گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵

 

از برای صلاح مجنون رابازخوان ای حکیم افسون را
از برای علاج بی‌خبریدرج کن در نبیذ افیون را
چون نداری خلاص بی‌چون شوتا ببینی جمال بی‌چون را
دل پرخون ببین تو ای ساقیدرده آن جام لعل چون خون را
زانک عقل از برای مادونیسجده آرد ز حرص هر دون را
باده خواران به نیم جو نخرنداین دو قرص درست گردون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶

 

صد دهل می‌زنند در دل مابانگ آن بشنویم ما فردا
پنبه در گوش و موی در چشمستغم فردا و وسوسه سودا
آتش عشق زن در این پنبههمچو حلاج و همچو اهل صفا
آتش و پنبه را چه می‌داریاین دو ضدند و ضد نکرد بقا
چون ملاقات عشق نزدیکستخوش لقا شو برای روز لقا
مرگ ما شادی و ملاقاتستگر تو را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷

 

بانگ تسبیح بشنو از بالاپس تو هم سبح اسمه الاعلی
گل و سنبل چرد دلت چون یافتمرغزاری که اخرج المرعی
یعلم الجهر نقش این آهوستناف مشکین او و مایخفی
نفس آهوان او چو رسیدروح را سوی مرغزار هدی
تشنه را کی بود فراموشیچون سنقرئک فلا تنسی


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸

 

گوش من منتظر پیام تو راجان به جان جسته یک سلام تو را
در دلم خون شوق می‌جوشدمنتظر بوی جوش جام تو را
ای ز شیرینی و دلاویزیدانه حاجت نبوده دام تو را
کرده شاهان نثار تاج و کمرمر قبای کمین غلام تو را
ز اول عشق من گمان بردمکه تصور کنم ختام تو را
سلسله‌ام کن به پای اشتر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹

 

دل بر ما شدست دلبر ماگل ما بی‌حدست و شکر ما
ما همیشه میان گلشکریمزان دل ما قویست در بر ما
زهره دارد حوادث طبعیکه بگردد بگرد لشکر ما
ما به پر می‌پریم سوی فلکزانک عرشیست اصل جوهر ما
ساکنان فلک بخور کننداز صفات خوش معنبر ما
همه نسرین و ارغوان و گلستبر زمین شاهراه کشور ما
نه بخندد نه بشکفد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵

 

چشم‌ها وا نمی‌شود از خوابچشم بگشا و جمع را دریاب
بنگر آخر که بی‌قرار شدستچشم در چشم خانه چون سیماب
گشت شب دیر و خلق افتادندچون ستاره میانه مهتاب
هم سیاهی و هم سپیدی چشماز می خواب هر دو گشت خراب
جمله اندیشه‌ها چو برگ بریختگرد بنشست بر همه اسباب
عقل شد گوشه‌ای و می‌گویدعقل اگر آن تست هین دریاب
بنگی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷

 

یار آمد به صلح ای اصحابما لکم قاعدین عند الباب
نوبت هجر و انتظار گذشتفادخلوا الدار یا اولی الالباب
آفتاب جمال سینه گشادفاخلعوا فی شعاعه الاثواب
ادب عشق جمله بی‌ادبیستامه العشق عشقهم آداب
باده عشق ننگ و نام شکستلا رأسا تری و لا اذناب
لذت عشق با دماغ آمیختکامتزاج العبید بالارباب
دختران ضمیر سرمستندوسط روض القلوب و الدولاب
گر شما محرم ضمیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۶

 

طرب ای بحر اصل آب حیاتای تو ذات و دگر مهان چو صفات
اه چه گفتم کجاست تا به کجاکو یکی وصف لایق چو تو ذات
هر که در عشق روت غوطی خوردریش خندی زند به هست و فوات
شرق تا غرب شکرین گرددگر نماید بدو شکرت نبات
جان من جام عشق دلبر دیدلعل چون خون خویش گفت که‌هات
جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۷

 

صوفیان آمدند از چپ و راستدر به در کو به کو که باده کجاست
در صوفی دل‌ست و کویش جانباده صوفیان ز خم خداست
سر خم را گشاد ساقی و گفتالصلا هر کسی که عاشق ماست
این چنین باده و چنین مستیدر همه مذهبی حلال و رواست
توبه بشکن که در چنین مجلساز خطا توبه صد هزار خطاست
چون شکستی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۸

 

فعل نیکان محرض نیکیستهمچو مطرب که باعث سیکیست
بهر تحریض بندگان یزداناز بد و نیک شاکر و شاکیست
نکر فرعون و شکر موسی کردبه بهانه ز حال ما حاکیست
جنس فرعون هر کی در منیستجنس موسی هر آنک در پاکیست
از پی غم یقین همه شادیستو از پی شادی تو غمناکیست
خاک باشی گزید احمد از آنشاه معراج و پیک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۹

 

عشق جز دولت و عنایت نیستجز گشاد دل و هدایت نیست
عشق را بوحنیفه درس نکردشافعی را در او روایت نیست
لایجوز و یجوز تا اجل‌ستعلم عشاق را نهایت نیست
عاشقان غرقه‌اند در شکراباز شکر مصر را شکایت نیست
جان مخمور چون نگوید شکرباده‌ای را که حد و غایت نیست
هر که را پرغم و ترش دیدینیست عاشق و زان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۰

 

قبله امروز جز شهنشه نیستهر که آید به در بگو ره نیست
عذر گو وز بهانه آگه باشهمه خفتند و یک کس آگه نیست
نگذارد نه کوته و نه درازآتشی کو دراز و کوته نیست
در چه طبع تو خیالاتستیوسفی بی‌خیال در چه نیست
چون که گندم رسید مغز آکندهمره ماست و همره که نیست
پاره پاره کند یکایک راعشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۱

 

امشب از چشم و مغز خواب گریختدید دل را چنین خراب گریخت
خواب دل را خراب دید و یباببی نمک بود از این کباب گریخت
خواب مسکین به زیر پنجه عشقزخم‌ها خورد وز اضطراب گریخت
عشق همچون نهنگ لب بگشادخواب چون ماهی اندر آب گریخت
خواب چون دید خصم بی‌زنهارمول مولی بزد شتاب گریخت
ماه ما شب برآمد و این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۲

 

اندرآ عیش بی‌تو شادان نیستکیست کو بنده تو از جان نیست
ای تو در جان چو جان ما در تنسخت پنهان ولیک پنهان نیست
دست بر هر کجا نهی جانستدست بر جان نهادن آسان نیست
جان که صافی شدست در قالبجز که آیینه دار جانان نیست
جمع شد آفتاب و مه این دموقت افسانه پریشان نیست
مستی افزون شدست و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۰

 

ای مبارک ز تو صبوح و صباحای مظفر فر از تو قلب و جناح
ای شراب طهور از کف حوربر حریفان مجلس تو مباح
ای گشاده هزار در بر ماوی بداده به دست ما مفتاح
وانمودی هر آنچ می‌گویندمؤذنان صبح فالق الاصباح
هرچ دادی عوض نمی‌خواهیگر چه گفتند السماح رباح


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۶

 

دیده خون گشت و خون نمی‌خسبددل من از جنون نمی‌خسبد
مرغ و ماهی ز من شده خیرهکاین شب و روز چون نمی‌خسبد
پیش از این در عجب همی‌بودمکآسمان نگون نمی‌خسبد
آسمان خود کنون ز من خیره استکه چرا این زبون نمی‌خسبد
عشق بر من فسون اعظم خواندجان شنید آن فسون نمی‌خسبد
این یقینم شدست پیش از مرگکز بدن جان برون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۷

 

رسم نو بین که شهریار نهادقبله مان سوی شهر یار نهاد
نقد عشاق را عیار نبوداو ز کان کرم عیار نهاد
گل صدبرگ برگ عیش بساختروی سوی بنفشه زار نهاد
هر که را چون بنفشه دید دوتاکرد یکتا و در شمار نهاد
بی دلان را چو دل گرفت به برسرکشان را چو سر خمار نهاد
منتظر باش و چشم بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۸

 

سیبکی نیم سرخ و نیمی زرداز گل و زعفران حکایت کرد
چون جدا گشت عاشق از معشوقبرد معشوق ناز و عاشق درد
این دو رنگ مخالف از یک هجربر رخ هر دو عشق پیدا کرد
رخ معشوق زرد لایق نیستسرخی و فربهی عاشق سرد
چونک معشوق ناز آغازیدناز کش عاشقا مگیر نبرد
انا کالشوک سیدی کالوردفهما اثنان فی الحقیقه فرد
انه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۹

 

سیبکی نیم سرخ و نیمی زردزعفران لاله را حکایت کرد
چون جدا گشت عاشق از معشوقنیمه‌ای خنده بود و نیمی درد
سست پایی بمانده بر جاییپاک می‌کرد از رخ مه گرد
دست می‌کوفت نیز می‌لافیدکاین چنین صنعتی کسی ناورد
صعوه پرشکسته‌ای دیدیبیضه چرخ زیر پر پرورد
باز شد خنده خانه این جارو بجو یار خنده‌ای ای مرد
ناز تا کی کنند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۰

 

دیده‌ها شب فراز باید کردروز شد دیده باز باید کرد
ترک ما هر طرف که مرکب راندآن طرف ترک تاز باید کرد
مطبخ جان به سوی بی‌سوییستپوز آن سو دراز باید کرد
چون چنین کان زر پدید آمدخویش را جمله گاز باید کرد
جامه عمر را ز آب حیاتچون خضر خوش طراز باید کرد
چون غیورست آن نبات حیاتزین شکر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۱

 

عشق تو مست و کف زنانم کردمستم و بیخودم چه دانم کرد
غوره بودم کنون شدم انگورخویشتن را ترش نتانم کرد
شکرینست یار حلواییمشت حلوا در این دهانم کرد
تا گشاد او دکان حلواییخانه‌ام برد و بی‌دکانم کرد
خلق گوید چنان نمی‌بایدمن نبودم چنین چنانم کرد
اولا خم شکست و سرکه بریختنوحه کردم که او زیانم کرد
صد خم می به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۲

 

عاشقانی که باخبر میرندپیش معشوق چون شکر میرند
از الست آب زندگی خوردندلاجرم شیوه دگر میرند
چونک در عاشقی حشر کردندنی چو این مردم حشر میرند
از فرشته گذشته‌اند به لطفدور از ایشان که چون بشر میرند
تو گمان می‌بری که شیران نیزچون سگان از برون در میرند
بدود شاه جان به استقبالچونک عشاق در سفر میرند
همه روشن شوند چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۳

 

صوفیان در دمی دو عید کنندعنکبوتان مگس قدید کنند
شمع‌ها می‌زنند خورشیدندتا که ظلمات را شهید کنند
باز هر ذره شد چو نفخه صورتا شهید تو را سعید کنند
چرخ کهنه به گردشان گرددتا کهنه‌هاش را جدید کنند
رغم آن حاسدان که می‌خواهندتا قریب تو را بعید کنند
حاسدان را هم از حسد بخرندهمه را طالب و مرید کنند
کیمیای سعادت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۴

 

گر تو را بخت یار خواهد بودعشق را با تو کار خواهد بود
عمر بی‌عاشقی مدان به حسابکان برون از شمار خواهد بود
هر زمانی که می‌رود بی‌عشقپیش حق شرمسار خواهد بود
هر چه اندر وطن تو را سبکستساعت کوچ بار خواهد بود
بر تو این دم که در غم عشقیچون پدر بردبار خواهد بود
فقر کز وی تو ننگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۵

 

آتش افکند در جهان جمشیداز پس چار پرده چون خورشید
خنک او را که شد برهنه ز بودوای آن را که جست سایه بید
دل سپیدست و عشق را رو سرخزان سپیدی که نیست سرخ و سپید
عشق ایمن ولایتیست چنانکترس را نیست اندر او امید
هر حیاتی که یک دمش عمرستچون برآید ز عشق شد جاوید
یک عروسیست بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی