گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸

 

بادست مرا زان سر اندر سر و در سبلتپرباد چرا نبود سرمست چنین دولت
هر لحظه و هر ساعت بر کوری هشیاریصد رطل درآشامم بی‌ساغر و بی‌آلت
مرغان هوایی را بازان خدایی رااز غیب به دست آرم بی‌صنعت و بی‌حیلت
خود از کف دست من مرغان عجب رویندمی از لب من جوشد در مستی آن حالت
آن دانه آدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۴

 

امروز جمال تو سیمای دگر داردامروز لب نوشت حلوای دگر دارد
امروز گل لعلت از شاخ دگر رستستامروز قد سروت بالای دگر دارد
امروز خود آن ماهت در چرخ نمی‌گنجدوان سکه چون چرخت پهنای دگر دارد
امروز نمی‌دانم فتنه ز چه پهلو خاستدانم که از او عالم غوغای دگر دارد
آن آهوی شیرافکن پیداست در آن چشمشکو از دو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۵

 

آن را که درون دل عشق و طلبی باشدچون دل نگشاید در آن را سببی باشد
رو بر در دل بنشین کان دلبر پنهانیوقت سحری آید یا نیم شبی باشد
جانی که جدا گردد جویای خدا گردداو نادره‌ای باشد او بوالعجبی باشد
آن دیده کز این ایوان ایوان دگر بیندصاحب نظری باشد شیرین لقبی باشد
آن کس که چنین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۶

 

آن مه که ز پیدایی در چشم نمی‌آیدجان از مزه عشقش بی‌گشن همی‌زاید
عقل از مزه بویش وز تابش آن رویشهم خیره همی‌خندد هم دست همی‌خاید
هر صبح ز سیرانش می‌باشم حیرانشتا جان نشود حیران او روی ننماید
هر چیز که می‌بینی در بی‌خبری بینیتا باخبری والله او پرده بنگشاید
دم همدم او نبود جان محرم او نبودو اندیشه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۷

 

امروز جمال تو بر دیده مبارک بادبر ما هوس تازه پیچیده مبارک باد
گل‌ها چون میان بندد بر جمله جهان خنددای پرگل و صد چون گل خندیده مبارک باد
خوبان چو رخت دیده افتاده و لغزیدهدل بر در این خانه لغزیده مبارک باد
نوروز رخت دیدم خوش اشک بباریدمنوروز و چنین باران باریده مبارک باد
بی گفت زبان تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۸

 

یاران سحر خیزان تا صبح کی دریابدتا ذره صفت ما را کی زیر و زبر یابد
آن بخت که را باشد کید به لب جوییتا آب خورد از جو خود عکس قمر یابد
یعقوب صفت کی بود کز پیرهن یوسفاو بوی پسر جوید خود نور بصر یابد
یا تشنه چو اعرابی در چه فکند دلویدر دلو نگارینی چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۹

 

امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابدوان چشم کجا خسپد کو چون تو شهی یابد
ای عاشق خوش مذهب زنهار مخسب امشبکان یار بهانه جو بر تو گنهی یابد
من بنده آن عاشق کو نر بود و صادقکز چستی و شبخیزی از مه کلهی یابد
در خدمت شه باشد شب همره مه باشدتا از ملاء اعلا چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۰

 

جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارددر جمع چنین مستان جامی چه محل دارد
گر بشکند این جامم من غصه نیاشاممجامی دگر آن ساقی در زیر بغل دارد
جامست تن خاکی جانست می پاکیجامی دگرم بخشد کاین جام علل دارد
ساقی وفاداری کز مهر کله داردساقی که قبای او از حلم تگل دارد
شادی و فرح بخشد دل را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۱

 

آن عشق که از پاکی از روح حشم داردبشنو که چه می‌گوید بنگر که چه دم دارد
گر جسم تنک دارد جان تو سبک داردهر چند که صد لشکر در کتم عدم دارد
گر مانده‌ای در گل روی آر به صاحب دلکو ملک ابد بخشد کو تاج قدم دارد
ای دل که جهان دیدی بسیار بگردیدیبنمای که را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۲

 

آن کس که تو را دارد از عیش چه کم داردوان کس که تو را بیند ای ماه چه غم دارد
از رنگ بلور تو شیرین شده جور توهر چند که جور تو بس تند قدم دارد
ای نازش حور از تو وی تابش نور از توای آنک دو صد چون مه شاگرد و حشم دارد
ور خود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۳

 

گویند به بلا ساقون ترکی دو کمان داردور زان دو یکی کم شد ما را چه زیان دارد
ای در غم بیهوده از بوده و نابودهکاین کیسه زر دارد وان کاسه و خوان دارد
در شام اگر میری زینی به کسی بخشدجانت ز حسد این جا رنج خفقان دارد
جز غمزه چشم شه جز غصه خشم شهوالله که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۴

 

هرک آتش من دارد او خرقه ز من داردزخمی چو حسینستش جامی چو حسن دارد
غم نیست اگر ماهش افتاد در این چاهشزیرا رسن زلفش در دست رسن دارد
نفس ار چه که زاهد شد او راست نخواهد شدگر راستیی خواهی آن سرو چمن دارد
صد مه اگر افزاید در چشم خوشش نایدبا تنگی چشم او کان خوب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۵

 

ای دوست شکر خوشتر یا آنک شکر سازدای دوست قمر خوشتر یا آنک قمر سازد
بگذار شکرها را بگذار قمرها رااو چیز دگر داند او چیز دگر سازد
در بحر عجایب‌ها باشد به جز از گوهراما نه چو سلطانی کو بحر و درر سازد
جز آب دگر آبی از نادره دولابیبی شبهه و بی‌خوابی او قوت جگر سازد
بی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۶

 

با تلخی معزولی میری بنمی ارزدیک روز همی‌خندد صد سال همی‌لرزد
خربندگی و آنگه از بهر خر مردهبهر گل پژمرده با خار همی‌سازد
زنهار نخندی تو تا اوت نخنداندزیرا که همه خنده زین خنده همی‌خیزد
ای روی ترش بنگر آن را که ترش کردتتا او شکری شیرین در سرکه درآمیزد
ای خسته افتاده بنگر که که افکندتچون درنگری او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۷

 

ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزدبی سر شو و بی‌سامان یعنی بنمی ارزد
چون لعل لبش دیدی یک بوسه بدزدیدیبرخیز ز لعل و کان یعنی بنمی ارزد
در عشق چنان چوگان می‌باش به سر گردانچون گوی در این میدان یعنی بنمی ارزد
بی پا شد و بی‌سر شد تا مرد قلندر شدشاباش زهی ارزان یعنی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۸

 

ایمان بر کفر تو ای شاه چه کس باشدسیمرغ فلک پیما پیش تو مگس باشد
آب حیوان ایمان خاک سیهی کفرانبر آتش تو هر دو ماننده خس باشد
جان را صفت ایمان شد وین جان به نفس جان شددل غرقه عمان شد چه جای نفس باشد
شب کفر و چراغ ایمان خورشید چو شد رخشانبا کفر بگفت ایمان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۹

 

در خانه غم بودن از همت دون باشدو اندر دل دون همت اسرار تو چون باشد
بر هر چه همی‌لرزی می‌دان که همان ارزیزین روی دل عاشق از عرش فزون باشد
آن را که شفا دانی درد تو از آن باشدوان را که وفا خوانی آن مکر و فسون باشد
آن جای که عشق آمد جان را چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۰

 

نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شدآواره عشق ما آواره نخواهد شد
آن را که منم خرقه عریان نشود هرگزوان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد
آن را که منم منصب معزول کجا گرددآن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد
آن قبله مشتاقان ویران نشود هرگزوان مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد
از اشک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۱

 

ای خفته شب تیره هنگام دعا آمدوی نفس جفاپیشه هنگام وفا آمد
بنگر به سوی روزن بگشای در توبهپرداخته کن خانه هین نوبت ما آمد
از جرم و جفاجویی چون دست نمی‌شوییبر روی بزن آبی میقات صلا آمد
زین قبله به یاد آری چون رو به لحد آریسودت نکند حسرت آنگه که قضا آمد
زین قبله بجو نوری تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۲

 

بگذشت مه روزه عید آمد و عید آمدبگذشت شب هجران معشوق پدید آمد
آن صبح چو صادق شد عذرای تو وامق شدمعشوق تو عاشق شد شیخ تو مرید آمد
شد جنگ و نظر آمد شد زهر و شکر آمدشد سنگ و گهر آمد شد قفل و کلید آمد
جان از تن آلوده هم پاک به پاکی رفتهر چند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۳

 

ای خواجه بازرگان از مصر شکر آمدوان یوسف چون شکر ناگه ز سفر آمد
روح آمد و راح آمد معجون نجاح آمدور چیز دگر خواهی آن چیز دگر آمد
آن میوه یعقوبی وان چشمه ایوبیاز منظره پیدا شد هنگام نظر آمد
خضر از کرم ایزد بر آب حیاتی زدنک زهره غزل گویان در برج قمر آمد
آمد شه معراجی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۴

 

آن بنده آواره بازآمد و بازآمدچون شمع به پیش تو در سوز و گداز آمد
چون عبهر و قند ای جان در روش بخند ای جاندر را بمبند ای جان زیرا به نیاز آمد
ور زانک ببندی در بر حکم تو بنهد سربر بنده نیاز آمد شه را همه ناز آمد
هر شمع گدازیده شد روشنی دیدهکان را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۵

 

خواب از پی آن آید تا عقل تو بستانددیوانه کجا خسبد دیوانه چه شب داند
نی روز بود نی شب در مذهب دیوانهآن چیز که او دارد او داند او داند
از گردش گردون شد روز و شب این عالمدیوانه آن جا را گردون بنگر داند
گر چشم سرش خسپد بی‌سر همه چشمست اوکز دیده جان خود لوح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۶

 

چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داندجز پادشه بی‌چون قدر تو کجا داند
عالم ز تو پرنورست ای دلبر دور از توحق تو زمین داند یا چرخ سما داند
این پرده نیلی را بادیست که جنبانداین باد هوایی نی بادی که خدا داند
خرقه غم و شادی را دانی که که می‌دوزدوین خرقه ز دوزنده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۷

 

چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیندجان از پی آن باید تا عیش و طرب بیند
سر از پی آن باید تا مست بتی باشدپا از پی آن باید کز یار تعب بیند
عشق از پی آن باید تا سوی فلک پردعقل از پی آن باید تا علم و ادب بیند
بیرون سبب باشد اسرار و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی