گنجور

 
سحاب اصفهانی

آنرا که درد عشق تو ره یافت در مزاج

مرگ است یا وصال یکی زین دواش علاج

در ملک حسن و ملک ملاحت تو آن شهی

کالحق سزد اگر دهدت شاه مصر باج

ماهی تو وز طره ات اینک برخ کلف

شاهی تو وز کاکلت اینک به فرق تاج

مژگان تو سنان و دو چشمان دو ترک مست

زلف تو صولجان و دو پستان دو گوی عاج

ای شه به شهر حسن تو باید زجان گذشت

کآنجا بغیر جان نستانی زکس خراج

در جان چو درد تست بدرمان چه حاجت است

در دل چو زخم تست به مرهم چه احتیاج

با جان همان کنی که کند برق با گیاه

با دل همان کنی که کند سنگ با زجاج

بی او (سحاب) خواب نیاید به دیده ات

گر از پرند بالش و از پرنیان دواج

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

با روی همچو ماه و قد سرو همچو ساج

با گیسوی سیاه و کس و کون همچو عاج

حکیم نزاری

گلبن فراز تخت چمن بر نهاده تاج

بستان به حکم باده ز ملک وجود باج

پیراهن وجود نزاری ز دست شوق

کردم قبا چو غنچه برون آمد ازدواج

طبع از صبا چو مریم دوشیزه حامل است

[...]

سیف فرغانی

ای مرد فقر، هست ترا خرقهٔ تو تاج

سلطان تویی که نیست به سلطانت احتیاج

تو داد بندگی خداوند خود بده

وآنگاه از ملوک جهان می‌ستان خراج

گر طاعتی کنی مکنش فاش نزد خلق

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سیف فرغانی
جامی

آن مه که یافت امشب ازو عیش ما رواج

روشن به اوست مجلس ما اطفواالسراج

فرسوده استخوان من از خاک پاش پر

باشد به چشم اهل نظر سرمه دان عاج

روح الله ار طبیب شودجز به وصل یار

[...]

سیدای نسفی

چشم تو را طبیب کجا می کند علاج

این چشم را به دیدن کس نیست احتیاج

تنگ آمدم ز دست دل بی قرار خود

چون غنچه خون خورد پدر از طفل بدمزاج

آزاده از حکومت ایام فارغ است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه