گنجور

 
بابافغانی

باز امشبم ز لاله و گل خانه پر شدست

وز آب دیده کلبه ی ویرانه پر شدست

چندان بنرگس تو نظر باختم که باز

چشم ودلم ز عشوه ی مستانه پر شدست

عاشق چگونه یک نفس آشنا زند

چون مجلس از حکایت بیگانه پر شدست

چون ذره عاشقان نگرانند، شمع من

رخساره برفروز که پروانه پر شدست

شبها بزخم تیغ نرفتم ز کوی تو

امروز چاره نیست که پیمانه پر شدست

از بسکه جاودان تو بردند عقل و دین

روی زمین ز مردم دیوانه پر شدست

این حال کس نیافت فغانی مگر بخواب

مستی مکن که شهر ز افسانه پر شدست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
نظیری نیشابوری

شب از فسانه ام ز جنون خانه پر شدست

وز گریه ام دیار ز ویرانه پر شدست

زان طره کی شکایت آشفتگی رسد

ما را که زلف او چو کف شانه پر شدست

ترسم به لاله و سمن او زیان رسد

[...]

فیاض لاهیجی

از هستی تو عالم دیوانه پر شدست

در خانه نیستی وز تو خانه پر شدست

عالم فشرده‌اند که آدم سرشته‌اند

خم‌ها تهی شدست که پیمانه پر شدست

کردم ز صد در از پی دل التماس غم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه