گنجور

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲

 

دانی که شوخ خوش سخن خوش کلام ما

حرفی که ناورد به زبان چیست؟ نام ما

حاصل شود به نیم نگاه تو کام ما

ای لطف ناتمام تو عیش تمام ما

پرسید نام ما بت شیرین کلام ما

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸

 

مانند من سگی سر کوی حبیب را

باید کز آشنا نشناسد غریب را

دردا که دلبری نبود جز تو تا به تو

چندی کنم تلافی رشک رقیب را

آنجا که زلف و روی تو باشد نهان کند

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱

 

سوزد هزار شمع به بیت الحزن مرا

زین داغها که از تو فروزد به تن مرا

خواهم ز دلبران جفا پیشه داد دل

یک چند دل اگر بگذارد به من مرا

ناصح بدست دل بگذار اختیار من

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲

 

گردون مباد آن که بیایی به خواب ما

اول ربود خواب ز چشم پر آب ما

نه از رموز عشق همین آگه است دل

بس گنجها که هست نهان در خراب ما

یا سوی بزم ماست روان یا به سوی غیر

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰

 

از آب و اشک ای لبت از خوی می در آب

جان تا به کی در آتش و تن تا به کی در آب؟

جسم مرا به کوی تو آورد سیل اشک

چون کشتئی که مرحله ها کرده طی در آب

بر باد از آن نداد که از رشک عاشقان

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۰

 

گفتی دل از قفای نکویان کدام رفت

هر جا که دید سر و قدی خوش خرام رفت

دانی که داشت توبه ی من تا به کی ثبات

چندان که از سبو می گلگون به جام رفت

هرگز نمی شود که شود نام او بلند

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۶

 

خوش دولتی است وصل تو نعمت حیات

اما دریغ ازین که بود هر دو بی ثبات

خلقی به جستجوی تو دایم به بزم من

وین طرفه تر که من همه شب جویم از خدات

نبود عجب اگر به سر کویت آورند

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰

 

آنرا که درد عشق تو ره یافت در مزاج

مرگ است یا وصال یکی زین دواش علاج

در ملک حسن و ملک ملاحت تو آن شهی

کالحق سزد اگر دهدت شاه مصر باج

ماهی تو وز طره ات اینک برخ کلف

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۴

 

پوشد اگر نهان نه کنی در نقاب رخ

از شرم آفتاب رخت آفتاب رخ

تا چیست جرم دل که به خونش بود مدام

او را نگار پنجه و ما را خضاب رخ

چون بی تو خواب رخ ننماید به چشم من

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۶

 

ساقی بیار باده که ایام دی رسید

گر دی رسید شکر خدا را که می رسید

تا کی درنگ می به قدح کن زخم ببین

انگور رفت کی به خم و باده کی رسید

یار آمد و رقیب رسید از قفای او

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۰

 

آن شوخ را ز دوستیم تا خبر نبود

هر لحظه دوستیش بمن بیشتر نبود

تدبیر اگر چه جز به دعای سحر نبود

کردم بسی دعا و یکی را اثر نبود

شد مهربان زناله دلش لیک با رقیب

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۴

 

با من فلک هزار جفا هر زمان کند

آری سپهر آنچه تو خواهی همان کند

با هر که مهربان شود او را کند هلاک

زین ره مگر فلک به منش مهربان کند

ز آسیب حادثات زمان آنزمان کسی

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۳

 

دانی که از کیم می وصلت به جام بود

زآن پیشتر که از می و معشوق نام بود

آزادیش کجا و رهایی کدام بود

تا بود جای مرغ دلم کنج دام بود

دانم که هوش من یکی از نیکوان ربود

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۶

 

نتوان شنید وصف رخش را و جان نداد

باید نخست گوش به این داستان نداد

فردا نوید وصل به عشاق داده بود

امشب عبث نبود که مرگم امان نداد

دارد به انتقام کی این دشمنی به من

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۰

 

اسرار عاشقی ز دلی آشکار شد

کآگه ز شوق ناله ی بی اختیار شد

نه منع پاسبان و نه آزار مدعی

فارغ کسی که خاک سر کوی یار شد

شادم که خاک کوی تو بر سر کسی نکرد

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۷

 

کی ز امتداد روز قیامت حذر کند

هر کس که در فراق شبی را سحر کند

بر ناورد خدنگ خود از سینه ام مباد

دل از شکاف سینه بر او یک نظر کند

یک ناله می کشم ز جفای تو در پی اش

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۴

 

روزی که از سبو به قدح باده خواستند

اسباب زندگی همه آماده خواستند

چون دل کسی به نقش و نگار جهان نیست

نقش جمال لاله رخان ساده خواستند

دادند پیچ و تاب به گیسوی دلبران

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۲

 

از دست تست باده به کامم چنان لذیذ

خون منت به کام بود آنچنان لذیذ

چون زاهد از کفش نستانم قدح که نیست

غم ناگوار و باده زدست بتان لذیذ

دشنام اگر دهد عوض بوسه گوبده

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۳

 

تنها منم نه از همه کس خاکسارتر

هر کس عزیزتر به بر اوست خوارتر

او زاشتیاق صحبت غیر است بیقرار

من گشته ام زغیرت او بیقرارتر

زهر اجل به کام بود گرچه ناگوار

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۹

 

مردیم و دل ز دست غمش در فغان هنوز

جان رفته و نرفته غم او زجان هنوز

با آنکه خاک شد تنم از دست آسمان

دست جفاز من نکشد آسمان هنوز

دانی مگر که حسن تو زایل نشد ز خط

[...]

سحاب اصفهانی
 
 
۱
۲
۳