گنجور

 
کلیم

سالک نه ره بگم شده از جستجو برد

باید بخود فرو شود و پی باو برد

تن پروری که راحت زخم ترا شناخت

بی آب لقمه ای نتواند فرو برد

خونابه اش گلاب فشاند به پیرهن

زخم کسیکه از گل روی تو برد

هر کس امین گنج قناعت نمی شود

این فیض خاص را دل بی آرزو برد

صبرم چو آبروی عزیزان جور تو

جائی نرفته است که کس پی باو برد

گلدسته ای زشعله به بندد بسان شمع

گر تحفه ای کسی بر آن تندخو برد

جائیکه ترک چشم تو گردد بهانه جو

سر را بمزد ریختن آبرو برد

از کوه غم به بند بخود لنگری کلیم

تا چند سیل اشک ترا کو بکو برد