تاوان آن میپردازم که اگرچه بسی دشوار است عذر خواهی پیر استادی چون حقیر از جوان رعنایی همچون شما که خود میفرمایید تنها شش ماهست که به حافظ وادبیات علاقمند شده اید ، اما این میکنم تا بدانید وبدانند که واعظ غیر متعظ نیستم و آنچه را که عمری به دانشجویان خود درس داده ام از فرمایشات مولوی در کتاب مستطاب مثنوی اش که :
” شیر آن نبود که صف ها بشکند / شیر آنرا دان که خود را بشکند”
خویشتن هم همان میکنم . پس از جای برمی خیزم وکلاه از سر بر میدارم و از صمیم دل از شما پوزش میطلبم . امید دارم که از این پس مرا دوست خود بپندارید و این سخن تمام شده دانید که ادامه آن نه در خور حقیر است و نه شایسته جنابعالی که بر سوء تفاهمی ناچیز بنیاد گذاشته شده بود . ارادتمند شما .
بعد التحریر : جان دل من از کجا بدانم که آن برنامه استاد آهی که شما نام بردید چیست و کجاست و راه ارتباط با آن کدام است .

امین کیخا نوشته:

شمس الحق به نیکویی در دلجویی شهریار داد سخن را داده است و این یعنی شهریار جان هم دوست فرخی برای ما می باشد . شهریار من گاهی که در رخنامه ( فیس بوک ) می نویسم گاهی به من فروکاهانه هر چه بخواهند می گویند ، بویژه هنگامی که گفته ای می اورم که تا حالا کسی نگفته است و در متن فرهنگ نامه هانیست . ولی برای من پیشرفت پارسی مهم است یعنی اگر کسی به من هتا توهین می کند اگر داناست مثل اقایی که دیشب مرا شست و آویزان کرد ( در فیس بوک ) هیچ نمی گویم زیرا استاد بود گاهی برادر در رنج می افتیم ولی هدف فارسی است . چشم دارم تو هم شکوفان باشی و سرشار ، و بنویسی من می دانم که اینکه گاهی دشواریی پیش می اید برای این است که همدیگر را نمی بینیم ، و گر نه اگر روبارو بودیم جز دوستی چیزی نمی دیدی . من شمس الحق را استادی سیر و دنیادیده ای می بینم که هوشیار و شاد و بی گره است و شما را مردی ژرف و خودباور که دنبال حقیقت هستید ، درود به همه دوستان ، اگر نرمدلی نباشد و عشق به هم نوع ادبیات به چه کار می اید ؟

شهریار70 نوشته:

بزگا که شما دو تنید
بنده‌ی کمترین در اندازه‌ی اظهار نظر در مورد ادب فارسی نیستم ، اگر هم نظری دهم منشا آن را بی‌تردید ذکر می‌کنم. بی‌شک شما بزرگواران خیر و پیشرفت فارسی و فارسی‌زبانان را می‌خواهید.
شاید اگر زیبایی‌ها و طرفه‌کاری‌های حضرت حافظ به گوشم نمی‌رسید به هیچ وجه با شما اساتید آشنا نمی‌شدم. این هم از الطاف خواجه بزرگوار است. امیدوارم پس از این دگرباره بر دانسته‌هایم افزوده شود.
یا حق

شهریار70 نوشته:

دوستان من یک خواهش دارم ، آیا هنوز هم جز استناد به دیوان مصصح علامه قزوینی و دکتر غنی دلیل و برهان دیگری هم هست که در بیت دوم کشتی شکستگانیم بخوانیم و نخوانیم کشتی نشستگانیم؟ چون بنا به مطالبی که من در این چند مدت دریافته‌ام مجبوریم کشتی نشستگان ضبط کنیم.
دلیل دیگر اثبات این لغت تصنیف زیبایی است که شهرام ناظریان بزرگ اجرا کرده‌اند.
بنا به پژوهش‌های استاد آهی قدیمی‌ترین دست نوشته‌های دیوان حافظ که به سال‌های ۸۱۵ قمری به بعد برمی‌گردد اکثرا کشتی نشستگانیم ضبط کرده‌اند.
حال از بعد معنی بگذریم که در چند پست قبل در مورد آن حرف زده شده است.
خواهش می‌کنم بزرگان در این مورد به من کمک کنند.

شمس الحق نوشته:

شهریار ۷۰ جان عزیز
حقیر چنانکه گفته است تخصصی در زمینه اشعار حضرت حافظ و حافظ شناسی ندارد لیک این داند که آن حضرت گویا تنها یک بار قصد سفر طولانی از طریق دریا کرده است و آنرا هم در همان اپتدا رها فرموده و به شیراز بازگشته است و گویا یک مرتبه هم به حوالی کرمان تشریف برده است . پس اگر این شعر را پس از بازگشت از آن سفر نیمه تمام دریایی سروده باشد که از سفر کردن بیزار شده است ، این احتمال وجود دارد که آن بیت را در آن کشی بذهن آورده و درنتیجه کشتی نشستگان از دیگری منطقی تر و خرد مندانه تر بنظر میرسد .

سید محمد رضا علوی نوشته:

آیت الله العظمی حاج حسین علوی خوانساری که صاحب بالغ ر ۳ اجازه ی اجتهاد از علمای بزرگ اسلام در عصر خود بودند و از عرفای مجهول القدر بودند (متوفا به سال ۶۸)در تفسیر خوبان پارسی گو…. میفرمودند که از معصوم سوال شد که آیا خداوند به فارسی نیز تکلم نموده؟و آن معصوم فرمود بله خداوند فرمود من بندگانم را دوست می بخشم

حال حافظ به این نکته اشاره دارد که ساقی بده بشارت رندان پارسا را که بخشیده می شوند

سید محمد رضا علوی نوشته:

در توضیح حاشیه ی قبلی عرض میکنم که منظور از خوبان پارسی گو هم با توضیحاتی که عرض کردم خداست که بخشنده است

شهریار70 نوشته:

برادر سید محمد رضا علوی
قدیمی‌ترین آثاری که جمع‌آوری اشعار حافظ بزرگ را دربرمی‌گیرد و تا به حال کشف شده‌اند ، چندین سال پس از ایشان ضبط شده‌اند و کهن‌ترین‌ها به سالهای ۸۱۳ و ۸۱۷ قمری بازمی‌گردد.یکی از این نسخ قدیمی در کتابخانه قم موجود می‌باشد و چندین نسخه‌ی دیگر در کتابخانه‌های آکسفورد و کمبریج و توپ قاپوسرای و هند و موزه‌ی بریتانیا ، اکثر این نسخه‌ها پیران پارسا ضبط شده است.
تمام هنر رند به این است که ظاهری آشفته دارد و رند پارسا معنایی بسیار بعید در دیوان حافظ است. پیر و پارسا هم‌آوایی بسیار دقیق‌تر دارد.
برای توضیحاتی دقیق‌تر از شما خواهش دارم به برنامه‌ی ساعت ۲۳:۳۰ تا ۲۴ روز شنبه ۹۲/۷/۲۰ از رادیو پیام از طریق سایت iranseda.ir مراجعه بفرمایید.
درباب قسمت اول هم خوبان پارسی‌گوی تا آنجا که من فهمیدم همانی است که در چندین پست عقب‌تر ذکر کردم و به هرحال در برداشت معنا و مفهوم هر بیت از ابعاد گوناگون می‌توان نظر و عقیده‌ای داشت، منتها خواهش دارم این تیکه را بر ضبط رندان پارسا قرار ندهید که به واقع بی هیچ پشتوانه‌ای است و اگر هم می‌بینید علامه قزوینی آن را ضبط کرده به علت عدم دسترسی به منابع متعدد و کشف نشده در زمان حیات ایشان برمی‌گردد. نسخه ایشان نسخه‌ای معروف به خلخالی است که در اوخر سده‌ی نهم تالیف شده‌است.

صابر نوشته:

آقا یا خانم عبدی!
گفتید که (ترکان پارسی گو بخشندگان عمرند ساقی بشارتی پیران پارسارا بهترین وجه این بیت است زیرا ۱- ترک یعنی زیبا روی و ترکان غارت گربودند اما اینجا برعکس عمر می بخشند )

اگر به جای (خوبان) از (ترکان) استفاده کنیم معنی بیت به کل عوض میشود : (ترکان پارسی گو بخشندگان عمرند)
ترکانی که به زبان فارسی صحبت میکنند بخشندگان عمرند( جان انسان را می بخشند). شاعر از ترکانی میگوید که به فارسی صحبت میکنند و از کشتن انسانها دست برداشته اند و جان اسیران را به آنها بخشیده اند. حافظ پارسی سخن گفتن ترکان را عامل از بین رفتن خوی خشونت طلبی آنان می داند و این در نفی ترکان و زبان ترکی است.(در قدیم ترکان به غارت گری و کشتار معروف بودند) شاعر از این فارسی سخن گفتن ترکان چنان خشنود میشود که میگوید (ساقی بده بشارت رندان پارسا را). و به رندان پارسا مژده میدهد که ترکان پارسی سخن میگویند( دیگر در امانید).

می بینید که اصلا معنی جالبی ندارد پس همان بهتر که (خوبان پارسی گو باشد). بعلاوه ترک به معنی زیبارو نیست. از کدام منبع این سخن را میگویید؟

دکتر ترابی نوشته:

بیت معروف خواجه را به یاد بدارید که می گوید:
گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر
تا سحرگه زکنار تو جوان برخیزم
گمان نمی برم شاعر از پیر ی و هم آغوشی و جوانی منظوری جز آنچه ما در نخستین نگاه در می یابیم داشته است.
اینک به بیت مورد اختلاف این غزل میرسیم:

ترکان پارسی گوی بخشندگان عمرند
ساقی بده بشارت پیران پارسا را
ترک ، پارسی و پیران پارسا (پیران پارسی) جای هیچگونه تردید باقی نمی نهد. به همین آسانی!!

صابر نوشته:

جناب دکتر ترابی!
اینطور که شما میگویید (پیری و هم آغوشی و جوانی… ترک ، پارسی و پیران پارسا (پیران پارسی) ) یعنی ترکان آن زمان ((آن کار دیگر)) میکردند؟ و این مسایل در بینشان انقدر عادی بوده که حافظ آشکارا این کارشان را بازگو میکند؟
چه خوب است این بیت خواجه شیراز را نیز در نظر بگیرید:
فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

که ترکان را نماد غارتگری معرفی میکند.

اتفاقا جای تردید بسیاری دارد که (ترکان پارسی گو) باشد چرا که بسیاری از نسخ خطی (خوبان) ذکر کرده اند و در کل بین حافظ شناسان (خوبان پارسی گو) قابل قبولتر است. برخلاف نظر شما فهمیدن اشعار حافظ به آسانی نیست که به سادگی بشود شعر حافظ را تصحیح و معنی کرد.

دکتر ترابی نوشته:

جناب صابر
مراد این کمترین از واژه‌ی ترک در این بیت تنها و تنها زیبایی بوده است و بس . زیبایی طبعا با جوانی همراه است و میدانیم حتا معاشرت ساده با زیبارویان جوان زندگی بخش است.

دکتر ترابی نوشته:

باز هم سلام جناب صابر
در باره‌ی فهم زبان حافظ ، حقیر سر رشته ای ندارد اما میداند که پر از اشارات قرآنی است. پر از آنچه حکمت خسروانی خوانده میشود و ردپای مهر و مانی و……. اما فهم برخی سخنان خواجه مانند :
من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
مدهوش چشم مست و می صاف بی غشم
و… حتا بر من نیز آسان است.

صابر نوشته:

جناب دکتر ترابی
«ایهام» از مهم‌ترین آرایه‌های به‌کار رفته در شعر حافظ است و شعری از حافظ نمیتوان یافت که در آن ایهام نباشد. اتفاقا به همان دلیلی که شما گفتید یعنی اشارات قرآنی در شعر حافظ بعید است که حافظ در این بین حرفهای غیر شرعی و غیر اخلاقی بزند.
نوشیدن شراب در عرفان نمادی از پالایش روح است. سالک وقتی از رسیدن به عشق ازلی باز می ماند خود را از ریا شست وشو میدهد و نیت خود را خالص میکند ودوباره قدم در راه رسیدن به معشوق آسمانی میگذارد. ساقی نمادی از مرشد است که سالک به او اقتدا میکند تا او را به عشق ازلی برساند و هرگاه در این راه دچار لغزش میشود از ساقی طلب می میکند (می صاف بی غشم) تا روحش را صیقل داده و از پلیدی ها پاک کند و با خلوص نیت بیشتر دوباره در این راه گام دارد. عرفا برای توصیف معشوق ازلی خود چون نمی توانند معشوق خود را بطور کامل توصیف کنند( اصولا در توانشان نیست) از گیسوان و چشمان معشوق خود میگویند. این نیست که هرجا حافظ از عشق سخن گفت آن عشق زمینی باشد برعکس حافظ از عشق ازلی صحبت میکند و منظور از شراب نیز نمادی است از آنچه که روح را صیقل میدهد.

دکتر ترابی نوشته:

شیراز به روزگار شاه شیخ که همزمان با جوانی خواجه است، شهر ی بوده است پر کرشمه، پر از عشق و لذت ، لذت زمینی جناب صابر ، با غها جلوه گاه زیبارویان ( ترک و فارس) و حتا خانگاه ها
خرابات بیت اللطف خوانده میشده است شهری که راز سر وسر مادر شاه با وزیری از وزیران پسر نیز در پرده نمی ماند( تاش خاتون را میگویم) شیرازبواسحاقی بهشتی زمینی بوده است. در چنین شهری منظور حافظ جوان از : عهد ما با لب شیرین دهنا ن بست خدای ( گر چه گاه نیز زبان به شکوه می گشاید که : شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت …) به خوبی روشن است و هیچگونه ارتباطی با ایهام و الست و….
( که من بامعانی آنها بیش و کم آشنایی دارم) نداردو این البته چیزی از قدر ومنزلت شاعر کم نمی کند
شاعری که وصف زادگاهش را به طنز در رساله‌ی دلگشا می خوانیم.

صابر نوشته:

بحث را با کلام استاد دکتر خلیل خطیب رهبر پایان می دهم.

« غزل حافظ مظهر لطیف ترین اندیشه های عرفانی است که در کالبد کلمات روان و شیوا با حسن تألیف و مراعات اسرا و فصاحت و بلاغت جلوه خاصی یافته است و این گوینده توانا در شیوه غزلسرایی عرفانی از همه معاصران و پیشینیان گوی پیشی ربوده و سبک عرافی را در غزل سرودن به اوج کمال رسانیده است. صنایع بدیعی بویژه تشبیه و استعاره و ایهام و مراعات نظیر در گفتار حافظ قدرت خیال انگیزی وی را آشکار می سازد. سایر محسنات لفظی و معنوی را نیز بر مقتضای حال بکار گرفته و چنان استادانه به صنعت گری پرداخته اشت که هیچگاه زنگار تکلف آیند تابناک سخن وی را تیر، نمی سازد و هرکس بقدر خویش از زلال سخنش سیراب می شود و براستی درست فرموده»

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

حافظ دردآشنای من نوشته:

سلام درمورد تلخ وش میخوام بدونم ک آیا شیرازیای عزیز خوش را وش تلفظ میکنند یا فقط در زبان بلوچی است که به خوش میگن: وش؟

امین کیخا نوشته:

وش معنی خوش می دهد و نیز همین است گش که برای لطیف بکار می رود و نیز خاس به کردی که باز معنی خوش می دهد .

منوچهر نوشته:

شاعر باید خیلی نابغه باشد که حتی یک بیت از غرل او ضرب المثل گردد…شما ببینید حافظ چه نابغه دهری و چه اعجوبه ای بوده است که به غیر از دو سه بیت تمام ابیات این غزل ضرب المثل شده

مجید همایون نوشته:

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت

روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را

به نظر می آید این بیت طنز ظریف حافظ را دراست به این شکل که کسی که صاحب کرامت باشد یکی از آداب آن دلجویی از فقیران باشد حال اگر حافظ صاحب کرامت را حتی اگر یک بار هم که شده به این کار دعوت می کند به این معناست که این صاحب کرامت فقط مدعیست . حال نظر بزگواران چه باشد.

فرهاد نوشته:

باعث بسی شگفتیست … معنا را رها کرده در بند لغاتند … گیریم “شکسته” باشد یا “نشسته” باشد، چه اهمیتی دارد؟! به نظر شما مفاهیم موجود در این عزل مهمتر نیستند، که چه نشسته بگیریم چه شکسته فرقی نمیکنند؟

فرهاد نوشته:

در پاسخ به بهرام و دیگر علاقمندان که در باره بیت معروف “آن تلخوش (شراب) که صوفی ام الخبا ئثش (مادر پلیدی هایش) خواند، اشهی … (برای ما از بوسه دوشیزگان وسوسه انگیز تر و شیرینتر است)” پرسیده بودند:

رابطه بین خبیث و شراب مربوط به آیه ۱۰۰ سوره مائده است: “قل لا یستوی الخبیث و الطیب …” (بگو آلوده با پاگیزه برابر نیست …)
که البته حافظ بر خلاف قرآن میگوید آن “خبیت” برای ما بسیار شیرین و گواراست :)
به گفته النسائی، ام الخباثت را ظاهرن اولین بار عثمان بن عفان بکار برده: در حدیثی از وی نقل میکند “اجتنبوا الخمر، فانها ام الخبائث” (از شراب دوری کنید که مادر پلیدی هاست). همینطور العجلونی از عمرو العاص نقل میکند “الخمر ام الخبائث”. به هر حال اشاره ای مبنی بر گفتن ام الخبائث از زیان محمد ندیده ام. اما همانکه قرآن خبیث گفته کافیست :)

نازنین نوشته:

در پاسخ به دوستانی که حافظ را عارف میدانند و دوستان دیگری که نمیدانند، باید عرض کرد که حافظ شاعری کثیرالاضلاع بوده .
“ شاملو” او را یک شاعر یک لاقبای کفر‌گوی جسورمی‌داند .
مطهری و الهی قمشه‌ای او را نمونه کامل یک عارف مسلمان معرفی می‌کنند.
دکتر عبدالحسین زرین کوب و بهاء الدین خرمشاهی معتقدند کـه حافظ هم اهل عرفان و می معـرفت بـوده و هم گوشه چشمی به می انگوری و زیبارویان زمینی داشته است .
عده‌ای زندگی شاعـر را به دوران جوانی و پیری تقسیم می‌کنند و می‌گویند حافظ در جوانی به لهـو و لعب و خوشگذرانی مشغول بوده و پس از آن به عرفان گرویده است .
جماعتی تظا هر شاعر به فسق را،به مشرب ملامتی‌گری او منتسب می‌کنند .
بسیاری بیشترین وجه مشترک را بین حافظ وخیام می‌بینند و او را شاعری لا‌ادری و سرگردان تلقی می‌کنند .
و هستند کسانی که مشرب حافظ را احیای“ میترائیسم” ایران باستان می‌دانند.
همه این حافظ پژوهان در دیوان او ابیات بسیاری را له خود می‌یابند. در واقع حافظ دست رد بر سینه احدی نمی‌زند.

juki نوشته:

عشق در قرآن نیامده؟؟؟!!!
حتماً باید کلمه عشق آمده باشد؟
عشق اصلا چیست؟
مگر نه این است:
الذین آمنوا اشد حب لله + یحبهم و یحبونه
عشق حضرت حافظ این است

Hossein Mansouripour نوشته:

Message Body

—————————————————————————————-

.
3_طبیعت : اشرف مخلوقات
نوشتهٔ ح . م . رهگشا
“چو گوئی که وام خرد توختم + همه هرچه بایستم آموختم
یکی نغز بازی کند روزگار+ که بنشاندت پیش آموزگار”
آگاهیها ئی که از زمان پیدائی انسان، در زمین داریم و اینکه انسانهای ابتدائی چگونه می‌‌اندیشیده اند، همیشه دقیق نیستند. اما از قرائن، پیشینه ها، بت پرستیها، بت سازیها، اشکال و اندازهٔ بتها، افسانه‌ها و آثار باقیمانده از قرون و اعصار گذشته، بر می‌‌آید که انسان از زمانی که نسبت به خود و اطراف خود، اندک آگاهی یافته است، همیشه دغدغهٔ خود شناسی و شناخت محیط زندگی خود را داشته است. پرسشهای فراوان در ذهن ساده ی او موج میزده است که: من کیستم؟ “از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟” جهان چیست، چگونه پیدا شده است؟ آفریدگار جهان و موجودات کیست یا چیست؟ من که در آفرینش خود و آنچه در اطراف من هست، دخالت نداشته ام، من که نمیتوانم از آنچه بر من و محیط من می‌گذرد، جلو بگیرم، طوفانها، سیلها، گرما و سرما را مهار کنم، از تولید و تکثیر جانوران وحشی و حشرات موذی، ممانعت ورزم، و، و، و، ناچار باید عامل یا عوامل این پیدائیها و دگرگونیها را پیدا کنم!! تلاشهای خود شناسی و خدا جوئی انسان، از این نقطه شروع شده و درست از همین نقطه است که در وادی گمراهی و کج اندیشی نیز گرفتار آمده است. تشخیص داده و به غلط باور کرده است که خود اشرف مخلوقات است.
اگر چه انسان تنها جانداری نیست که عقل و ادراک دارد، هوش و استعداد تفکر و تشخیص دارد، اما تنها جانداری است که بیش از دیگر جانداران به نیروی تفکر و تعقل متوسل میشود. امکان تولید و تغییر ارادی در اطراف و اشیأ دارد. سازنده است. از مواد و اشیأ، اشیأ و مواد دیگر میسازد. البته در گذشته، دانش امروز را نداشته است تا بداند که: انسان اشرف مخلوقات نیست، که مخلوقات، همه آنها نیستند که انسان میبیند و میشناسد، که موجودات غیر انسانی، غیر حیوانی و گیاهی، مانند نیروهای نامرئی طبیعت و امواج ناپیدای قدرتمند و کارساز دیگر نیز هستند که بسیار سازنده تر، سریعتر و آفریننده ترند، که این امواج و نیروها نیز در زمرهٔ مخلوقاتند.
انسان، امروز در سراسر جهان با امواج نامرئی مخابراتی، رادیو - تلویزیونی، اینترنتی، ماهواره ئی، الکتریکی و الکترونیکی در تماس و تعامل دائم است. با سفاین فضائی و امکانات بسیار هوشمند و دقیق آنها، در میان ستارگان، سیارات و کهکشانها در رفت و آمد و سرگرم تحقیقات علمی و کشفیات بسیار سودمند عالمانه است. انسان هر پدیدهٔ طبیعی مانند دریا، کوه، جنگل و موجودات جاندار و بیجان را میبیند، میشناسد و طبیعی بودن آنها را، حتی در زمانهای کم دانشی، تشخیص میدهد. تشخیص میدهد که همهٔ موجودات طبیعی، مولود طبیعتند. از مادر طبیعت زاده اند. اما متا سفانه از خود طبیعت که مولد و موجد موجودات طبیعی است، هیچ تعریفی ندارد. حتی امروز که دانش و فر آورده‌های آن با استفاده از امکانات طبیعت، چشم عقل را خیره کرده اند، هنوز تعریفی جامع و مانع از “طبیعت” در دسترس نیست. یا دست کم من ندیده ام. چرا؟! نمیدانم!! آنچه در کتابهای لغت در ذیل کلمهٔ طبیعت میخوانیم، معنی کلمه است نه تعریف آن. طبیعت یعنی‌: فطرت، آفرینش، خوی، ماهیت، سرشت و، و، و، اما تعریف طبیعت باید جنس، ویژگی، هنر، کارکرد و کاربرد آن را مشخص کند و نشان دهد که: جنس طبیعت چیست؟ چه خاصیتی دارد؟ کجاست؟ هنرش چیست؟ وجود دارد یا نه؟! اگر هست، چگونه پیدا شده است؟ مرئی، ملموس و محسوس است یا نه؟ اینکه انسان - ظرف هر چند هزار سال که در زمین زیسته است - هرگز برای شناخت طبیعت و هنر و عمل آن، گامی - که تعریف راستین طبیعت را سبب شود - پیش ننهاده و اقدامی نکرده است، مایهٔ تأسف بسیار است و موجب ضایعات شناختی و اعتقادی فراوان شده است.
انسان امروز، در کنار دانشهای گوناگون و دستاوردهای گوناگون دانش، به تفکر منطقی و تعقل، بیشتر نیازمند است تا انسان ساده اندیش آن زمانهای دور که در کمبود یا نبود دانشهای امروز، و در غیاب دستاوردهای عظیم دانش و تکنولوژی، اجبارا و آسانتر، اوهام و خرافات را می‌‌پذیرفته است و میتوانسته است که بپذیرد. اکنون دیگر آن اذهان ساده، وجود ندارند یا نباید وجود داشته باشند که بی‌ دلیل، هرچه را که به آنان تلقین یا بر آنان تحمیل میشود، بپذیرند. گمراهی، کج اندیشی و ناسپاسی نسبت به تلاشهای دانشمندان خدمتگزار بشریت است که انسان فرهیختهٔ امروز، به قبول اوهام و خرافات، تن در دهد و افسانه های تراویده از اذهان ناقص بی‌ دانشان یا کم دانشان اعصارگذشته را، مبنای شناختهای امروزین خود بداند.
امروز باید در دانسته‌های خود، تجدید نظر کنیم. در کلاس طبیعت حاضر شویم. الفبای آفرینش را فراگیریم. دیگر حق نداریم که آموخته‌های اعصار گذشته را دربارهٔ طبیعت، جهان، هستی و آفرینش موجودات - به صرف گفته‌ها و نوشته‌های باز مانده از قرون و اعصار بی‌ دانشی یا کم دانشی - همینطور سرسری و دربسته قبول کنیم!! ما در عصر دانش و بینش و در قرن کامپیوتر، اینترنت و صدها مصنوع اعجازگر دیگر، زندگی می‌کنیم. موظف هستیم که به یاری دانش و دستاوردهای آن، به تفکر منطقی و تعقل بپردازیم و مسائل خودمان و جهان را عاقلانه حل کنیم.
من با احترام فراوانی که برای همهٔ اصحاب اعتقادات قائلم، انسانها را در سراسر جهان، برای رفع همهٔ موانع و مشکلات زندگی، به تفکر منطقی و تعقل فرا میخوانم. با خودمان قرار بگذاریم که دیگر هیچ گفته، نوشته، شنیده و خوانده‌ای را، بدون مراجعه به عقل و بدون سنجیدن آن در ترازوی اندیشهٔ منطقی، نپذیریم. ببینیم طبیعت که اینهمه از آن دم میزنیم، چیست؟ چگونه است؟ عقل در باره‌ٔ آن چه میگوید؟ کار و هنرش چیست؟ آن موجود نامرئی و بی‌ رنگی که مادر همهٔ رنگ هاست، کجاست؟ در این موارد صبورانه، بیندیشیم که: ” اینهمه نقش عجب بردر ودیوار وجود+ هرکه فکرت نکند نقش بود بردیوار”
آنگاه که چیزی را طبیعی میخوانیم، دقیقا اقرار می‌کنیم که آن چیز، زائیدهٔ طبیعت است. کهکشانها، زمین، دریاها، جانداران، گیاهان و موجودات ذره‌ بینی‌ همچون سلولها، ژنها، اتمها و الکترونها، همه طبیعی هستند. پس طبیعت همه جا، در همهٔ جهان طبیعی فعال است. ابزار کار دانشمندان طبیعت شناس است که با آن سر و کار بسیار دارند و با استفاده از آن و سلولهای بنیادی طبیعی، بعضی جانداران را قرینه سازی و شبیه سازی میکنند. با استفاده از امکانات طبیعت است که دانشمندان علوم، سفینه هائی بی‌ سر نشین را به کرات ماه و مریخ میفرستند، در آنجا می‌‌نشانند، از زمین به آنها فرمان میدهند تا سنگ و خاک آنجا را بر دارند، تجزیه و آزمایش کنند و نتیجه را یا با خود به زمین باز گردانند یا از همانجا مخابره کنند. یعنی‌ طبیعت، نامرئی اما محسوس، زاینده، آفریننده و فعال است. گیریم که جسم نیست، مرکب نیست، شخص نیست، نباشد، چه میشود؟! طبیعت، موج فعل و حرکت است. موج فعال آفرینش و پرورش است که دائما در حال آفریدن موجودات و پروردن آنهاست. طبیعت، نیروی سازنده و ترمیم کننده، در تمام موجودات جهان طبیعی است. آثار و علائم بودن و در همه جا بودن آن را در خودمان، در زاد و بودمان و در ذرات وجودمان حس می‌کنیم و به عقل در می‌‌یابیم.
لازم نیست که هر نیرو و پدیده ئی که کارائی و سازندگی دارد، حتما جسم مرکب یا شخص مجسم باشد. نه، اینطور نیست. طبیعت برای خود تعریفی دیگر دارد. عقل و دانش بسیار پیشرفتهٔ امروز، طبیعت را اینطور تعریف میکنند > (( طبیعت، موج فعل و حرکت خود کار و نیروی آفریننده و پرورنده است که دائما در تمام کائنات و در ذرات وجود، جاری و ساری است. )) <
به استنباط عقل و با دقّت در برداشتهای دانشمندان فعال علوم از طبیعت، - که با دستاوردهای عظیم خود، چراغ تابناک دانش را فرا راه انسان گرفته اند، - امروزه به وضوح می‌‌بینیم که: جهان هستی متشکل از دو جزٔ است. ۱- طبیعت ۲- جهان طبیعی، و می‌‌بینیم که جهان طبیعی خود، زائیده و پروردهٔ طبیعت است.
پرسشهائی از این قبیل که: طبیعت یا موج فعل و حرکت، خود چگونه پیدا شده است؟ یا طبیعت با چه مواد و مصالحی، جهان طبیعی را ساخته است؟! پرسش همیشگی من هم هست.
بی‌ تردید، دانشمندان عالیقدر علوم که شباروز برای شناخت جهان هستی و کائنات در تلاش و کاوش و در آزمایشگاههای مجهز زمینی و ماهواره ئی خود، همواره سرگرم تحقیق و تتبع هستند، بالاخره به پرسشها، پاسخ خواهند داد. البته طبیعت هم، جزئی از کائنات و مخلوقات است و شاید اشرف مخلوقات.

فرهاد نوشته:

کم نویس و گزیده نویس و مربوط نویس
تا این صفحه از مطالب نامربوط نشود پر !

امید نوشته:

دوستان من بیاد ندارم جناب حافظ خود را عارف اعلام کرده باشد. به نظر حقیر ایشان معلم عشق هستندو تنها کسانی که بهره ای از عشق برده باشند سوز و گداز گفته های حافظ به کارشان می آید. ضمن بررسی میتوان دید هر جا صحبت از می و مستی میفرماید در همان مصرا یا همان بیت از عشق سخن می گوید. به تعبیر این حقیر عشق را مایه سر مستی میداند. آدم عاشق را متفاوت و از خود بیخود چنان مست میداند.
دوستت دارم حافظ ای معلم عشق.

امید نوشته:

می فرماید:
مستی عشق نیست در سر تو

رو که تو مست آب انگوری

عرفی نوشته:

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیر….یا خدا
///جناب س.ص باید مثل کشتی شکسته ی گرفتار در دریا گرفتاری شوی تا بفهمی نیاز عاجلانه و علاج وش کشتی شکسته به باد چگونه است.

کمک به گسترش دامنهٔ داده های بزرگترین سایت شعر فارسی