گنجور

حاشیه‌ها

برمک در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۷:۲۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۸۲:

گویی سعدی این گزاره را از این سروده جاهلی گرفته

فقد عظم البعیر  بغیر لبّ
فلم یستغن بالعظم البعیرُ
یصرفه الصبیُّ لکل وجهٍ
و یحمله علی الخسف الجریرُ؛؛
و جریر: خطام البعیر

همایون در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۴:۴۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۴:

غزل در اوج توانایی بسیار بسیار زیبا و‌ توانمند و کارا در مستی و دستی با ساغر شاهانه و سرمستی

هزار آفرین بر این گوهر نایاب هستی

همایون در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۴:۲۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۲:

غزلی زیبا و دلربا، به به 

غزل روشنی و گرما در دل تاریکی و سرما

از چشمه پاک و آرام جلال‌دین ما

چنبره دل گل و نسرین دمید

شمس بدو سپرد کلید روشنایی را 

گواه این غزل شیوا و رسا 

دکتر صحافیان در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۲:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸:

مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق
گرت مدام میسر شود زهی توفیق(۲۹۸)
اگر جای آسوده(سرشار حال خوش)، شراب صافی و همراهی مهربان، همیشه برایت فراهم شود کامباب و سعادتمندی(در عرفان: تبدیل شدن حال به مقام)
۲- جهان و هرآنچه در آن است همگی هیچ و بی‌ارزش است(در مقایسه با دریافت‌های جان)، هزار بار این حقیقت برایم اثبات شده است(خانلری: هیچ بر هیچ)
۳- افسوس که تا کنون درنیافته بودم که اکسیر خوشبختی همراه ارزشمندی است(ایهام: تکرار رفیق یا خطاب قرار دادن رفیق- کیمیای سعادت: ایهام به اثر نامور غزالی)
۴- به جایی آسوده برو و وقت را فرصتی طلایی بدان که دزدان حال خوش هر لحظه در کمینند
۵- همراه حال خوش باش! که توبه از لبان یاقوتی یار و صدای زیبای شراب در جام، حکایتی است که عقل تصدیقش نمی‌کند(خانلری: تصوری است: با تصدیق دو اصطلاح منطقی مشهور می‌شود)
۶- گرچه چون منی لیاقت رسیدن به کمر باریکت را ندارد، اما خاطرم از این خیال باریک خوش گشته است(کمر معشوق را از باریکی به خیال نیز تشبیه می‌کرده‌اند)
۷-اری هزار فکر عمیق، به عمق شیرینی‌ای که در چانه تو نهفته است، نخواهد رسید.
۸- آری تعجب نکن که اشکهایم چون عقیق خونین شد، لبان سرخ تو نیز که چون مهر انگشتری است عقیق گونه است 
۹- معشوق با خنده گفت حافظ! غلام این طبع شعری شیرین تو هستم! ببین چگونه با این خنده تمسخرآمیز مرا خام و ساده می‌انگارد.
آرامش و پرواز روح

دکتر صحافیان در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۲:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷:

زبان خامه ندارد سر بیان فراق
وگر نه شرح دهم با تو داستان فراق(۲۹۷)
زبان قلم در سودای گفتن قصه فراق نیست وگر نه سرگذشت دردآلود فراق را شرح می‌دادم
۲- افسوس که مدت عمرم به امید دیدار سپری شد ولی زمان فراق به پایان نرسید
۳- سری که با افتخار عشق به آسمان می‌رسید، سوگند به حقیقت‌جویان که بر آستان فراق نهادم
۴- اکنون چگونه در هوای دیدار بال بزنم، که پرهای پرنده دلم در آشیانه فراق ریخته است.
۵- اکنون چه راه نجاتی هست؟! که بادبان فراق، قایق صبرم را در گرداب دریای غم انداخته است
۶- چیزی نمانده از اشتیاقت، کشتی عمرم در دریای بیکران فراق غرق شود
۷- اگر فراق به دستم بیفتد آن را خواهم  کشت تا روز جدایی تاریک و خانه فراق خراب شود(این بیت در خانلری نیست)
۸- در این سودای عشق، رفیق جمع خیال شده‌ایم و هم‌نشین صبر! آری ما قرین آتش دوری و ملازم همیشگی فراقیم!(از نظر موسیقی و واج آرایی  عالی است: خیل خیال و رکیب شکیب. خانلری: هم‌رکیب شکیب) 
۹- به بهای جان هم نمی‌توانم ادعای وصالت را بکنم، جسمم فرمان‌پذیر سرنوشت و دلم گروگان فراق است
۱۰- از سوز این شوق و دوری معشوق دلم کباب شد‌، اکنون پیوسته خون جگر می‌خورم از سفره فراق
۱۱- فلک که سرم را اسیر حلقه عشق دید، گردن شکیبایی را با ریسمان فراق محکم کرد(همراهی عشق و فراق ازلی است- خانلری: فلک مگر چو سرم دید)
۱۲- آری حافظا! اگر راه عشق با پای شوق پیمودنی بود، هیچ کس زمام دوری را به دست جدایی و فراق نمی‌سپرد.
آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۲:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶:

*از میان ۴۵۰ غزل که عمدتا در وزن‌های رمل، هزج و مضارع هستند، تنها غزل‌های ذیل در وزن رجز و منسرح آمده است:

غزل ۱۲۷

روشنی طلعت تو ماه ندارد

پیش تو گل رونق گیاه ندارد

مفتعلن فاعلات مفنعلن فع

بحر منسرح مثمن مطوی منحور

غزل ۱۷۰

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد

از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد

مفتعلن فاعلات مفتعلن فاعلن

بحر منسرح مثمن مطوی موقوف مکشوف 

غزل ۱۹۱

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

بر جای بدکاری چو من یکدم نکوکاری کند

مستفعلن ۴ بار

بحر رجز مثمن سالم

غزل ۱۹۲

سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند

همدم گل نمی شود یاد سمن نمی‌کند

مفتعلن مفاعلن ۲ بار

بحر رجز مثمن مطوی مخبون 

غزل ۲۳۲

بر سر آنم که گر ز دست برآید

دست به کاری زنم که غصه سرآید

مفتعلن فاعلات مفنعلن فع 

بحر منسرح مثمن مطوی منحور

غزل بالا

مفتعلن مفاعلن ۲بار 

بحر رجز مثمن مطوی مخبون

غزل ۳۴۴

عمری است تا من در طلب هر روز گامی میزنم

دست شفاعت هر زمان در نیکنامی میزنم 

مستفعلن ۴ بار

بحر رجز مثمن سالم

غزل ۳۸۲

فاتحه چو آمدی بر سر خسته بخوان

لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان

مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلان

بحر رجز مثمن مطوی مخبون مذال

 غزل ۴۱۱

تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو

مفتعلن مفاعلن ۲بار

بحر رجز مثمن مطوی مخبون 

غزل ۴۱۴

گلبن عیش می‌دمد ساقی،گلعذار تو

مفتعلن مفاعلن ۲ بار

بحر رجز مثمن مطوی مخبون 

که می‌توان گفت از مولانا بهره برده است.

دکتر صحافیان در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۲:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶:

طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف 
گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف(۲۹۶)*
اگر بخت و سعادت یاری دهد، دامنش را به دست می‌آورم، اگر من دامن او را به سوی خود کشم، مایه شادی و عشرت است و اگر او مرا بکشد(با کمان ابروان)بسی مباهات(ایهام: دامنش را از روی ناز بکشد- ایهام در زه و کشیدن: زه کمان و یا ساز موسیقی)
۲- دل پر امید عاشقم از کسی بهره بخشندگی نبرده است، در حالی که به هر سو قصه بیچارگی‌ام را پراکنده می‌کند.
۳- آری چه شگفت است که هنوز از کمان ابروی زیبایت گشایشی نشده است ولی عمرم در این خیال باطل به هدر رفت(ایهام کج: ابروی معشوق)
۴- ابروان زیبای معشوق کی رام خیالم خواهد شد؟! آری هیچ کس از این کمان تیر بر هدف مراد و وصال نزده است.
۵- تا کی عشق این زیبارویان سنگ‌دل را در درونم بپرورم؟! آری این پسران نااهل یادی از پدر نمی‌کنند(به طنز خود را پدر معشوقان زیبا می‌داند)
۶- من در اندیشه زهد و پارسایی، گوشه‌نشین شدم و شگفت این‌که شاهدی زیبا با سرود و موسیقی از هر طرف راهزن دلم می‌شود.
۷- آری زاهدی، بی‌خبری است سرود و آواز بخوان و چیزی نگو و بی‌هراس پیوسته شراب بده، محتسب مست ریاست خویش است.
۸- به صوفی شهر بنگر! چگونه لقمه‌های حرام می‌خورد، افسارش دراز باد این حیوان خوش‌خوراک!(پاردم: رانکی، ران بند، زیردمی. پاردمش دراز باد: یا پاردم سایبده، مثلی رایج برای آنکه معاشرتهای سوء دارد. امثال و حکم)
۹- ای حافظ اگر در راه خاندان بی‌نظیر پیامبر با صدق نیت گام برداری، بدرقه راهت همت و اراده شاه نجف، علی ع خواهد بود.
آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۲:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷:

علی سنجرانی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۰۴:۱۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:

این شعر در کتاب پنجم دبیرستان (رشته طبیعی) اینچنین آغاز می شد:

آنکه سرش همچو گوی در خم چوگان اوست.

این بیشتر معنی میده تا دلم.  سر عاشق به گوی چوگان شبیه شده که بی اختیار پیروی چوگان باز است.

دل اما شباهت و ماهیتی مانند گوی چوگان ندارد.

 

برمک در ‫۲ روز قبل، جمعه ۲۱ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۳۲ در پاسخ به همیرضا دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۲ - مرداس تازی و فرزند ناخلفش ضحاک:

همان گاو دوشا به فرمانبری همان تازی اسب گزیده مری

درود
  سخنان ایشان را دیدم  درباره  نمونه هایی که اوردند همگی انها  عربی هستند مری در شتر شیرده همان  رگهای پستان شترند  شتر شیر خود را تنها انزمان که بچه اش خواست شیر خورد  بسوی پستان می فرستد رگهای بزرگی دارد که  یکباره در ان شیر میجوشد برای همین باید  برای دوشیدن شتر نخست بچه او را رها کنند در بیشتر  شترها هم بچه شتر و هم خود ماده شتر  نمی نهند کسی شیر بدوشد  باری   به ان رگها که شیر یکباره  در ان میجوشد  مری میگویند   و سپس شتر شیرده  ارام را به ان رگها نسبت داده اند و معنی ارام هم میدهد و این عربی هست  دیگر  ان مری قطران

 

گر نگار ایزدی با طبع تو گردد نفور

ور نگار آذری با رای تو گردد مری

چون نگار آزری گردد نگار ایزدی

چون نگار ایزدی گردد نگار آزری


نفور و مری در اصطلاحند  متعلق به یکی از ویژگیهای  فرهنگ  جاهلی  عربی است به معنی  رقابت بسیار شدید  دو خاندان   است 


برمک در ‫۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۰ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۵۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۷:

به سعی خویش می‌نازم‌که بااین نارساییها
شدم خاک و رساندم دست تا نقش‌کف پایی
دلت مرد از سخن سازی در ِعزم خموشی زن
که جز ضبط نفس اینجا نمی‌باشد مسیحایی
درین دریا نگاهی آب ده سامان مستی ‌کن
که دارد هر حیایی جامی و هر قطره مینایی
نفس سرمایهٔ این چار سویم ای هوس شرمی
بضاعتها پرافشانی‌ست ‌کو سودی چه سو‌دایی
ز خواب غفلت هستی‌ که تعبیر عدم دارد
توان بیدار گردیدن اگر برخود زنی پایی
ز یادت رفته است افسانهٔ بزم ازل ورنه
نمی‌باشد جز افسون سخن پنهان و پیدایی
جهانی صید حیرت بود هر جا چشم واکردم
ندیدم چون‌ گشاد بال مژگان چنگ‌ گیرایی
به درد بی‌نگاهی درهم افشردست مژگانم
خرامی تا رساند حیرت آغوش پهنایی
ندانم فرش تسلیم سر راه‌ که ام بیدل
به دامن ‌گردی از خود داشتم افشانده‌ ام جایی

برمک در ‫۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۰ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۰۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۳ - داستان رویش مار بر شانه‌های ضحاک:

در برخی نسخه های بدین گونه امده  که درست تر است

فراوان نبود ان زمان پرورش
جز از ترف و شیرین نبودی خورش
 پرورش اینجا یعنی  فراوری و پردازش خوراک  
شیرین  انچه از شیر بسازنند لبنیات. شیرینی  که امروز میگوییم در پارسی پهلوی  شکرین بوده
ترف دوغ پخته و اب کشیده است یا همان کشک تر پیش از خشک کردنش.

برمک در ‫۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۰ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۵۱ در پاسخ به محسن.۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۳ - داستان رویش مار بر شانه‌های ضحاک:

خایه گینه نیست  خایه  بنواژش خاگ  است ( در پارسی گ را به ی میگردانند  مانند بگذار بیگذار ، هماگون همایون ) ما در استان فارس نیز تخم مرغ  را  خاگ   میگوییم  

برمک در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۴۰ دربارهٔ صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۳۸:

کون سوخته سیاه رو بین امروز چها گرفته در دل

آرش در ‫۸ روز قبل، شنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۱۹ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹:

آقای رضا خیلی ممنون واقعا عالی بود

 

برمک در ‫۹ روز قبل، جمعه ۱۴ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۱۷ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۸۰ - در مدح یمین الدوله سلطان محمود غزنوی:

این سروده جانانه  نیز مانند بسی دگر سروده های  فرخی به پارسی بیخته است و  جز یگان واژه جود در ان دگر بیگانه واژی نیست 

به فرخی و به شادی و شاهی ایران شاه

به مهرگانی بنشست بامداد پگاه

برآن که چون بکند مهرگان به فرخروز

به جنگ دشمن واژون کشد به سغد سپاه

به مهرماه ز بهر نشستن و خوردن

به تابخانه فرستند شهریاران گاه

خدایگان جهان آنکه از خدای جهان

جهانیان را پاداشنست و پادافراه

چو مهرگان بکند خانه را ز سر فکند

به جنگ و تاختن دشمنان بود شش ماه

گهی سپه به فرازی برون برد که به چشم

چو زو نگاه کنی مه نماید اندر چاه

گهی به ژرف نشیبی سرای پرده زند

چنانکه ماهی از افراز آن نماید ماه

همه زمستان در پیش برگرفته بود

رهی دراز دراز و شبی سیاه سیاه

همی گشاید گیتی همی کشد دشمن

به مردمی که جهان را جز او نزیبد شاه

زهی شهی که مه و سال در پرستش تو

همی کنند شهان بزرگ پشت دوتاه

به شهریاری کس چون تو بسته نیست کمر

به خسروی چو تو کس نیست بر نهاده کلاه

تویی که مردی را نام نیک تست فروغ

تویی که رادی را دست راد تست پناه

ز پادشاهان کس را ستوده نام نبود

بجز ترا که نکوهیده شد به تو بدخواه

به گاه کینه کند ناوک تو از گل گل

به روز رزم کند خنجر تو از که کاه

هزار شیر شناسم که پیشت آمد و تو

در او چنان نگریدی که شیر در روباه

زمین اگر چه فراخست جای نیست درو

که تو درو نزدی بیست راه لشکر گاه

نشستگان شهان باغ و کاخ و خانه بود

نشستگاه تو دشتست و خوابگه خرگاه

بسا شها که نیارد ز خردجوی گذشت

تو چند راه گذشتی چنین ز رود بیاه

تو ز آبهایی بگذشته ای به شب که ازو

به روز پیل نیارد برون شدن به شناه

ز پادشاهان نگرفت جز تو در یک روز

ز کرگ سی و سه، وز پیل پانصد و پنجاه

ایا ستوده به مردی، چو پیشبین به خرد

ایا زدوده ز آهو چو پارسا ز گناه

خدایت از پی جنگ آفرید و ز پی جود

بسیج رزم کن و جنگ جوی و دشمن کاه

همیشه تا چو گل از گل بروید و ندمد

ز روی آتش سوزنده سبز و تازه گیاه

همیشه تا نتواند شد ایچ کس به جهان

ز راز ایزد همچون ز راز خویش آگاه

خدایگان جهان باش و پادشاه زمین

ستوده بر کش و از بندگان ستایش خواه

چو نو بهار به تو چشمها همه روشن

چو روزگار ز تو دستها همه کوتاه

خجسته بادت و فرخنده جشن و فرخ باد

به سغد رفتن و بیرون شدن ز خانه به راه

تباه کرده هر کس همی شود به تو راست

مباد کس که کند راست کرده تو تباه





برمک در ‫۹ روز قبل، جمعه ۱۴ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » گفتار اندر داستان فرود سیاوش » بخش ۲۲:

یکی تیرباران بکردند سخت

چو باد خزانی که ریزد درخت

تو گفتی هوا پر کرگس شدست

زمین از پی پیل پامس شدست

 

بیامد که آرد بنزد سپاه

چو ترکان بدیدند اختر براه

یکی شیردل لشکری جنگجوی

همه سوی بیژن نهادند روی

کشیدند گوپال و تیغ بنفش

به پیکار آن کاویانی درفش

چنین گفت هومان که آن اخترست

که نیروی ایران بدو اندر است

درفش بنفش ار بچنگ آوریم

جهان جمله  بر شاه تنگ آوریم

---

 

به پیش سپه کشته شد ریوَنیز

که کاوس را بد چو جان عزیز

یکی تاجور شاه کهتر پسر

نیاز فریبرز و جان پدر

سر و تاج او اندر آمد بخاک

بسی نامور جامه کردند چاک

ازان پس خروشی برآورد گیو

که ای نامداران و گردان نیو

چنویی نبود اندرین رزمگاه

جوان و سرافراز و فرزند شاه

 این روزیست که  از گودرز هفتاد پسر  کشتار شد و جز هشت کس از انان نماند

چنین هر زمانی برآشوفتند

همی بر سر یکدگر کوفتند

ز گودرزیان هشت تن زنده بود

بران رزمگه دیگر افگنده بود

هم از تخمهٔ گیو چون بیست و پنج

که بودند زیبای دیهیم و گنج

هم از تخم کاوس هفتاد مرد

سواران و شیران روز نبرد

جز از ریونیز آن سر تاجدار

سزد گر نیاید کسی در شمار

نبد روز پیکار ایرانیان

ازان جنگ جستن سرآمد زمان

از آوردگه روی برگاشتند

همی خستگان خوار بگذاشتند

 




برمک در ‫۹ روز قبل، جمعه ۱۴ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۰۸ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۰ - در مدح صاحب اوحدالدین اسحق:

 هر دو در تابخانه‌ای رفتیم
که نبد آشنا هوای رواق
بنشستیم بر دریچگکی
که همی دید قوسی از آفاق

 انچه در دهخدا درباره  تابخانه امده درست است و دقیق نیست  تابخانه  وارونه سردابه است . از انجا که در شهرها تابستان گرم را  به  روز به  سردابه و پستوهای دور از افتاب  می رفتند  هنگام مهرگان  از سردابه و پستو ب به  تابخانه می امدند تابخانه  به هر اتاق  که درش  به بیرون باز میشود و افتاب  بر ان میتابد و بادخور است و میشود در ان اتش  داشت ( ان گاه هیزم را ناچار باید در خانه ای که باد خور باشد بیفروزند) 

بنگریم

به مهرماه ز بهر نشستن و خوردن

به تابخانه فرستند شهریاران گاه

خدایگان جهان آنکه از خدای جهان

جهانیان را پاداشنست و باد افراه

چو مهرگان بکند خانه را ز سر فکند

به جنگ و تاختن دشمنان بود شش ماه

سردابه ٔ وحشت زمانه
از فر تو گشت تابخانه .

خاقانی .

دل در مغاک ظلمت خاکی فسرده ماند
رختش بتابخانه ٔ بالا بر آورم .

خاقانی .

 

هر دو در تاب خانه‌ای رفتیم
که نبد آشنا هوای رواق
بنشستیم بر دریچگکی
که همی دید قوسی از آفاق
انوری

 

برفت زحمت گرما بتابخانه خرام
رسید لشکر سرما براو گمار آتش .

ادیب صابر.

گریه ٔ عاشقان ببین ز برون
روز باران بتابخانه در آی .

کمال خجندی

همایون در ‫۹ روز قبل، جمعه ۱۴ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۱:

از زیبایی و شگفتی بهار کمک گرفتن برای ستودن بهاری که هر روز در دل می‌تواند پدید گردد 

گویی هر شب روان ما به آسمانی دیگر می‌رود و بهاری تازه با خود می‌آورد و بامدادان دل را گلستان میکند 

چنین نگرشی هر شب را باردار روزی فرخنده میکند

که شایسته هرکسی است که فرهنگ را می‌گستراند و فرهنگ را میشناسد 

برمک در ‫۱۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۲۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان کاموس کشانی » بخش ۷:

سوی شهر ترکان بکین اختن وزان روی لشکر برون تاختن سوی شهر ترکان و نه سوس شهر ترکان
۱
۲
۳
۵۷۲۶