گنجور

 
کمال خجندی
 

سگ کویش به من دربند باری است

عزیزی را سر و سودای خواری است

مرا هست از سگش هم چشم باری

گدا را آرزوی شهر یاری است

چو آید در حریم دل خیالش

بر آن در کار دیده برده داری است

لبش خواهم سپرد اکنون به دندان

که راه و رسم عاشق جان سپاری است

به پای سرو و گل از لطف سیرت

هنوز آب روان در شرمساری است

اگر صد پیرهن در گل بپوشند

به دور روی نو از حسن عاری است

کمال ار سر در آرد با نو آن زلف

مخور بازی که آن از شانه کاری است