گنجور

 
کمال خجندی
 

ترا در کوی جانان خانه ای هست

به هر کوئی چو من دیوانه ای هست

بزن چوبش که دزدست آن سر زلف

بدست ار نیست چوبت شانه ای هست

منور شد ز رویت دیده دل نیز

کز آن به نور در هر خانه ای هست

نشان آنکه رویت خرمنم سوخت

بر آن آتش ز خالت دانه ای هست

سماع ما به زاهد در نگیرد

درین صحبت مگر بیگانه ای هست ت

مزن ای خم شکن بر صوفیان سنگ

که زیر خرقه شان پیمانه ای هست

کمال ار نیست هیچت لایق دوست

غزل های تر رندانه ای هست