گنجور

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴

 

جز قامتت بچشم و دلم جای گیر نیست

مهمان خانه های کمان غیر تیر نیست

دنیا و آخرت بره او دو نقش پاست

دلبستگی بنقش قدم دلپذیر نیست

جائیکه من فتاده ام، آنجا که می رسد

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵

 

بر دل ز بس غبار کدورت نشسته است

بیچاره ناله در ته دیوار مانده است

مرغ از قفس پرید و بفانوس شمع سوخت

دل همچنان بسینه گرفتار مانده است

دل را تو بردی و غم دل همچنان بجاست

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲

 

دل کار خود بطالع ناساز واگذاشت

شمع اختیار خویش بباد صبا گذاشت

با ماندگان بساز که کفر طریقتست

رهرو اگر نشان قدم را بجا گذاشت

گل را شکفته در چمن دهر کس ندید

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴

 

ایدل دویدن از پی آن بیوفا بسست

گر تو هنوز سیر نگشتی مرا بسست

خواهی بدیده تا یکی آن خاکپا کشید

ای ساده لوح کور شدی توتیا بسست

فیض دم مسیح بدل مردگان گذار

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵

 

آن بلبلم که عقده دل دانه منست

آبی که هست در قفسم آب آهنست

طالع نگر که کشت امیدم ز آب سوخت

در کشوری که برق هوادار خرمنست

او را ز حال دیده حیران چه آگهی

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷

 

امسال نوبهار قدم پیشتر گذاشت

گل نیز از بساط چمن پا بدر گذاشت

سوسن بوصف باغ زبانرا کبود کرد

نرگس ز شوق در قدح لاله سر گذاشت

برگ شکوفه رقعه معشوق باغ بود

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹

 

شیب و شباب راه عدم را مراحلست

عمر تو راه دور و درازش دو منزلست

وارسته را ز جذبه دهد امتیاز قرب

کی کهربا رباید کاهی که در گلست

چشمت هنوز حلقه تعلیم ساحریست

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲

 

این سطرهای چین که ز پیری بروی ماست

هر یک جدا جدا خط معزولی قواست

دل در جوانی از پی صد کام می دود

پیری که هست موسم آرام کم بهاست

چشم دگر ز عینک گیرم بعاریت

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷

 

آن صید پیشه فکر مدارا نکرده است

گر سربریده رشته ز پا وانکرده است

امروز در بهشتی اگر بی تعلقی

هرگز کریم وعده بفردا نکرده است

از روزگار خاک گل و آدمست و بس

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲

 

آن جنگجو که هیچ ملال از جفا نداشت

صلحش بسان رنجش عاشق بقا نداشت

دل از هجوم درد تو شرمندگی کشید

ویرانه حیف درخور سیلاب جا نداشت

شمعم زباد دامن فانوس می کشد

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳

 

دل دامن مجاورت چشم تر گرفت

با طفل اشک صحبت دیوانه در گرفت

نقشم ز یمن فقر بافتادگی نشست

نتوان بسان سایه ام از خاک برگرفت

بیطالع از زلال خضر خون خورد که شمع

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹

 

دلها بیک نظاره ز نظارگان گرفت

از یک گشاد تیر بلا صد نشان گرفت

بی اختیار می بردم اشک چون کنم

خاشاک سیل را نتواند عنان گرفت

می خواست روسفیدی آماجگاه تو

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰ - در مدح شاه‌جهان

 

کردست تیغت از سر خصم ابتدای فتح

اینست ابتدا چه بود انتهای فتح

ای از ازل بقامت شمشیر نصرتت

همچون غلاف آمده چسبان قبای فتح

آمد ز بحر لطف الهی بدرگهت

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸

 

دولت بملک عشق بهر سر نمی رسد

سر تا بریده نیست بافسر نمی رسد

جائیکه عارض تو بدعوی طرف شود

میراث آینه بسکندر نمی رسد

ناامن گشته میکده از دست رهزنان

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲

 

تا بخت بد زهمرهی ما جدا شود

خواهم که جاده در ره وصل اژدها شود

چشم گشایش از فلکم نیست زانکه بخت

در کار نفکند گرهی را که وا شود

با خویشتن بخاک، دلا حسرت وصال

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳

 

هرگز سر شکایت من وا نمی شود

این در گرفته شد بزدن وا نمی شود

روی تو بر بهار زبس کار تنگ کرد

یک غنچه در فضای چمن وا نمی شود

بستم بسی ببال هما بهر امتحان

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸

 

چشم از جهان که بست که آن دیده ور نشد

قطع نظر که کرد که صاحبنظر نشد

گرد از رخ گهر نتوان شست زاب او

رفع ملال خاطر ما از هنر نشد

درمان روزگار چه دردیست جانگداز

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶

 

گر همتم کناره ز دنیا نمی کند

تقلید گوشه گیری عنقا نمی کند

تا ناخن از پلنگ نگیرد بعاریت

ایام از دلم گرهی وا نمی کند

از جور آشنا نرمد هر که آشناست

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳

 

دل چون ز خاک راه طلب توتیا کشد

از روی میل خار مغیلان بپا کشد

ما را نه زور جذبه شوقی بود که مرگ

دامان آرزوی تو از دست ها کشد

یکره بروی جان بلب آمده بخند

[...]

کلیم
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷

 

خوبان که روی بر من بیدل نهاده‌اند

دام از پی شکاری بسمل نهاده‌اند

باشد نشان پا همه خونین به کوی دوست

آنجا ز بس که کام به ساحل نهاده‌اند

مستان ز بحر پرخطر عشق همچو مُل

[...]

کلیم
 
 
۱
۲
۳
۴
۵