گنجور

 
کلیم
 

آن بلبلم که عقده دل دانه منست

آبی که هست در قفسم آب آهنست

طالع نگر که کشت امیدم ز آب سوخت

در کشوری که برق هوادار خرمنست

او را ز حال دیده حیران چه آگهی

کی آفتاب را خبر از چشم روزنست

در گلشن امید نچیدم اگر گلی

از وصل خار صد گل جا کم بدامنست

گفتی چه سود، کاتش شوقت بما چه کرد

احوال خانه سوخته بر خلق روشنست

هر کس مرا شناخت زهمراهیم رمید

نشناخته است سایه هنوزم که با منست

در چار موسمش نبود رنگ و بو کلیم

این عالم فسرده که نزد تو گلشنست