گنجور

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۲

 

خوبی همین کرشمه و ناز و خرام نیست

بسیار شیوه هست بتان را که نام نیست

کامی ندید از تو دل نامراد من

جایی که نامرادی عشقست کام نیست

ماییم و آه نیمشب و ناله ی سحر

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۴

 

دیوانه ام مرا سخن واژگون بسست

در نامه ام حکایت عشق و جنون بسست

یکچند نیز ناله ی ما می توان شنید

ای مست عیش زمزمه ی ارغنون بسست

بهر هلاک خویش چه آیم به بزم تو؟

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۷

 

ای از نظاره ی تو خجل آفتاب صبح

لعلت بخنده ی نمکین برده آب صبح

تابان ز جیب پیرهنت سینه ی چو سیم

چون روشنی روز سفید از نقاب صبح

ما را چو شمع با تو نشانند رو برو

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۸

 

مرغ دلم به حلقهٔ مویی نهاده رخ

در باغ وصل بر گل رویی نهاده رخ

مست وصال چون نشود آنکه هر نفس

بیخود بجیب غالیه بویی نهاده رخ

افگنده ام عنان دل از دست هر طرف

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۴

 

خواهم که بوسم آن لب و روهم نمیدهد

من این طلب ندارم و او هم نمی دهد

در دست روزگار گل آرزوی من

ز آنگونه شد فسرده که بو هم نمی دهد

من آرزوی آب به دل سرد کرده ام

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۰

 

آنی که از تو حرف جفا می توان شنید

دردت کشم که نام دوا می توان شنید

قدت بلند باد که بر نخل حسن تست

آن گل کزو نسیم وفا می توان شنید

بگشای لب که هر چه تو گویی چنان کنم

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۷

 

بازم بسینه عشق و جنون جوش می زند

وز خون گرم دل بدرون جوش می زند

آسوده بودم آه که از یک نگاه گرم

خونی که مرده بود کنون جوش می زند

سر تا قدم گداختم از داغ عاشقی

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۹

 

چشمم ز گرد آن کف پا یاد می کند

می گرید و نسیم صبا یاد می کند

در آتشم ز حسرت روز شکار تو

این دلرمیده بین که چها یاد می کند

نامم ز لطف تست در آن کوو گرنه کی

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۱

 

از جور گلرخان دل من خوار و زار شد

چندان جفا کشید که بی اعتبار شد

ای آرزوی دیده و دل بهر دیدنت

عمرم تمام صرف ره انتظار شد

حیرت نصیب دیده ی شب زنده دار گشت

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۶

 

پیش لبت که مرد که هم از تو جان ندید

یک آفریده از تو مسیحا زیان ندید

جاوید کام ران که تویی در ریاض دهر

گلدسته یی که آفت باد خزان ندید

فردا جواب نقد کدام آرزو دهد

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۸

 

این نخل تازه بین که ندیدست خار کس

نگرفته رنگ دامنش از لاله زار کس

با آب خود بر آمده همچون گل بهشت

لب تر نکرده هیچگه از جویبار کس

آیینه اش ز آه کسان مانده در امان

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۱

 

زین بحر نیلگون دم آبی ندید کس

سرها فرود رفت و حبابی ندید کس

پیوسته زهر می چکد از شیشه ی سپهر

هرگز در این قرابه شرابی ندید کس

مردم تمام در پی آبادی خودند

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۰

 

کو مطربی که مست شوم از ترانه اش

دامن کشم ز صحبت عقل و بهانه اش

امشب حکیم مجلس ما شرح باده گفت

چندانکه چشم عقل غنود از فسانه اش

خاک در سرای مغانم که تا ابد

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۹

 

تا چند دردسر کشم از گفتگوی خویش

جایی روم که خود نبرم راه سوی خویش

چون من بخوی کس نیم و کس بخوی من

آن خوبتر که خوی کنم هم بخوی خویش

خوش حالتی که در طلبت گم شوم ز خود

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۰

 

فردا که هر غنیم نماید غنیم خویش

دست منست و دامن یار قدیم خویش

یا رب بمذهب که بود سوختن روا

آنرا که پرورند بناز و نعیم خویش

گر پی برد غنی که چه سودست در کرم

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۹

 

گر من ز شوق یار فرستم بیار خط

یکحرف ازان ادا نشود در هزار خط

خوش صفحه ییست روی تو یا رب که تا ابد

هرگز بر آن ورق نفشاند غبار خط

ما را بدور حسن تو با نوخطان چکار

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۰

 

دارم ز پسته ی تو بدل آتشین نمک

بستان که کس ندیده کبابی بدین نمک

دامن کشان و دست فشان می کنی خرام

می گیرد از غبار تو روی زمین نمک

گویا کسی که مرهم داغ دلم نهد

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۱

 

محروم باد چشم من از گلشن وصال

گر بگذرد بهار و گلم بیتو در خیال

گل پنج روزه ییست ولی نخل حسن تو

پیوسته در برست زهی حسن بیزوال

دلتنگم از هوای تو ای گل بغایتی

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۹

 

دل گشت خون و داد بگریه سرای چشم

چشمم بلای دل شد و دل شد بلای چشم

از چشم خویش بیتو بجان آمدم بیا

چشم از سرم برون کن و بنشین بجای چشم

دیوانه گشت و باز نیامد بدست من

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۱

 

هرگز به وصلت ای گل رعنا نمی رسم

جایی رسیده یی که من آنجا نمی رسم

خارم که دورم از شرف دستبوس گل

گردم که سالها به ته پا نمی رسم

بی آبیم بکشت و کسی خضر ره نشد

[...]

بابافغانی شیرازی
 
 
۱
۲
۳
۴
۵