گنجور

 
کمال خجندی
 

گل از پیراهنت بوئی شنیدست

گریبان از برای آن دریده ست

چو دید اندر چمن دامن کشانت

ز حسن و لطف خود دامن کشیده است

به نو بر فلک کم مینماید

مگر از دور ابروی تو دیدهست

حدیثی از لبت هر کس که بنوشت

زکلکش بر ورق سرخی چکیده ست

از چندین تیر کاندر ترکش تست

دل مجروح را تیری رسیده است

ندیدست آن دهان هیچ آفریده

به حکم آنکه از امید کشتن از

کمال از غصه خود را کشت گوئی

هیچ آفریده ست نیفت بریده ست