گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۶

 

خسروانی که فتنه‌ای چینیدفتنه برخاست هیچ ننشینید
هم شما هم شما که زیباییدهم شما هم شما که شیرینید
همچو عنبر حمایلیم همهبر بر سیمتان که مشکینید
نشوم شاد اگر گمان دارمکه گهی شاد و گاه غمگینید
در صفای می نهان دیدیمکه شما چون کدوی رنگینید
شاهدان فنا شما جملهبا لب لعل و جان سنگینید
بل که بر اسب ذوق و شیرینیتا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۷

 

عید بر عاشقان مبارک بادعاشقان عیدتان مبارک باد
عید ار بوی جان ما دارددر جهان همچو جان مبارک باد
بر تو ای ماه آسمان و زمینتا به هفت آسمان مبارک باد
عید آمد به کف نشان وصالعاشقان این نشان مبارک باد
روزه مگشای جز به قند لبشقند او در دهان مبارک باد
عید بنوشت بر کنار لبشکاین می بی‌کران مبارک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۸

 

زندگانی صدر عالی بادایزدش پاسبان و کالی باد
هر چه نسیه‌ست مقبلان را عیشپیش او نقد وقت و حالی باد
مجلس گرم پرحلاوت اواز حریف فسرده خالی باد
جان‌ها واگشاده پر در غیببسته پیشش چو نقش قالی باد
بر یمین و یسار او دولتهم جنوبی و هم شمالی باد
دو ولایت که جسم و جان خوانندبر سر هر دو شاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۹

 

شاهدی بین که در زمانه بزادبت و بتخانه را به باد بداد
شاهدانی که در جهان سمرندکس از ایشان دگر نیارد یاد
از رخ ماه او چو ابر گشودهفت گردون ز همدگر بگشاد
همچو مهتاب شاخ شاخ آن نورسوی هر روزنی درون افتاد
تابشش چون بتافت بیشترکجان‌ها را بخورد از بنیاد
جان‌ها ذره ذره رقصان گشتپیش خورشید جان‌ها دلشاد
همچو پرواز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۰

 

مادر عشق طفل عاشق راپیش سلطان بی‌امان نبرد
تا نشد بالغ و ز جان فارغپیش آن جان جان جان نبرد
روبه عقل گر چه جهد کندره بدان صارم الزمان نبرد
جان فدا عشق را که او دل راجز به معراج آسمان نبرد
عاشقان طالب نشان گشتهعشقشان جز که بی‌نشان نبرد
خون چکیده‌ست ره ره این نه بس استعاشقی جز که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۱

 

شعر من نان مصر را ماندشب بر او بگذرد نتانی خورد
آن زمانش بخور که تازه بودپیش از آنک بر او نشیند گرد
گرمسیر ضمیر جای ویستمی‌بمیرد در این جهان از برد
همچو ماهی دمی به خشک طپیدساعتی دیگرش ببینی سرد
ور خوری بر خیال تازگیشبس خیالات نقش باید کرد
آنچ نوشی خیال تو باشدنبود گفتن کهن ای مرد


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۲

 

یوسف آخرزمان خرامان شدشکر و شهد مصر ارزان شد
لعل عرشی تو چو رو بنمودتن کی باشد که سنگ‌ها جان شد
تخته بند فراق تخت نشستتاج بر سر که چیست خاقان شد
عشق مهمان بس شگرف آمدخانه‌ها خرد بود ویران شد
پر و بال از جلال حق روییدقفس و مرغ و بیضه پران شد
بادلان خیره گشته کاین دل کوبی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۳

 

هر کی در ذوق عشق دنگ آمدنیک فارغ ز نام و ننگ آمد
نشود بند گفت و گوی جهانشیرگیری که چون پلنگ آمد
شیشه عشق را فراغت‌ها استگر بر او صد هزار سنگ آمد
نام و ناموس کی شود مانعچونک آن دلربای شنگ آمد
صد هزاران چو آسمان و زمینپیش جولان عشق تنگ آمد
قیصر روم عشق غالب بادگر کسل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۴

 

هین که هنگام صابران آمدوقت سختی و امتحان آمد
این چنین وقت عهدها شکنندکارد چون سوی استخوان آمد
عهد و سوگند سخت سست شودمرد را کار چون به جان آمد
هله ای دل تو خویش سست مکندل قوی کن که وقت آن آمد
چون زر سرخ اندر آتش خندتا بگویند زر کان آمد
گرم خوش رو به پیش تیغ اجلبانگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۵

 

هر که بهر تو انتظار کندبخت و اقبال را شکار کند
بهر باران چو کشت منتظر استسینه را سبز و لاله زار کند
بهر خورشید کان چو منتظر استسنگ را لعل آبدار کند
انتظار ادیم بهر سهیلاندر او صد هزار کار کند
آهنی کانتظار صیقل کردروی را صاف و بی‌غبار کند
ز انتظار رسول تیغ علیدر غزا خویش ذوالفقار کند
انتظار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۶

 

عشق را جان بی‌قرار بودیاد جان پیش عشق عار بود
سر و جان پیش او حقیر بودهر که را در سر این خمار بود
همه بر قلب می‌زند عاشقاندر آن صف که کارزار بود
نکند جانب گریز نظرگر چه شمشیر صد هزار بود
عشق خود مرغزار شیرانستکی سگی شیر مرغزار بود
عشق جان‌ها در آستین دارددر ره عشق جان نثار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۷

 

هر که را ذوق دین پدید آیدشهد دنیاش کی لذیذ آید
آن چنان عقل را چه خواهی کردکه نگوسار یک نبیذ آید
عقل بفروش و جمله حیرت خرکه تو را سود از این خرید آید
نه از آن حالتیست ای عاقلکه در او عقل کس بدید آید
نشود باز این چنین قفلیگر همه عقل‌ها کلید آید
گر درآیند ذره ذره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۸

 

بوی دلدار ما نمی‌آیدطوطی این جا شکر نمی‌خاید
هر مقامی که رنگ آن گل نیستبلبل جان‌ها بنسراید
خوش برآییم دوست حاضر نیستعشق هرگز چنین نفرماید
همه اسباب عشق این جا هستلیک بی‌او طرب نمی‌شاید
مادر فتنه‌ها که می‌باشدطربی بی‌رخش نمی‌زاید
هر شرابی که دوست ساقی نیستجز خمار و شکوفه نفزاید
همه آفاق پرستاره شودگازری را مراد برناید
بی اثرهای شمس تبریزیاز جهان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۹

 

صبر با عشق بس نمی‌آیدعقل فریادرس نمی‌آید
بیخودی خوش ولایتیست ولیزیر فرمان کس نمی‌آید
کاروان حیات می‌گذردهیچ بانگ جرس نمی‌آید
بوی گلشن به گل همی‌خواندخود تو را این هوس نمی‌آید
زانک در باطن تو خوش نفسیستاز گزاف این نفس نمی‌آید
بی خدای لطیف شیرین کارعسلی از مگس نمی‌آید
هر دمی تخم نیکوی می‌کارتا نکاری عدس نمی‌آید
هیچ کردی به خیر اندیشهکه جزا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۰

 

من بسازم ولیک کی شایدزاغ با طوطیان شکر خاید
هر یکی را ولایتست جداکژ با راست راست کی آید
گر چه طوطی خود از شکر زندستزاغ را می چمین خر باید
عشق در خویش بین کجا گنجدماده گرگ شیر نر زاید
بگریز از کسی که عاشق نیستزان ز گرگین تو را گر افزاید
ور شوی کوفته به‌هاون عشقدانک او سرمه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۱

 

عشق جانان مرا ز جان ببریدجان به عشق اندرون ز خود برهید
زانک جان محدثست و عشق قدیمهرگز این در وجود آن نرسید
عشق جانان چو سنگ مغناطیسجان ما را به قرب خویش کشید
باز جان را ز خویشتن گم کردجان چو گم شد وجود خویش بدید
بعد از آن باز با خود آمد جاندام عشق آمد و در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۲

 

خسروانی که فتنه‌ای چینیدفتنه برخاست هیچ ننشینید
هم شما هم شما که زیباییدهم شما هم شما که شیرینید
همچو عنبر حمایلیم همهبر بر سیمتان که مشکینید
لذتی هست با شما گفتنهم شما داد جان مسکینید
نشوم شاد اگر گمان دارمکه گهی شاد و گاه غمگینید
بل که بر اسب ذوق و شیرینیتا ابد خوش نشسته در زینید
شاهدان فانی و شما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۶

 

مطرب عاشقان بجنبان تاربزن آتش به مؤمن و کفار
مصلحت نیست عشق را خمشیپرده از روی مصلحت بردار
تا بنگریست طفل گهوارهکی دهد شیر مادر غمخوار
هر چه غیر خیال معشوقستخار عشقست اگر بود گلزار
مطربا چون رسی به شرح دلمپای در خون نهاده‌ای هش دار
پای آهسته نه که تا نجهدچکره‌ای خون دل به هر دیوار
مطربا زخم‌های دل می‌بینتا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۷

 

گر تو خواهی وطن پر از دلدارخانه را رو تهی کن از اغیار
ور تو خواهی سماع را گیرادور دارش ز دیده انکار
هر که او را سماع مست نکردمنکرش دان اگر چه کرد اقرار
هر که اقرار کرد و باده شناختعاقلش نام نه مگو خمار
به بهانه به ره کن آن‌ها راتا شوی از سماع برخوردار
وز میان خویش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۸

 

رحم بر یار کی کند هم یارآه بیمار کی شنود بیمار
اشک‌های بهار مشفق کوتا ز گل پر کنند دامن خار
اکثروا ذکر هادم اللذاتبشنوید از خزان بی‌زنهار
غار جنت شود چو هست در اوثانی اثنین اذ هما فی الغار
ز آه عاشق فلک شکاف کندناله عاشقان نباشد خوار
فلک از بهر عاشقان گرددبهر عشقست گنبد دوار
نی برای خباز و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۹

 

عشق جانست عشق تو جانترلطف درمان وز تو درمانتر
کافری‌های زلف کافر توگشته ز ایمان جمله ایمانتر
جان سپردن به عشق آسانستوز پی عشق توست آسانتر
همه مهمان خوان لطف تواندلیک این بنده زاده مهمانتر
بی‌تو هستند جمله بی‌سامانلیک من بی‌طریق و سامانتر
عشق تو کان دولت ابدستلیک وصل جمال تو کانتر
تیغ هندی هجر برانستلیک هندی عشق برانتر
هر دلی چارپره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۰

 

روی بنما به ما مکن مستورای به هفت آسمان چو مه مشهور
ما یکی جمع عاشقان ز هوسآمدیم از سفر ز راهی دور
ای که در عین جان خود داریصد هزاران بهشت و حور و قصور
سر فروکن ز بام و خوش بنگرجانب جمع عاشقی رنجور
ساقی صوفیان شرابی دهکان نه از خم بود نه از انگور
ز آن شرابی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۱

 

مطربا عیش و نوش از سر گیریک دو ابریشمک فروتر گیر
ننگ بگذار و با حریف بسازجنگ بگذار جام و ساغر گیر
لطف گل بین و جرم خار مبینجعد بگشا و مشک و عنبر گیر
فربه از توست آسمان و زمیناین یک استاره را تو لاغر گیر
داروی فربهی خلق توییفربهش کن چو خواهی و برگیر
خرمش کن به یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۲

 

مطربا عشقبازی از سر گیریک دو ابریشمک فروتر گیر
چونک در چرخ آردت بادهخانه بر بام چرخ اخضر گیر
ملک مستی و بیخودی داریترک سودای ملک سنجر گیر
مست شو مست کن حریفان رابار گیر از کمیت احمر گیر
مستی آمد ز راه بام دماغبرو اندیشه و ره در گیر
از ره خشک راه بسیارستکشتیی ساز وین ره تر گیر
پر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۳

 

عار بادا جهانیان را عاراز دو سه ماده ابله طرار
شکلک زاهدان ولی ز درونلیس فی الدار سیدی دیار
به دو پول سیاه بتوان یافتزین چنین خربطان دو سه خروار


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی