گنجور

غزل ۷

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا

گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را

باری به چشم احسان در حال ما نظر کن

کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را

سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت

حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را

من بی تو زندگانی خود را نمی‌پسندم

کاسایشی نباشد بی دوستان بقا را

چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد

آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را

حال نیازمندی در وصف می‌نیاید

آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را

بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت

دیگر چه برگ باشد درویش بی‌نوا را

یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت

چندان که بازبیند دیدار آشنا را

نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان

وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را

ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی

تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را

سعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختی

پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ف-ش نوشته:

بیت چهارم ظاهرا اشکال دارد

پاسخ: با تشکر، غلط املایی «کسایشی» در بیت مذکور با «کاسایشی» جایگزین شد. ایراد باید رفع شده باشد.

علی کریمی نوشته:

حضرت حافظ در غزل معروف
دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
به استقبال این غزل شیخ اجل رفته است.
و تعدادی از قافیه ها و مصراع ها را به کاملی از او وام گرفته است.

شکوه نوشته:

برای مشتاقی خواهانی زیباست و آرزومندی زیباتر

شکوه نوشته:

وقع جای بلند است و کوه و به معنی قدر و منزلت

غلامرضا حیدری نوشته:

برقع به معنای روبند یا روسری است.

شایق نوشته:

با سلام در بیت هفتم می فرماید برای اینکه باز ایی جان خود را تقدیم میکنم چرا که درویش جز نقد جان برگ و توشه ای ندارد و این جان در بست در خدمت دوست است یعنی جز خواست دوست خواستی ندارد و بقول فایز به جان دلبرم کز هر دو عالم تمنای دگر جز دلبرم نیست و این بدان معنیست که باید همه خلایق را دوست داشت وبدون هیچ انتظاری حتی انتظار باداش از خدا به انها خدمت کرد و معنای عشق واقعی اینست و باز سعدی در بیت نهم می فدماید ثروت و بارسایی بدرد دوست نمی خورد چرا که اودر استغنای مطلق است وبرای ان هیچ ارزشی قایل نیست عبادت بجز خدمت خلق نیست به تسبیح سجاده و دلق نیست

7 نوشته:

بر پایه نظر حکیمانه جناب شایق در بیت:
چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد
آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را
سعدی به خدا میگوید وقتی مردم چه سودی دارد آنچنان سر خاکم اشک بریزی که تبدیل به دست کم باغچه شود

در بیت:حال نیازمندی در وصف می‌نیاید
آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را
سعدی به خدا میگوید حالم خیلی بد است پس وقتی اومدی پیشم چه ماجراها که باید تعریف کنم.
در بیت:
بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت
دیگر چه برگ باشد درویش بی‌نوا را
که حتما اولش یارب باشد سعدی به خدا میگوید بیا پیشم و جان عزیز مرا بگیر دیگه چکار کنم.و در بیت:
یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت
چندان که بازبیند دیدار آشنا را
به خدا میگوید به من مهلت بده و تندرستی تا زمانی که پیدایت بشود.

ابویمن نوشته:

کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را

یعنی چه؟

7 نوشته:

باری به چشم احسان در حال ما نظر کن
یک بار از روی مهربانی به حال و روز ما نگاه کن
کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را
زیرا از سفره پادشاهان و بزرگان،نیازمندان به نان و نوایی میرسند.
بار عام دادن
در بوستان:
یکی را به سر برنهد تاج بخت
یکی را به خاک اندر آرد ز تخت
چنان پهن خوان کرم گسترد
که سیمرغ در قاف قسمت خورد
کلاه سعادت یکی بر سرش
گلیم شقاوت یکی در برش

سید روح اله بنی فاطمی نوشته:

با سلام ، دراین غزل سعدی نیز همانند سایر غزل هایش ، معشوق ، مقام والایی دارد . ولی بعید به نظر می رسد که معشوق در این غزل ، آسمانی و صراحتأ خدا باشد . در بیتِ
نه ملک پادشا را در چشم «خوبرویان»
وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را
معشوق ، زمینی به نظر می رسد .
دربیت
یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت
چندان که بازبیند دیدار آشنا را
آشنا در مصراع دوم با آشنا در مصراع اولِ بیت ، معنایی متفاوت می یابد ( در مصراع اول : آشنا ، کسی است که مهلتِ دیدار می خواهد ، یعنی عاشق یا خود سعدی . و در مصراع دوم ، آشنا کسی است که مورد آروزی عاشق است ، یعنی معشوقی که منظور نظر سعدی است ) و سعدی از خدای خودش مهلت و عمر می خواهد تا بتواند معشوقِ خوبروی خود را زیارت کند .
با سپاس .

ا. هاتفی اردکانی نوشته:

سلامی چو بوی خوش آشنایی

حضرت حافظ مصرع دوم بیت هشتم سعدی را با کمی تغییر به این صورت تضمین کرده: باشد که باز بینیم دیدار آشنا را(غزل ۵ تصحیح علامه قزوینی -دکتر غنی)

اوحدی مراغی در غزل زیر, هم به استقبال شیخ بزرگ سعدی شیرازی رفته هم دو مصراع اول و دوم او را تضمین کرده:

پیر ریاضت ما, عشق تو بود جانا

گر تو شکیب داری، طاقت نماند ما را

پنهان اگر چه داری چون من هزار مونس

من جز تو کس ندارم پنهان و آشکارا

روزی حکایت ما ناگه به گفتن آید

پوشیده چند داریم این درد بی‌دوا را؟

تا کی خلی درین دل پیوسته خار هجران؟

مردم ز جورت، آخر مردم، نه سنگ خارا

آخر مرا ببینی در پای خویش مرده

کاول ندیده بودم پایان این بلا را

باد صبا ندارد پیش تو راه، ورنه

با نالهای خونین بفرستمی صبا را

چون اوحدی بنالد، گویی که: صبر می‌کن

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا

کانال رسمی گنجور در تلگرام