گنجور

کمال خجندی » مقطعات » شمارهٔ ۳۳

 

چوحاجی احمد کل از در شیخ
جدا افتاد زو افغان برآمد
روان بر منظر آن حاجی نی زن
طربناک و خوش و خندان برآمد
چو تابستان رسید و شد هوا گرم
کدو افتاد و بادمجان برآمد


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » مقطعات » شمارهٔ ۴۴

 

ز شعر خویش جز وی و کلاهی
که هریک به قالبی و بی بهایند
بدان حضرت فرستادم به تحفه
اگر چه صدر عالی را نشاید
امیدم هست کز لطف تو هر دم
چو یابند التفاتی بر سر آیند


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » مقطعات » شمارهٔ ۷۵

 

جوانی گفت با محبوب خوشگوی
که چون بینی هوا خواه تو یارم
چرا کاغذ نچسبانی به بینی
سریش از نیست با کاغذ من آرم
بگفت از ضعف پیری و فقیری
من مسکین سر بینی ندارم


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » مثنوی

 

به امعانی تبریزی یکی گفت
چو از شوق برادر شب نمی خفت
که چون در گل بماندی زاشتیاقش
چگونه می کشی بار فراقش
بدو گفت ای رفیق غمگسارم
چرائی بی خبر از کار و بارم
چنین بینی که پیش روی من هست
نمی بینی که از پنجه، شصت من هست
خری کو شست من برگیرد آسان
ز شست و پنج من نبود هراسان


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی