گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱

 

بعد از این دست من و دامن آن سرو بلندکه به بالای چمان از بن و بیخم برکند
حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشاکه به رقص آوردم آتش رویت چو سپند
هیچ رویی نشود آینه حجله بختمگر آن روی که مالند در آن سم سمند
گفتم اسرار غمت هر چه بود گو می‌باشصبر از این بیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۰

 

ای شده چاکر آن درگه انبوه بلندوز طمع مانده شب و روز بر آن در چو کلند
بر در میر تو، ای بیهده، بسته طمعیاز طمع صعبتر آن را که نه قید است و نه بند
شوم شاخی است طمع زی وی اندر منشینور نشینی نرهد جانت از آفات و گزند
گر بلند است در میر تو سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۴۰

 

ای که در باغ نکویی به تو نبود مانندگل به رخسار نکو سرو به بالای بلند
هیچ کس نیست ز خوبان جهان همچون توهرگز استاره به خورشید نباشد مانند
با وجود تو که هستی ز شکر شیرین‌ترنیست حاجت که کس از مصر به روم آرد قند
کبر شاهانهٔ تو شاخ امیدم بشکستناز مستانهٔ تو بیخ قرارم برکند
ساقی عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۰

 

ای که شیرینی تو شور در آفاق افگند
حلقه زلف تو در گردنم انداخت کمند
هرچه معنیست اگر جمله مصور گردد
کس بمعنی و بصورت بتو نبود مانند
گر بتریاک وصالم برسانی باری
پیشتر زآنکه کند زهر فراق تو گزند
هرچه غیر تو اگر جمله درو پیوندد
عاشق روی تو با غیر نگیرد پیوند
عاشق از دادن جان بیم ندارد زیرا
نبود زنده دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۱

 

ای که در باغ نکویی بتو نبود مانند
گل برخسار نکو سرو ببالای بلند
هیچ کس نیست زخوبان جهان همچون تو
هرگز استاره بخورشید نباشد مانند
با وجود تو که هستی ز شکر شیرین تر
نیست حاجت که کس از مصر بروم آرد قند
کبر شاهانه تو شاخ امیدم بشکست
ناز مستانه تو بیخ قرارم برکند
ساقی عشق تو ما را بزبان شیرین
شربتی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹

 

نگسلد رشته جان من از آن سرو بلند
این چه نخلیست که دارد برگ جان پیوند؟
آه! از آن چشم، که چون سوی من افگند نگاه
چاکها در دلم از خنجر مژگان افگند
گر دهم جان بوفایش نپسندد هرگز
آه! از آن شوخ جفا پیشه دشوار پسند!
گر نگیرد ز سر لطف و کرم دست مرا
دست کوتاه من و دامن آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۷

 

عاشقان درش از درد دوا یافته اند
خستگان غمش از رنج شفا یافته اند
باده نوشان سراپردهٔ میخانهٔ دل
جرعهٔ دُردی دردش چو دوا یافته اند
مبتلایان بلایش ز بلا نگریزند
گرچه از قامت و بالاش بلا یافته اند
نم چشم و غم دل قوت روان ساز ای جان
که کسان قوت از این آب و هوا یافته اند
عارفان بی سر و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۴۹

 

آن کدام‌اند و کیان‌اند و کجا می‌باشند
کز خرد دور و برانگیخته با اوباش‌اند
گرچه آزرده و رنجور شود دل‌هاشان
از جفای دگران سینۀ کس نخراشند
برِ این کِشته گر ابلیس خورد گر آدم
هم‌چنان مجتهدان دانۀ خود می‌پاشند
گر به دربانیِ دل نصب شوی قانع باش
ماه و خورشید در این پرده‌سرا فرّاش‌اند
نیست با مردمِ نادان سخنِ منکر حق
که ندانی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری