زلفت به پریشانی دل برد به پیشانی
دل برد به پیشانی زلفت به پریشانی
گر زلف بیفشانی صد جانش فرو ریزد
صد جانش فرو ریزد گر زلف بیفشانی
یک لحظه به پنهانی گر وصل تو دریابم
گر وصل تو دریابم یک لحظه به پنهانی
صد بوسه به آسانی از لعل تو بربایم
از لعل تو بربایم صد بوسه به آسانی
آخر نه مسلمانی رحم آر بر این مسکین
رحم آر بر این مسکین آخر نه مسلمانی
میبینی و میدانی احوال عبید آخر
احوال عبید آخر میبینی و میدانی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از زیبایی و دلربایی محبوبش سخن میگوید. او از پریشانی دل و عشق خود به محبوبش مینویسد و ابراز میکند که اگر موهای او را به عقب بریزد، صد جان را نیز به تباهی میکشاند. شاعر آرزومند است که برای یک لحظه به وصال محبوبش دست یابد و در این لحظه از زیبایی او بوسههای زیادی برباید. در پایان، از محبوبش میخواهد که بر حال او رحم کند و به وضعیتش توجه کند، که به عنوان یک انسان مسلمان شایسته است.
هوش مصنوعی: زلف سیاه و درهمریختهات، دل مرا به خاطر میآورد و زیباییات مانند تاجی بر سر من نشسته است.
هوش مصنوعی: اگر موهای تو رها شود، صدها جان از شوق آن میریزد. این نشاندهندهی قدرت و تاثیر جذابیت تو بر جانهاست.
هوش مصنوعی: اگر لحظهای بتوانم به طور مخفیانه به وصال تو دست پیدا کنم...
هوش مصنوعی: من به راحتی میتوانم صد بوسه از لبهایت را بگیرم.
هوش مصنوعی: این بیت به نوعی از افرادی صحبت میکند که به زعم گوینده، ادعای مسلمانی دارند اما به حال دیگران رحم نمیکنند. دعا و خواهش در آن بیانگر نیازی به محبت و توجه به نیازمندان است، مخصوصاً کسی که در شرایط دشواری قرار دارد. در واقع، گوینده از ستمی که به این مسکین روا داشته میشود، ناراحت است و از مسلمانی انتظار دارد که در این جا رحم و دلسوزی نشان دهد.
هوش مصنوعی: تو شاهد و آگاه هستی از وضعیت عبید، اما در نهایت، چه تغییری در حال او ایجاد میشود، تو میدانی و میبینی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
از خانه برون رفتم من دوش به نادانی
تو قصهٔ من بشنو تا چون به عجب مانی
از کوه فرود آمد زین پیری نورانی
پیداش مسلمانی در عرصهٔ بلسانی
چون دید مرا گفت او داری سر مهمانی
[...]
ما انصف ندمانی لو انکر ادمانی
فالقهوة من شرطی لاالتوبة من شانی
ریحان به سفال اندر بسیار بود دانی
آن جام سفالی کو و آن راوق ریحانی
لو تمزجها بالدم من ادمع اجفانی
[...]
ترسا بچهٔ لولی همچون بت روحانی
سرمست برون آمد از دیر به نادانی
زنار و بت اندر بر ناقوس ومی اندر کف
در داد صلای می از ننگ مسلمانی
چون نیک نگه کردم در چشم و لب و زلفش
[...]
ترسا بچهای، شنگی، شوخی، شکرستانی
در هر خم زلف او گمراه مسلمانی
از حسن و جمال او حیرت زده هر عقلی
وز ناز و دلال او واله شده هر جانی
بر لعل شکر ریزش آشفته هزاران دل
[...]
پنهان به میان ما میگردد سلطانی
و اندر حشر موران افتاده سلیمانی
میبیند و میداند یک یک سر یاران را
امروز در این مجمع شاهنشه سردانی
اسرار بر او ظاهر همچون طبق حلوا
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.