گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

ما را نه میل باغ و نه پروای بلبلست

فریاد ما ز جلوه ی آن روی چون گلست

گویا ندارد از قدو زلف تو آگهی

مرغ چمن که شیفته ی سرو و سنبلست

گر دست فتنه سلسله ی هستیم گسست

سر رشته ی حیات من آن جعد کاکلست

ماییم و ذکر حلقه ی زنجیر زلف دوست

عشاق را چه کار بدور تسلسلست

هر جلوه ی تو موجب صد گونه حیرتست

در هر کرشمه ی تو هزاران تأملست

روی تو کرد عرض تجمل ز خط و خال

فرخنده آن جمال که اینش تجملست

روی تو دید و سوخت فغانی متاع صبر

منعش نمی کنم چکند بی تحملست