گنجور

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۵

 

تو را من دوست می‌دارم چو بلبل مر گلستان رامرا دشمن چرا داری چو کودک مر دبستان را
چو کردم یک نظر در تو دلم شد مهربان بر تومسخر گشت بی‌لشکر ولایت چون تو سلطان را
به خوبی خوب رویان را اگر وصفی کند شاعرتو آن داری به جز خوبی که نتوان وصف کرد آن را
دلم کز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۲۸

 

نگارا دل همی خواهد که عشقت را نهان داردولیکن اشک را نطق است و رنگ رو زبان دارد
اگر چه آتش مجمر ندارد شعلهٔ پیداولیکن عود نتواند که دود خود نهان دارد
کسی کز درد عشق تو ندارد زندگی دلاگر جان در تنش ریزند چون زهرش زیان دارد
کسی کز سوز عشق تو ندارد جان و دل زندهبسان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۵۹

 

شبی از مجلس مستان برآمد نالهٔ چنگشرسید از غایت تیزی به گوش زهره آهنگش
چو بشنودم سماع او، نگردد کم، نخواهد شدز چشم ژالهٔ اشک وز گوشم نالهٔ چنگش
چگونه گلستان گوید کسی آن دلستانی راکه گل با رنگ و بوی خود نموداری است از رنگش
لب شیرین آن دلبر در آغشته است پنداریبه آب چشمهٔ حیوان شکر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۸۱

 

مرا گر دولتی باشد که روزی با تو بنشینمز لبهای تو می‌نوشم، ز رخسار تو گل چینم
شبی در خلوت وصلت چو بخت خود همی خفتماگر اقبال بنهادی ز زانوی تو بالینم
مرا گر بی توام غم نیست از هجران و تنهاییبه هر چیزی که روی آرم درو روی تو می‌بینم
اگر چون گل خس و خاری گزینی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۱۱۳

 

اگر خورشید و مه نبود برین گردون میناییتو از رو پرده برگیر و همی کن عالم آرایی
سزای وصف روی تو سخن در طبع کس نایدکه در تو خیره می‌ماند چو من چشم تماشایی
میان جمع مه رویان همه چون شب سیه مویانتو با این روی چون خورشید همچون روز پیدایی
ترا لیلی نشاید گفت لیکن عاقل از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۱۱۴

 

زهی خورشید را داده رخ تو حسن و زیباییدر لطف تو کس بر من نبندد گر تو بگشایی
به زیورها نکورویان بیارایند گر خود راتو بی‌زیور چنان خوبی که عالم را بیارایی
تو را همتا کجا باشد که در باغ جمال توکند پسته شکرریزی کند سنبل سمن سایی
اگر نزبهر آن باشد که در پایت فتد روزیکه باشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۳۹

 

دلا گر دولتی داری طلب کن جای درویشانکه نور دوستی پیداست در سیمای درویشان
برون شو از مکان و کون تا زیشان نشان یابیچو در کون و مکان باشی نیابی جای درویشان
بر ایشان که بشناسند گوهرهای مردم راتوانگر گر بود چون زر نگیرد جای درویشان
چو مهر خوب رویان است در هر جان تو را جانیاگر دولت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۴۰ - این قصیدهٔ را برای شیخ اجل سعدی نوشت و فرستاد

 

نمی‌دانم که چون باشد به معدن زر فرستادنبه دریا قطره آوردن به کان گوهر فرستادن
شبی بی‌فکر، این قطعه بگفتم در ثنای توولیکن روزها کردم تامل در فرستادن
مرا از غایت شوقت نیامد در دل این معنیکه آب پارگین نتوان سوی کوثر فرستادن
مرا آهن در آتش بود از شوقت، ندانستمکه مس از ابلهی باشد به کان زر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۴۲

 

زهی از نور روی تو چراغ آسمان روشنتو روشن کرده‌ای او را و او کرده جهان روشن
اگر نه مقتبس بودی به روز از شمع رخسارتنبودی در شب تیره چراغ آسمان روشن
چراغ خانهٔ دل شد ضیای نور روی تووگرنه خانهٔ دل را نکردی نور جان روشن
جواز از موی و روی تو همی یابند روز و شبکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۴۴

 

چو بگذشت از غم دنیا به غفلت روزگار تودر آن غفلت به بی‌کاری بشب شد روز کار تو
چو عمر تو بنزد تست بی‌قیمت، نمی‌دانیکه هر ساعت شب قدرست اندر روزگار تو
چو روبه حیله‌ها سازی ز بهر صید عوانیتو مرداری خوری آنگه که سگ باشد شکار تو
تو همچون گربه آنجایی که آن ظالم نهد خوانیمگر سیری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی