گنجور

 
کمال خجندی

خیال روی او در دیده نور است

مخوانش دل که از دلبر صبور است

به آن رخ میکند دعوی خویشی

به تابان و لیکن خویش دور است

میان نیستی دیدیم و هستی

میان بار ما خیر الأمور است

مرا با آن بهشتی رو به آتش

سلاسل خوشتر از گیسوی حور است

کمال این یک غزل گوباش کوتاه

ز کوتاهی چه نقصان زېور است