دیوانه ی ترا هوس گشت باغ نیست
در گلشنم مخوان که مرا این دماغ نیست
همکاسه چون شود بحریفان درد نوش
آنرا که غیر پاره ی دل در ایاغ نیست
می سوزم و رقیب همان خنده می زند
آتش هزار بار بر آن دل که داغ نیست
بر من چگونه سایه ی مهر افگند همای
کاین استخوان سوخته در خورد زاغ نیست
من عاشقم مراست پریشانی همه
معشوق را چه شد که حضور و فراغ نیست
روشن ترست مردن شبهای من ز روز
با آنکه در خرابه ی تارم چراغ نیست
عاشق چه کسب فیض کند زین سیه دلان
هنگامه ییست این که درو غیر لاغ نیست
زین انجمن فغانی دیوانه چون رود
یک لاله چون برنگ تو در هیچ باغ نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر عشق و پریشانی خود را به تصویر میکشد. او بیان میکند که در حال حاضر در باغی نیست و به دنبال عشق میگردد. احساس تنهایی و دردی که از جدایی از معشوق دارد، بر او چیره شده است. شاعر از خنده و بیتفاوتی رقیبانش گلایه میکند و احساس میکند که وجودش در این دنیا بیمعنا شده است. او به وضوح میگوید که حتی مرگش نیز روشنتر از روزهایش است، چون در تاریکی تنهاست و نوری ندارد. در نهایت، شاعر از نشانههای عشق و غم خود سخن میگوید و میافزاید که اشیا و زیباییهایی که جستجو میکند، در هیچ باغی نیست.
هوش مصنوعی: دیوانه وار به عشق تو دلم باغی نمیخواهد، در باغ گلستان هم مرا باغی نیست که بتوانی آن را نام ببری.
هوش مصنوعی: زمانی که انسان در میان دشواریها و غمها با دوستان همدل و همدرد خود شریک میشود، نیک میداند که تنها چیزی که از دل او باقی مانده، احساس و درد واقعی اوست و هیچ چیز دیگری نمیتواند جایگزین آن شود.
هوش مصنوعی: من در آتش عشق میسوزم، اما رقیب بیخیال و خندان است. دل من که شکنجهاش را حس نمیکند، بارها مانند آتش میسوزد.
هوش مصنوعی: چگونه ممکن است پرنده ی خوشبختی بر من سایه بیفکند، در حالی که این بدن سوخته و آسیبدیده ارزش اینکه زاغی به آن نزدیک شود را هم ندارد؟
هوش مصنوعی: من عاشق هستم و دلم دچار آشفتگی است، نمیدانم معشوق چه بر سرش آمده که نه در کنارم است و نه دور از من.
هوش مصنوعی: شبهای من پر از درد و تاریکی است و مرگ در آنها نسبت به روزها بیشتر به وضوح و روشنی احساس میشود، هرچند که در این خرابه و مکان خراب، هیچ نوری وجود ندارد.
هوش مصنوعی: عاشق چه بهرهای میتواند از دلهای تاریک ببرد، زیرا در این هیاهو هیچ چیز جز اندوه و ناراحتی وجود ندارد.
هوش مصنوعی: در این جمع، فریادی از دیوانگی به گوش میرسد و چون گل لاله، رنگ تو در هیچ باغی دیده نمیشود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بی داغ عشق یکرگ من چون چراغ نیست
داغی نهاده ام که دگر جای داغ نیست
آشفته دل ز زلف توام با بنفشه گوی
تا ناز کم کند که مرا آن دماغ نیست
امروز با وجود تو یوسف بود عدم
[...]
بی عشق عقل را هنری در دماغ نیست
بد سوزد آن فتیله که از شعله داغ نیست
هرگز فرشته از سر بامش نمی پرد
آن را که مرغ نامه بری در سراغ نیست
طعنم به بی خودی چه زنی محتسب برو
[...]
تا زنده ایم قسمت ما غیر داغ نیست
پروانه نجات به نام چراغ نیست
در زیر آسمان که نفس می کشد به عیش؟
در تنگنای بیضه نسیم فراغ نیست
ناصح ز پنبه کاری داغم به جان رسید
[...]
زلفت بود به کام، دلی را که داغ نیست
در کار شبروان گرهی چون چراغ نیست
هر شب گل چراغ بهار دگر کند
بلبل گمان مبر که ز پروانه داغ نیست
چون غنچه برنیاورد از شرم سر ز جیب
[...]
بزم تصور توکدورت ایاغ نیست
یعنی چو مردمک شب ما بیچراغ نیست
سرگشتگان با نقش قدم خطکشیدهاند
در کارگاه شعلهٔ جواله داغ نیست
جیب نفسشکاف چه خلوت چه انجمن
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.