گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۰

 

پنهان به میان ما می‌گردد سلطانیو اندر حشر موران افتاده سلیمانی
می‌بیند و می‌داند یک یک سر یاران راامروز در این مجمع شاهنشه سردانی
اسرار بر او ظاهر همچون طبق حلواگر مکر کند دزدی ور راست رود جانی
نیک و بد هر کس را از تخته پیشانیمی‌بیند و می‌خواند با تجربه خط خوانی
در مطبخ ما آمد یک بی‌من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۱

 

ای شاه مسلمانان وی جان مسلمانیپنهان شده و افکنده در شهر پریشانی
ای آتش در آتش هم می‌کش و هم می‌کشسلطان سلاطینی بر کرسی سبحانی
شاهنشه هر شاهی صد اختر و صد ماهیهر حکم که می‌خواهی می‌کن که همه جانی
گفتی که تو را یارم رخت تو نگهدارماز شیر عجب باشد بس نادره چوپانی
گر نیست و گر هستم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۲

 

جانا به غریبستان چندین به چه می‌مانیبازآ تو از این غربت تا چند پریشانی
صد نامه فرستادم صد راه نشان دادمیا راه نمی‌دانی یا نامه نمی‌خوانی
گر نامه نمی‌خوانی خود نامه تو را خواندور راه نمی‌دانی در پنجه ره دانی
بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کسبا سنگ دلان منشین چون گوهر این کانی
ای از دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۳

 

در پرده خاک ای جان عیشی است به پنهانیو اندر تتق غیبی صد یوسف کنعانی
این صورت تن رفته و آن صورت جا ماندهای صورت جان باقی وی صورت تن فانی
گر چاشنیی خواهی هر شب بنگر خود راتن مرده و جان پران در روضه رضوانی
ای عشق که آن داری یا رب چه جهان داریچندان صفتت کردم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۴

 

از آتش ناپیدا دارم دل بریانیفریاد مسلمانان از دست مسلمانی
شهد و شکرش گویم کان گهرش گویمشمع و سحرش خوانم یا نادره سلطانی
زین فتنه و غوغایی آتش زده هر جاییوز آتش و دود ما برخاسته ایوانی
با این همه سلطانی آن خصم مسلمانیبربود به قهر از من در راه حرمدانی
بگشاد حرمدانم بربود دل و جانمآن کس که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۵

 

ای باغ همی‌دانی کز باد کی رقصانیآبستن میوه ستی سرمست گلستانی
این روح چرا داری گر ز آنک تو این جسمیوین نقش چرا بندی گر ز آنک همه جانی
جان پیشکشت چه بود خرما به سوی بصرهوز گوهر چون گویم چون غیرت عمانی
عقلا ز قیاس خود زین رو تو زنخ می‌زنزان رو تو کجا دانی چون مست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۶

 

مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانیخویش من و پیوندی نی همره و مهمانی
شیری است که می‌جوشد خونی است نمی‌خسبدخربنده چرا گشتی شه زاده ارکانی
زر دارد و زر بدهد زین واخردت این دمآن کس که رهانید از بسیار پریشانی
اشتر ز سوی بیشه بی‌جهد نمی‌آیدکی آمده‌ای ای جان زان خاک به آسانی
صد جا بترنجیدی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۱

 

ما انصف ندمانی، لو انکر ادمانیفالقهوة من شرطی، لاالتوبة من شانی
ریحان به سفال اندر بسیار بود دانیآن جام سفالین کو؟ وان راوق ریحانی
لو تمزجها بالدم، من ادمع اجفانییزداد لها صبغ فی احمر القانی
صفهای پری رویان، در بزم سلیمانیبا نغمهٔ داودی، مرغ خوش الحانی
یا یوسف عللنی، لو لامک اخوانیکم من علل یشفی، من علة احزانی
شو گوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۵

 

ترسا بچهٔ لولی همچون بت روحانیسرمست برون آمد از دیر به نادانی
زنار و بت اندر بر ناقوس ومی اندر کفدر داد صلای می از ننگ مسلمانی
چون نیک نگه کردم در چشم و لب و زلفشبر تخت دلم بنشست آن ماه به سلطانی
بگرفتم زنارش در پای وی افتادمگفتم چکنم جانا گفتا که تو می‌دانی
گر وصل منت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۵

 

از خانه برون رفتم من دوش به نادانیتو قصهٔ من بشنو تا چون به عجب مانی
از کوه فرود آمد زین پیری نورانیپیداش مسلمانی در عرصهٔ بلسانی
چون دید مرا گفت او داری سر مهمانیگفتم که بلی دارم بی سستی و کسلانی
گفتا که هلاهین رو گر بر سر پیمانیدانم که مرا زین پس نومید نگردانی
رفتم به سرایی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۴

 

ما انصف ندمانی لو انکر ادمانیفالقهوة من شرطی لاالتوبة من شانی
ریحان به سفال اندر بسیار بود دانیآن جام سفالی کو و آن راوق ریحانی
لو تمزجها بالدم من ادمع اجفانییزدادلها صبغ فی احمرها القانی
مجلس ز پری‌رویان چون بزم سلیمانیباغنهٔ داودی مرغان خوش الحانی
یا یوسف عللنی ادلامک اخوانیکم من علل تشفی من غایة الاحزانی
شو گوش خرد برکش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۴

 

ای هر سر مویت را رویی به پریشانیصد روی خراشیده موی تو به پیشانی
در سینه نهان کردم سودای تو مه، لیکنبس درد که برخیزد زین آتش پنهانی
آن دیگ نبایستی پختن به نیستانهااکنون که برفت آتش، با دست پشیمانی
انکار مکن ما را گر بی‌سر و پا بینیکین کار هم از اول سر داشت به ویرانی
ای یار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰

 

ترسا بچه‌ای، شنگی، شوخی، شکرستانیدر هر خم زلف او گمراه مسلمانی
از حسن و جمال او حیرت زده هر عقلیوز ناز و دلال او واله شده هر جانی
بر لعل شکر ریزش آشفته هزاران دلوز زلف دلاویزش آویخته هر جانی
چشم خوش سرمستش اندر پی هر دینیزنار سر زلفش دربند هر ایمانی
بر مائدهٔ عیسی افزوده لبش حلواوز معجزهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۹ - مثلث

 

ای رند قلندر کیش،می نوش ز کس مندیش

انگار همه کم بیش،زیرا که دل درویش

مرهم ننهد بر ریش،از غایت حیرانی

در دیر شو و بنشین،با خوش پسری شیرین

شکر زلبش میچین،تا چند ز کفر و دین؟

در زلف و رخ او بین،گبری و مسلمانی

گفتم که:مگر جستم،وز دام بلا رستم

دل در پسری بستم،کز یاد لبش مستم

چون رفت دل از دستم،چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۶۹ - گلچین جهانبانی

 

قبلهٔ ادب و عشقست گلچین جهانبانی
گل‌چین ز ادب ای دل هرچندکه بتوانی
دیدم چمنی خندان‌، پر لاله و پر ریحان
بر شاخ گلش مرغان‌، هرسو به غزلخوانی
بشکفته گل اندرگل‌، کاکل زده درکاکل
از نرگس و از سنبل‌، وز لالهٔ نعمانی
بر هر طرفی نهری‌، صف‌ بسته زگل بهری
هرگلبنی از شهری با جلوهٔ روحانی
هرگوشه گلی تازه‌، مالیده به رخ غازه
وانگیخته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » غزلیات » شمارهٔ ۹۶

 

آخر زغم عشقت ای طفل دبستانی
رفتم من از این عالم‌، عالم به تو ارزانی
عشق من و تو ای ماه بیرون ز شگفتی نیست
من پیر جهان‌دیده‌، تو طفل دبستانی
نشگفت گر از مجنون در عشق شوم افزون
کز معرفت افزون است شهری ز بیابانی
تو اول و تو ثانی در خوبی و رعنایی
ای ثانی بی‌اول وی اول بی‌ثانی
درآتش عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۳

 

اقبال ظفر پیوند در کار جهانبانیاقبال ولیخا نیست اقبال ولیخانی
جز وی به که داد ایزد در سلک سرافرازاناقبال شهنشاهی در مرتبهٔ خانی
مخلوق به این نصرت ممکن نبود گویاموجود به شکل او شد نصرت ربانی
آن ضبط و پی افشردن در ضبط اساس ملکبعد دو جهانی داشت از طاقت انسانی
سلطانی و خانی را شرمست ز شان ویآن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۵۴

 

ای چون تو نبوده گل در هیچ گلستانی
آن کار چه کارست آن کو تازه کند جانی
گرچه نتوان گفتن می خوردن و خوش خفتن
در زیر درخت گل با چون تو گلستانی
کآنجا ز هوا نبود در طبع تقاضایی
وآنجا ز حیا نبود بر بوسه نگهبانی
عاشق ز لب جانان خمری چو عسل نوشد
زاهد بترش رویی با سرکه خورد نانی
یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳

 

زلفت به پریشانی دل برد به پیشانیدل برد به پیشانی زلف به پریشانی
گر زلف بیفشانی صد جانش فرو ریزدصد جانش فرو ریزد گر زلف بیفشانی
یک لحظه به پنهانی گر وصل تو دریابمگر وصل تو دریابم یک لحظه به پنهانی
صد بوسه به آسانی از لعل تو بربایماز لعل تو بربایم صد بوسه به آسانی
آخر نه مسلمانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

رهی معیری » غزلها - جلد اول » شاهد افلاکی

 

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردمتو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینمتا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکیمن چشم ترا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری