گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲

 

طبع تو دمساز نیست عاشق دلسوز راخوی تو یاری‌گر است یار بدآموز را
دستخوش تو منم دست جفا برگشایبر دل من برگمار تیر جگردوز را
از پی آن را که شب پردهٔ راز من استخواهم کز دود دل پرده کنم روز را
لیک ز بیم رقیب وز پی نفی گمانراه برون بسته‌ام آه درون سوز را
دل چه شناسد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵

 

مست تمام آمده است بر در من نیم شبآن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب
کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلامگفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب
گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداعگفت منم میهمان گرچه نکردی طلب
او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز منکانیت شکاری شگرف وینت شبی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳

 

دست قبا در جهان نافه گشای آمده استبر سر هر سنگ باد غالیه‌سای آمده است
ابر مشعبد نهاد پیش طلسم بهارهر سحر از هر شجر سحر نمای آمده است
لاله ز خون جگر در تپش آفتابسوخته دامن شده است لعل قبای آمده است
بلبل خوش نغمه زن هست بهار سخنبین که عروش چمن جلوه نمای آمده است
فاخته در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰

 

روی تو دارد ز حسن آنچه پری آن نداشتحسن تو دارد ملک آنکه سلیمان نداشت
شو بده انصاف خویش کز همه روحانیانحجرهٔ روح القدس به ز تو مهمان نداشت
در همه روی زمین به ز تو دارنده‌ایبزم خلیفه ندید لشکر سلطان نداشت
خاک درت را فلک بوسه نیارست زدز آنکه دو عالم به نقد از پی تاوان نداشت
طیره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴

 

کیست که در کوی تو فتنهٔ روی نیستوز پی دیدار تو بر سر کوی تو نیست
فتنه به بازار عشق بر سر کار است از آنکراستی کار او جز خم موی تو نیست
روی تو جان پرورد خوی تو خونم خوردآه که خوی بدت در خور روی تو نیست
با غم هجران تو شادم ازیرا مراطاقت هجر تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰

 

خه که دگر باره دل، درد تو در برگرفتباز به پیرانه سر، عشق تو از سر گرفت
یار درآمد به کوی، شور برآمد ز شهرعشق در آمد ز بام، عقل ره درگرفت
لعل تو یک خنده زد، مرده دلی زنده کردحسن تو یک شعله زد، سوخته‌ای درگرفت
تاختن آورد هجر، تیغ بلا آختهزحمت هستی ما، از ره ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱

 

پردهٔ نو ساخت عشق، زخمهٔ نو در فزودکرد به من آنچه خواست، برد ز من آنچه بود
لشکر عشق تو باز بر دل من ران گشادگر همه در خون کشد، پشت نباید نمود
دل ز کفم شد دریغ سود ندارد کنونسنگ پیاله شکست گربه نواله ربود
ز آتش هجران تو دود به مغزم رسیداشک ز چشمم گشاد مایهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵

 

بوسه گه آسمان نعل سمند تو بادنور ده آفتاب بخت بلند تو باد
خواجهٔ جانی به لطف، شاه جهانی به قدرگردن گردن‌کشان رام کمند تو باد
تا رخ و موی تو را در نرسد چشم بدمردم آن چشمها جمله سپند تو باد
خنجر تو چون پرند روشن و با زینت استخون دل عاشقان نقش پرند تو باد
نامزد نیکوئی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰

 

دوست مرا رطل عشق تا خط بغداد دادلاجرم از خط صبر کار برون اوفتاد
صبر هزیمت گرفت کز صف مژگان اوغمزه کمان درکشید، فتنه کمین برگشاد
عشق به اول مرا همچو گل از پای سوددوست به آخر مرا همچو گل از دست داد
تا در امید من هجر به مسمار کردیاد وصالش مرا نعل در آتش نهاد
می‌کند از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷

 

آتش عشق تو دید صبرم و سیماب شدهستی من آب گشت، آب مرا آب شد
از تف عشق تو دل در کف سودا فتادسوخته چون سیم گشت، کشته چو سیماب شد
سوخت مرا عشق تو جان به حق النار بردکوره عجب گرم بود سوخته پرتاب شد
دوش گرفتم به گاز نیمهٔ دینار توچشم تو با زلف گفت، زلف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹

 

آتش عیاره‌ای آب عیارم ببردسیم بناگوش او سکهٔ کارم ببرد
زلف چلیپا خمش در بن دیرم نشاندلعل مسیحا دمش بر سر دارم ببرد
ناله کنان می‌دوم سنگ به بر در، چو آبکاب من و سنگ من غمزهٔ یارم ببرد
جوجوم از عشق آنک خالش مشکین جو استدل جو مشکینش دید خر شد و بارم ببرد
رفت قراری بدانک دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰

 

عقل ز دست غمت دست به سر می‌رودبر سر کوی تو باد هم به خطر می‌رود
در غم تو هر کجا فتنه درآمد ز درعافیت از راه بم زود بدر می‌رود
از تو به جان و دلی مشتریم وصل راراضیم ار زین قدر بیع به سر می‌رود
گرچه من اینجا حدیث از سر جان می‌کنمنزد تو آنجا سخن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱

 

روی تو را در رکاب شمس و قمر می‌رودلعل تو را در عنان شهد و شکر می‌رود
قافلهٔ عشق تو می‌رود اندر جهانطائفهٔ عقل‌ها هم به اثر می‌رود
روی تو را در فروغ دید نشاید از آنکز آتش رخسار تو تاب بصر می‌رود
بی‌تو به بازار عشق سخت کساد است صبرنقد روانتر در او خون جگر می‌رود
حاصل خاقانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶

 

روی تو چون نوبهار جلوه‌گری می‌کندزلف تو چون روزگار پرده‌دری می‌کند
والله اگر سامری کرد به عمری از آنکچشم تو از سحرها ماحضری می‌کند
مفلسی من تو را از بر من می‌بردسرکشی تو مرا از تو بری می‌کند
گر بکشم که گهی زلف دراز تو راطرهٔ طرار تو طیره‌گری می‌کند
راضیم از عشق تو گر به دلی راضی استلیک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰

 

عشق تو اندر دلم شاخ کنون می‌زندوز دل من صبر را بیخ کنون می‌کند
از سر میدان دل حمله همی آوردبر در ایوان جان مرد همی افکند
عشق تو عقل مرا کیسه به صابون زده استو آمده تا هوش را خانه فروشی زند
دور فلک بر دلم کرد ز جور آنچه کردخوی تو نیز از جفا یاری او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲

 

خیز و به ایام گل بادهٔ گلگون بیارنوبت دی فوت شد نوبت اکنون بیار
دست مقامر ببوس نقش حریفان بخواهبزم صبوحی بساز نزل دگرگون بیار
شاهد دل ناشتاست درد زبان گز بدهمطرب جان خوش نواست نغمهٔ موزون بیار
شرط صبوحی بود گاو زر و خون رزخون سیاوش بده، گاو فریدون بیار
پیش که یاوه شوند خرد وشاقان چرخبر بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳

 

بر سر من نامده است از تو جفاجوی تردر همه عالم توئی از همه بدخوی‌تر
گیر که من نیستم هم ز خود انصاف دهتا به جهان کس شنید از تو جفاجوی تر
هستی خورشید حسن لاجرم از وصل توهرکه به نزدیک تر از تو سیه روی تر
گفتم هستی چو گل هم خوش و هم بی‌وفالیک نگفتم که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱

 

گر به عیار کسان از همه کس کمتریمهیچ کسان را به نقد از همه محرم‌تریم
گر به امیدی که هست دولتیان خرم‌اندما به قبولی که نیست از همه خرم‌تریم
گر تو به کوی مراد راه مسلم رویما به سر کوی عجز از تو مسلم‌تریم
صاف طرب شرب توست چون که فراهم نه‌ایدردی غم قوت ماست وز تو فراهم‌تریم
غصهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳

 

رخت تمنای دل بر در عشاق نهتخت شهنشاه عشق بر سر آفاق نه
قفل که بر لب نهی از لب معشوق سازپای که از سر کنی در صف عشاق نه
زخم که جانان زند همسر مرهم شناسزهر که سلطان دهد همبر تریاق نه
طاق پذیر است عشق جفت نخواهد حریفبر نمط عشق اگر پای نهی طاق نه
دیدهٔ تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۱

 

گرنه تو ای زود سیر تشنهٔ خون منیبا من دیرینه دوست چند کنی دشمنی
هست یقینم که من مهر تو را نگسلمنیست در ستم که تو عهد مرا نشکنی
در طلب خون من قاعده‌ها می‌نهیدر ره امید من قافله‌ها می‌زنی
بر پی دو نان شوی از سر دون همتیباز مرا ذم کنی از سر تر دامنی
دست به شاخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۱ - در صفت عشق و مدح شیخ الاسلام ناصر الدین ابراهیم

 

عشق بیفشرد پا بر نمط کبریابرد به دست نخست هستی ما را ز ما
ما و شما را به نقد بی خودیی در خور استزانکه نگنجد در او هستی ما و شما
چرخ در این کوی چیست؟ حلقهٔ درگاه رازعقل در این خطه کیست؟ شحنهٔ راه فنا
بر سر این سر کار کی رسی ای ساده دلبر در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۲ - مطلع دوم

 

ای صفت زلف تو غارت ایمان ماعشق جهان سوز تو بر دل ما پادشا
بر در ایوان توست پای شکسته خردبر سر میدان توست دست گشاده هوا
صد لطف از کردگار وز لب تو یک سخنصد ستم از روزگار وز دل تو یک جفا
از رخ تو کس نداد هیچ نشانی تماموز مژهٔ تو نکرد هیچ خدنگی خطا
ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۳ - مطلع سوم

 

نافهٔ آهو شده است ناف زمین از صباعقد دو پیکر شده است پیکر باغ از هوا
روح روان است آب بی‌عمل امتحانزر خلاص است خاک بی‌اثر کیمیا
شاخ شکوفه فشان سنقر کانند خردهر نفسی بال و پر ریخته‌شان از قضا
دفتر گل را فلک کرد به شنگرف رنگزرین شیرازه زد هر ورقی را جدا
بر قد لاله قمر دوخت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۴ - مطلع چهارم

 

داد مرا روزگار مالش دست جفابا که توانم نمود نالش از این بی وفا
در سرم افکند چرخ با که سپارم عنانبر لبم آورده جان با که گزارم عنا
محنت چون خون و گوشت در تنم آمیخته استتا نشود جان ز تن، زو نتوان شد رها
برنتوانم گرفت پرهٔ کاهی ز ضعفگرچه به صورت یکی است روی من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۷ - این قصیدهٔ را منطق الطیر گویند مطلع اول در وصف صبح و مدح کعبه و مطلع ثانی در وصف بهار و مدح پیامبر بزرگوار

 

زد نفس سر به مهر صبح ملمع نقابخیمهٔ روحانیان کرد معنبر طناب
شد گهر اندر گهر صفحهٔ تیغ سحرشد گره اندر گره حلقهٔ درع سحاب
صبح فنک پوش را ابر زره در قبابرده کلاه زرش قندز شب را ز تاب
بال فرو کوفت مرغ، مرغ طرب گشت دلبانگ برآورد کوس، کوس سفر کوفت خواب
صبح برآمد ز کوه چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی