گنجور

 
خاقانی

روی تو چون نوبهار جلوه‌گری می‌کند

زلف تو چون روزگار پرده‌دری می‌کند

والله اگر سامری کرد به عمری از آنک

چشم تو از سحرها ماحضری می‌کند

مفلسی من تو را از بر من می‌برد

سرکشی تو مرا از تو بری می‌کند

گر بکشم که گهی زلف دراز تو را

طرهٔ طرار تو طیره‌گری می‌کند

راضیم از عشق تو گر به دلی راضی است

لیک بدان نیست او جمله بری می‌کند

عقل نه همتای توست کز تو زند لاف عشق

می‌نشناسد حریف خیره سری می‌کند

عشوه‌گری می‌کند لعل تو و طرفه آنک

عقل چو خاقانیی عشوه خری می‌کند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
بیدل دهلوی

کارجهان خواه عجز، خواه سری می‌کند

آگهی اینجا کجاست بیخبری می‌کند

مقصد عزم نفس هیچ نمودار نیست

یک تپش پا به ‌گل نامه‌بری می‌کند

کیست کزین خاکدان گرد بلندی نکرد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه