گنجور

حاشیه‌ها

برمک در ‫۲ ساعت قبل، ساعت ۱۱:۴۵ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳:

ای که شخصِ مَنَت حقیر نمود

تا درشتی هنر نپنداری

اسب لاغرمیان به کار آید

روزِ میدان، نه گاوِ پرواری

مجید رضایی نایب در ‫۳ ساعت قبل، ساعت ۱۱:۱۲ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » خیام شاعر:

باید قبول کرد که شعر خیام همه فاکتور های اجتماعی را در بر دارد

به عنوان مثال از شعر مولوی شما عرفان انتظار دارید از شعر حافظ عشق و از سعدی جامعه شناسی 

ولی خیام برای همه اقشار قابل درک است یعنی هرکس خودش را در قاب شعر می‌تواند ببیند و درک خاص خود را داشته باشد

iran designer در ‫۳ ساعت قبل، ساعت ۱۰:۵۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸:

«گوهر ما ناب شد» یعنی ارزش و خردمون رو به‌خاطر باده از دست دادیم «ساغر به فغان آمد» یه تشخیص (جان‌بخشی) قشنگه، انگار جام هم از دست ما خسته شده

جهن یزداد در ‫۱۲ ساعت قبل، ساعت ۰۲:۱۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۲:

دهگان / دهقان  از دهیه و دادن و دهشن است  ریشه آن دا/دی/ده  بچم  ساختن  پدید اوردن افرینش نهادن افزودن سرپرستی  اجرا کردن  ترتیب  تالیف  پرورش است برای همین  مادر و دایه و دادا و داداش(برادر بزرگ  و دده خواهر بزرگ و داذا(خاله ) پدر و عمو (دادا/ددی/ تاتا) و دایی و استاد و معلم و کشاورز و شاه  و سرپرست را  دایه و دهگان نامیده اند. ده نیز به چم جهان  و کشور و دولت  است  ریشه آریایی آن  dhe است  : واژگان  سانسکریت  dadhati « نهادن»؛ اوستایی dadaiti «نهادن»؛ فارسی باستان ada « پدید اوردن ساختن افرینش»؛ هیتی dai- « نهادن»؛ یونانی tithenai «نهادن، تنظیم کردن، قرار دادن»؛ لاتین facere «ساختن، انجام دادن؛ اجرا کردن»؛ "ایجاد کردن" لیتوانیایی dėti " نهادن" لهستانی dziać się " انجامش" روسی delat' "انجام دادن" آلمانی بالای کهن tuon، آلمانی tun، انگلیسی کهن don " . انجام دادن to do.  "



در نگاه پارسیان دهیبدی(جهانداری) از هوشنگ مانده بود و دهگانی(دایگانی سرپرستی ابادگری پرورش نویسندگی تالیف و بسیاری معانی دیگر) از وهکرت برادر هوشنگ . روز و ماه ویژه آنان ماه تیر و روز تیرگان بود  در این روز  مرد همه رخت و جامه کاتبان و دیپلماتها  می پوشیدند(یکی از معانی دهقانی نویسندگی و دیپلماسی بود)
(ایران دهیبد نام شاهنشاه ایران بود)

 برای دانستن معنی دهقان  بنگریم به نوشته بیرونی.
بیرونی میگوید در نگاه پارسیان  دهوپدیه (دهبدی)  و دهگانی مانند نوشتن و خواندن است دهقانی و نوشتن یک چیز است شاه میخواند(دیکته دیکتاتور در معنی اصلی خود) دهقان مینویسد اجرا میکند 
بیرونی در اثار الباقیه میگوید 
 دهوپدیه (دهبدی) پاس جهان و نگاهداری و داشتن جهان است  و دهگانی  ساختن جهان و کاشتن و بخشش انست این دو  با هم همزادند و بدین دو است ساز جهان وهمگامی و هم انجامی و درستی تباهیش -و نوشتن و خواندن  نیز بهم ماند و این دهوپدیه از هوشنگ آمد و دهگانی از برادرش ویکرد و نام  این روز تیر  ستاره نویسندگان است  و دراین روز هوشنگ برادرش را خواند و دهگانی را به او بخشید و این  دهگانی با  نوشتن یکی است و این روزرا به پاسداش و بزرگداشتش جشن گیرند و  مردم را خواست که  دران به  آرایه دهگانان  رخت بپوشند و شاهان و موبدان و دهگانان تا روزگار گشتاسپ بدین جامه ماندند به بزرگداشت نوشتن و دهگانی

آثار باقیه ص۲۷۱ بند ۲۶-

الدهوفدیة اللتی معناها حفظ الدنیا و حراستها و التامر فیها و الدهقنة اللتی معناها عمارة الدنیا و زراعتها و قسمتها هما توءمان بهما یعمر الدنیا و یدوم قوامها و یصلح فسادها و کتابة تلوها مقترنة بهما فاما الدهوفدیة فقد صدرت عم اوشهنج و الما الدهقنة فصدرت عن اخیه ویکرد و اسم هذا هذا الیوم تیر و هو عطارد نجم الکتاب و فیه نوّه اوشهنج باسم اخیه فی ذلک الوقت و قسمت له الدهقنة و هی و الکتابة شی واحد فیصرو هذا الیوم عیدا اجلالا له و اعظاما و فیه اوعز الی اهل دنیا بان یتزیو بزی الکتاب والدهاقین فبقی الملوک و الدهاقنة و الموابذة و غیرهم یتزیون بلباس الکتاب الی ایام بشتاسف اجلالا للکتابة و اعظاما للدهقنة و فیه یغتسل الفرس

  بیرونی، آثارالباقیه، 102


اوشهنج فیشداد و معنی فیشداد اول حاکم  فعقد له بالصطخر فقیل لاصطخر کذابوم شاه (کجا بوم شاه) ای  انه ارض الملک
زعم الفرس انه  هو و اخوه ویکرت کانو نبیین

، وتفرق أعقابهم، ووصفنا الأبیات الثلاثة التی شرفها کسری علی سائر من بسواد العراق وهم مشهورون فی أهل السواد الی وقتنا هذا، وأشراف السواد بعد الأبیات الثلاثة من الشهارجة الذین شرفهم ایرج وجعلهم أشراف السواد، ثم الطبقة الثانیة بعد الشهارجة وهم الدهاقین وهم ولد وهکرت بن فردال بن سیامک بن نرسی ابن کیومرث الملک، وکان لولد وهکرت عشر بنین، فأبناء هؤلاء العشرة هم الدهاقین، وکان وهکرت أول من تَدَهقن، والدهاقین تتفرع علی مراتب خمس ومن ذکرنا کانت ملابسهم تختلف علی قدر مراتبهم، وقتل یزدجرد الآخر من ملوکهم علی حسب ما ذکرنا، وله خمس وثلاثون سنة، وخلف من الولد: بهرام، وفیروز، ومن النساء أدرک، وشاهین، ومرداوند، وأکثر عقبه بمرو، والأکثر من أبناء الملوک وأعقاب الطبقات الأربع بسواد العراق الی الآن یتدارسون أنسابهم، ویحفظون أحسابهم

مسعودی

جهن یزداد در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۷:۱۳ در پاسخ به بهروز ناغانی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۲:

بابا شاهنامه شعر و ادبیات است  این ناپختگان چسبیدند به یک بیت و برای خود  هر یک چیزی میگوید  انگار گزارش دقیق داریم که رستم  استرلاب اورد و نگاه کرد و بی  استرلاب و استخاره کاری. نمیکرد  اخر این چه نادانی است  به هر دو  سویه میگویم چه انان که دفاع کردند و چه انان که انتقاد کردند .  منتقدان  سخنشان نادرست بود  و مدافعان سخنشان  نادرست و  بدتر  و زشتر بود  چون هر دو  بنای سخنشان را بر یک چیزی که ضرورتا حقیقت تاریخی نبوده گذاشتند  حقیقت تاریخی اینست که رستم  کوشید و شکست خورد حالا شاید  از اشفتگی اوضاع ایران و پیروزی عربها در  سوریه و مصر  پیشبینی کرده که شکست میخورد  اما اینها  دگر چیزی نیست که ما صد در صد بدانیم که ایا اینگونه بوده یا نه  درباره نامه هم  بی گمان  میان جنگ نوشته  و جنگ  یک ساعت و دو ساعت که نبوده  چندین روز طول کشیده  از یاد نبریم عربها پیش از  قادسیه   سوریه و اردن و لبنان و فلسطین و یمن  و  مصر را گرفته بودند  و سپاه عربها  شامل همه مردم عرب میشد برعکس سپاه ایران که  تنها بخشی از سپاهیان بودند  یعنی عربها به گونه ای بود که همگی با خانواده می امدند به جنگ  تنها زنان و بچه ها  پشت  جبهه بودند شمار عربها نسبت به ایرانیان بسیار اندک تر بود اما  شمار  سپاهیان عرب شامل همه مردان عرب بود و شمار سپاه ایران تنها همان لشکر ساسانی بود

جهن یزداد در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۶:۴۵ در پاسخ به ناشناس دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۲:

ایران  جمع ایر ااست و  در نوشته های پیشین بسیار چنین امده ایرمرد یعنی مرد ایرانی و ایرزن یعنی زن ایرانی . ایران بجر جمع به معنی ایری و اریایی  هم هست  مانند گیل  که جمعش گیلان است گیله مرد  و  گیلکی میگوییم .  ایرانیان نامیست که  همه شهروندان ایران را در بر میگرفته  و اشوریان و تازیان و ارمنیان  را نیز در بر میگرفته برای  جمع ایرانیتباران   پارسی میگفتند (اینکه میگویند  پارسی را یونانیان و عربها گفتند  گپی ناراست و نادرست است  ایرانیان  نیز خود را پارسی مینامیدند و در شاهنامه و نوشته های پهلوی و نزد همه  ایرانی تباران را پارسی میگفتند  اریا و ایران و اریان  شامل اشوریان و یهودیان نیز میشده    تا جایی که  به گفته مسعودی اشوریها میگفتند اریان نام ماست (این درست نیست اما  اما  ایرانی تباران ایرانشهر  به تنهایی پارسی نامیده میشدند  ) و البته من نیز  در اینجا  دقان را درست میدانم  چرا که در بیت پیش گفته ز دهقان و از ترک و از تازیان
 دهقان  به معنی پارسی (همه ایرانی تباران ایرانشهر ) است 

جهن یزداد در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۶:۳۷ در پاسخ به نفیس دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۲:

رستم دستان  پسر زال و نوه سام نریمان  فرمانده زابلستان  اسپهبد لشکر ایران  و جهان پهلوان از زابل و سیستان (  زابل  در افغانستان امروزی و نه  زابل ایران که جایی تازه ساز است ) زمانش بسیار کهن و از روزگار استوره  پیشدادی  و پیش از هخامنشیان  است  رستم فرخزاد   از مردم اذربایجان است و  در پایان  زمان ساسانی زندگی میکرده                                                                

برمک در ‫۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۰۶ در پاسخ به محمد حسین حسنی شلمانی دربارهٔ اوحدی مراغه‌ای » دیوان اشعار » فی لسان الاصفهانیه » شمارهٔ ۱:

افرین درباره نمارو گمان نمیکردم کسی انرا بداند ایا در  اطراف اصفهان کسی انرا میگوید؟

برمک در ‫۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۰۵ در پاسخ به محمد حسین حسنی شلمانی دربارهٔ اوحدی مراغه‌ای » دیوان اشعار » فی لسان الاصفهانیه » شمارهٔ ۱:

از بوی تو باد صبح تارد(تارش= انتشار پراکندن)

برمک در ‫۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۵۶ دربارهٔ اوحدی مراغه‌ای » دیوان اشعار » فی لسان الاصفهانیه » شمارهٔ ۱:

این غزل را کمابیش (جز یکی دو نمونه کوچک  ) بنا بر نسخه دستنویس چهارده شوال ۸۳۷ه ق زنده یاد فرخ نگهداری دانشگاه فردوسی مشهد به شماره فرخ ۴۳  از مقاله سید مهدی نوریان حبیب ابادی محمود براتی خوانساری نوشتم ترجمه از منست 

او ژیروَ  راده  ای م تا رو

از بوی تو وادِ صبح تارو

اندوه تو تا وَ دل درامه

نش هشت که دل  دمی ور ارو

 گر ژیرک عالمت بوینو

سُن کیژه ببو که کیژه خارو

دیم تو خورو و چشم م تر

هشکش ویکر  د ان خوژ ارو

تا کی و کی انتظار فردا

آروم بپرس آرو آرو

زلف تو  و گرد گنج دیمت

ماریو سیا که دل نمارو

برتش دل ویست شار و اهنن

فریاد کرو  که دل که دارو

دل کت پر زور   غم ودی کرت

 چاریش ببر که سخت زارو

ویداذ  کرِ همیشه آخر

کاری وه  از ای کر  این چه کارو

او ژیروَ  راده  ای م تا رو
از بوی تو وادِ صبح تارو

ان چهره را بنما ای مه تا روز  از بوی تو باد صبح بپراکند( تارو را اتارو به چم بیاورد گفته اند به باور من تارو از تاراندن  به چم انتشار است)

اندوه تو تا و دل درامه
نش هشت که دل  دمی ور ارو
اندوه تو تا به دل در امد نگذاشت  که دل دمی برارد

   

 گر ژیرک عالمت بوینو
سُن کیژ ببو که کیژه خارو

گر زیرک عالمت ببند چنان گیچ شود که گیچگاه خارد

دیم تو خورو و چشم مُ تر
هشکش ویکر دان خوژ ارو
 روی تو خورشید و چشم من تر خشکش. کن که دیگر چون اسیا(آب اسیا)  شده

تا کی و کی انتظار فردا
آروم بپرس آرو آرو

تا کی و کی انتظار فردا امروز بپرس امروز امروز

زلف تو  وَ گرد گنج دیمت
ماریو سیا که دل نمارو

گیسوی تو به گرد گنج رویت ماریست سیاه که دل نمارو(نگذارد)

برتش دل ویست شار و اهنن
فریاد کرو  که دل که دارو

 بردش دل همه شهر  و اکنون فریاد زند که دل که دارد

دل کت پر زور غم و دی کرت
چاریش ببر که سخت زارو

دل که  دیروز  پر زهر غم کردی  چاره ایش بر که سخت زارست

ویداذ  کرِ همیشه آخر
کاری وه  از این کر  این چه کارو

بیداد کنی همیشه اخر  کاری به از این کن این چه کار است


در  این یخش که امروز ایرانست تا دویست سال پیش پارسی دری رواج نداشت(جز توس و نیشابور)و مردم شیراز و تهران و سپاهان همه درخانه و بازار به پهلوی سخن میگفتند این سروده اوحدی  نیز مانند دگر سروده ها که از سعدی و شمس پس ناصر در دست است  بسیار به پارسی  دری امیخته شده


دست نویسهای این چهار غزل 
دست نویس ۱۴ شوال ۸۳۷  زنده یاد فرخ  نگهداری دانشگاه فردوسی  بشماره فرخ  ۴۳

دست نویس کاخ گلستان ۸۷۰ هجری شماره ۳۳۹ بخط میرک شیرازی
دسن نویس سده یازده کتابخانه مجلس شماره ۹۳۵
دستنویس  ۸۳۰  زنده یاد انصاری که امروز نشانی از ان نیست
 و چند دست نویس دیگر 

برمک در ‫۴ روز قبل، پنجشنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۱۰ دربارهٔ کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۷:

زهی از روی تو گل شرمساری

بنفشه از دو گیسوی تو تاری

ز لشکرگاه خوبی بر نیامد

بدل بردن چو تو چابک سواری

بنا میزد رخی داری فریبا

چو بر سروی شکفته لاله زاری

 ز بالای تو مانده پای در گل

کجا سروی بود در جویباری

ز شرم روی تو هر روز خورشید

برآید سرخ همچون شرمساری

ز بهر بندگیّت ماه هر ماه

شود در گوش گردون گوشواری

   

جهان را در جهان کام دل اینست

که می گردد جدا یاری ز یاری

منم کز مهربانی بر نتابم

بسمّ اسب تو اسیب خاری

مکن یکبارگی ما را فراموش

که چون من بد نباشد دوستاری

اگر من زنده مانم خیره، ورنی

بود این گفته از من یادگاری

ز هر گامی که اسبت برگرفته

گشاده چشمه یی در مرغزاری

برمک در ‫۴ روز قبل، پنجشنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۰۴ دربارهٔ مجد همگر » دیوان اشعار » اشعار متفرقه » شمارهٔ ۴:

شب تا به سپیده ام  بدین درد
نالان نالان چو ناتوانان
گردان گردان به هر در و کوی
گویان گویان چو پاسبانان
خرمن خرمن سرشک ریزان
دامن دامن گهر فشانان
جویان جویان به هر بیابان
پویان پویان پی شبانان
روز از سر راه بر نخیزم
در ره نگران چو دیده‌بانان
گریان گریان شوم پذیره
پرسان پرسان ز کاروانان
از نام و نشان نازنینان
و ز امد و رفت مهربانان
گویند مرا سرشک کم ریز
این سر سبکان دل گرانان
نه اشک که خون دل بریزم
بر درد و دریغ آن جوانان
ای باد ببر پیام زارم
روزی که رسی به خاک آنان
بگذار اگر چه بی زبانی
بازآر پیام بی زبانان
چون گل برود دگر چه ماند
جز خار به دست باغبانان
در خاک فتاد ‌آب چشمم
از چشم بدان و بدگمانان

برمک در ‫۴ روز قبل، چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۵ - رزم خاقان چین با هیتالیان:

پیمان و پیموده  در پارسی  به معنی معتدل و اعتدال است 

خنک درجهان مرد پیمان منش
که پاکی وشرمست پیرامنش

واژه  پیمود از  دو بخش پد و مت  امده  مت که در پارسی مود و مهر نیز  شده  همان  مت و متر  به معنی  سنجش و اندازه گیری است که امروز یونانی انرا متر می گویند

برمک در ‫۴ روز قبل، چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۵ - رزم خاقان چین با هیتالیان:

هر کجا واژه درست با سکه یا زر و پول و این چیزها امده به معنی پول نوت است . درست و پاره به معنی پول نوت و خرد است

برمک در ‫۴ روز قبل، چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۴۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۹:

با آنکه بر این باورم که ردیف شعر پارسی را ناتوان کرده بیدل خداوند سروده های زیباست شوریست در این بزم کز افسون شکستن چندان که پری بال کشد شیشه دواند

عباس جنت در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۲ - حکایت کافری کی گفتندش در عهد ابا یزید کی مسلمان شو و جواب گفتن او ایشان را:

آنک صد میلش سوی ایمان بود / چون شما را دید آن فاتر(سست؛ ضعیف) شود 

زانک نامی بیند و معنیش نی / چون بیابان را مفازه (بی آب و علف) گفتنی 

سعید . در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۵۰ در پاسخ به ایران دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳:

معنی کلمه ی زنا رو مثه اینکه نمیدونی چیه، اگر منظور سرزمین و این داستانا بود این واژه آورده نمیشد. 

سعید . در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۴۳ در پاسخ به سهو قلم دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳:

پیشفرض اسلامیتون اشتباه، از بیت از آن مادر که من زادم ... بیرون کشیدن مفهوم دینی غلطه . معنا عرفانیه به دلیل به خود شعر میتوان رجوع کرد "اگر عطار مسکین را درین گبری بسوزانند" مانند حافظ و حلاج ایشون ترس از کشته شدن داشتن بخاطر ابیاتشون و این نمیتونه دینی باشه. 

سعید . در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۳۸ در پاسخ به جلال دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳:

با توجه به بیت اول این تفسیر درست نیست منم آن گبر دیرنه که بتخانه بناکردم. قصد شاعر نمیتونه چنین چیزی باشه. در تلاش برای فرار از یکسری معانی و کلیشه هاست. حالا اونا چین به آدمهای عادی و درکشون نمیرسه و باید فراتر فکر کرد همین طور که تو این بیت دیده میشه. 

nabavar در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۵۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴:

این سروده به مناسبت روز زن قلمی شده

زن

گمان مبر که زن است او ، که ماه شب افروز
، درون سینه ی چون آسمان پُر مِهرش
هزار  بلبل عاشق  نشسته پند آموز
اگر که عاشق بی غش ندیده ای همه عمر
بیا به محفل او  درس مهربانی و عشق
به رایگان بدهندت چو شعله ای جانسوز
بیا ببین که عجب بر  فراز این تلِ خاک 
در آن فضای پُر از شور و عشق و جذبه ی مهر
چه شعله هاست که نادیده ای ، جهان افروز
که مادر است ، درونش زِ عشق گلزار است
شقایق است و نسیم است و عطر جان پرور  
چه نغمه هاست که نشنیده ای ، زهی نوروز
فروغ دیده ی دلدادگان دشت صفا
” نیا “ و آن قدح و ساقی  و شرابِ چو لعل
 غزلسرای همه عاشقانِ مهرافروز 
بنوش و جرعه ای از روشنایی اش بَر ریز
به کام تشنه لبانِ مُریدِ درگهِ عشق
که شعله هاست درین شاهکارِ عالمسوز

۱
۲
۳
۵۷۲۷