گنجور

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸

 

در زنگبار خاطر من کار می‌کند

هر صیقلی که آینه را تار می‌کند

گر در بضاعت هنر آتش زند سپهر

آن را حساب گرمی بازار می‌کند

دارم بدل ز پرتو غم‌های روزگار

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰

 

مرغ دلم که خانه خرابی بجان خرید

بهر شکون ز سیل خس آشیان خرید

آن غمزه خونبهای شهیدان عشق داد

اما نه آنقدر که کفن زو توان خرید

هر عارفی که صرفه شناس است در جهان

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶

 

چون وقت شد که کشت امیدم برآورد

از خوشه برق حادثه ای سر برآورد

صد گونه انقلاب درین بحر اگر رسد

خس را نمی برد که گهر سر برآورد

صد گلبن امید من از ریشه کند چرخ

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵

 

دل جز کجی ز زلف تو نامهربان ندید

رو چشم بست و روی ترا در میان ندید

هر چند خرمی جهان را سبب منم

مانند ابر هیچکسم شادمان ندید

دامان من که قافله گاه سرشک بود

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵

 

ایدل چو راز دوست نخواهی سمر شود

نامش چنان مبر که زبان را خبر شود

سر دارد الفتی بهوایت که چون حباب

با او سفر کند اگر از سر بدر شود

جاهل برو ز مرشد بیمعرفت چه فیض

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳

 

آن گرم خو بسوز دل ما رسیده بود

خوناب این کباب بر آتش چکیده بود

در گلستان بیاد دهان تو غنچه را

امسال باغبان همه نشکفته چیده بود

همچون چراغ روز براه تو سوختیم

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵

 

دانسته بخت زلف ترا انتخاب کرد

چندانکه شب دراز شد او نیز خواب کرد

ایدل به پشت گرمی اشک اینقدر مسوز

خونابه کی تلافی سوز کباب کرد

سیری نداشت نرگست از خون ما چه شد

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰

 

اشکی که رخت خانه به طوفان نمی دهد

راهش بخویش دیده گریان نمی دهد

سر بر تن صدف نبود زانکه روزگار

یکجا به هیچکس سر و سامان نمی دهد

در کار خویشتن دل دیوانه عاقلست

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱

 

یاد تو از ضمیر به نسیان نمی‌رود

نقش رخت ز دیده به طوفان نمی‌رود

با بخت تیره چون به تماشای او روم

در شب کسی به سیر گلستان نمی‌رود

عاشق به سان شمع بود از غرور عشق

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲

 

کسب کمال اهل جهان کسب زر بود

علامه آن بود که زرش بیشتر بود

نیک و بد زمانه بود کاش مثل هم

خارش بسر رسد گلش ار تا کمر بود

داد از نفس درازی این دل که همچو شمع

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶

 

بی‌باده دل ز سیر چمن وا نمی‌شود

گل جانشین سبزه مینا نمی‌شود

آن دیده نیست رخنه ویرانه تن است

چشمی که محو آن قد رعنا نمی‌شود

عاشق به نور عشق کند جلوه ظهور

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹

 

تا در ره تو چشم امیدم دچار شد

طوفان چار موجه بدهر آشکار شد

بر خاک آدم اینهمه باران غم که ریخت

سیلش روان ازین مژه اشکبار شد

شمع ار بود چه باک زتاریکی شبست

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸

 

ایام، خوشدلی بستمکار می دهد

گریه بزخم و خنده بسوفار می دهد

نه صورت پری است بخلوتسرای تو

شوق تو پر بصورت دیوار می دهد

بیحاصلان ز محنت ایام فارغند

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲

 

هر زخم که خدنگ تو زیب نشان شود

چشمی دگر براه خدنگت عیان شود

یارم بخشم رفته اگر عمر رفته است

چندان نمی رود که ز چشمم نهان شود

واصل ز حرف چون و چرا بسته است لب

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵

 

خط چون سپاه حسنِ تو را صف شکن شود

ریشِ تو مرهمِ دلِ پرداغِ من شود

ابرو به گوشه ای رود از ملک دلبری

چشمی که بود میکده، بیت الحزن شود

عادت به صبر ، عاشق رنجیده را مده

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲

 

ایدل ز نخل ناله و آهت ثمر چه شد

وز تخم اشک ریزی پیوسته بر چه شد

ای همنشین بگوی تو خود گر چو من نه ای

کز دیدنش زهوش چو رفتی دگر چه شد

پیوسته در کنار منست و ز اضطراب

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳

 

سالک نه ره بگم شده از جستجو برد

باید بخود فرو شود و پی باو برد

تن پروری که راحت زخم ترا شناخت

بی آب لقمه ای نتواند فرو برد

خونابه اش گلاب فشاند به پیرهن

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۷

 

پرپیچ و تاب و تیره بی امتداد بود

این زندگی که نسخه ای از گردباد بود

دل از سر امید اگر برنخاستی

جا تنگ بر نشستن نقش مراد بود

هر صید کام کز پی او می دوید دل

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۱

 

آن رهروان که در پس زانو سفر کنند

پوشیده دیده و ره نادیده سر کنند

هر جا غبار کوی تو باشد عبیر چیست

خاکیست آنکه عطر فروشان بسر کنند

اهل کرم که عزت مهمان شناختند

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۲

 

بسمل ز تیغ او بطپیدن نمی رسد

از کشتگان کفن ببریدن نمی رسد

چون خنده گلست زبس ضعف ناله ام

کز لب چو بگذرد بشنیدن نمی رسد

گر پاشکسته نیستی این راه سر مکن

[...]

کلیم
 
 
۱
۲
۳
۴
۵