گنجور

 
سحاب اصفهانی

در کویش ای رقیب همین درد بس مرا

کز چون تو نا کسی نکند فرق کس مرا

نه جور خاری و نه جفای گلی دریغ

زآسایشی که بود به کنج قفس مرا

با پاکدامنان هوس الفتیش نیست

آن به که باز داند از اهل هوس مرا

نزدیک گشته محمل آن ماه نو سفر

کز دل رسد به گوش صدای جرس مرا

آن نور دیده رفت و فراقش زدیده برد

نوری که بود از رخ او منقبس مرا

چون دسترس به دامن او نیست ای اجل

بر دامن تو کاش بود دسترس مرا

گر سوز ناله ام بود این بهر آشیان

گیرم که جمع گشت یکی مشت خس مرا

در کنج فقر ترک هوس کرده و کنون

باشد نه بیم دزدونه خوف عسس مرا

گوید ببال از اینکه به جولانگه (سحاب)

آلوده شد به خاک تو نعل فرس مرا