گنجور

 
جامی

ای دریغ کاخ امانی به غم و شادی بند

بنده نفس خودی دعوی آزادی چند

پیش دانا چه بود ملک همه دنیا هیچ

لاف دانش چه زنی ای که به هیچی خرسند

رشته سعی قوی کن که رسیدن نتوان

به سر کنگر مقصود چو بگسست کمند

عالمی را ز تو پند است که در بند خودی

تا به کی بهر خلاص دگران گویی پند

لب به هر طعمه میالای که دندان شکند

بر سر خوان فرومایه ز پالوده قند

سنگ آزار مزن بر دل ارباب صفا

کامد آسان شکن این شیشه و مشکل پیوند

تا پسندیده فتد طور تو جامی همه را

هر چه خود را نپسندی دگری را مپسند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ناصرخسرو

ای شده چاکر آن درگه انبوه بلند

وز طمع مانده شب و روز بر آن در چو کلند

بر در میر تو، ای بیهده، بسته طمعی

از طمع صعبتر آن را که نه قید است و نه بند

شوم شاخی است طمع زی وی اندر منشین

[...]

مولانا

شمس تبریز! تو جانی و همه خلق تن‌اند

پیش جان و تن تو صورت تنها چه تنند

همام تبریزی

برو ای زاهد مغرور و مده ما را پند

عاشقان را به خدا بخش ملامت تا چند

من دیوانه ز زنجیر نمی‌اندیشم

که کشیده‌ست مرا زلف مسلسل در بند

خسروان از پی نخجیر دوانند ولی

[...]

حکیم نزاری

آن کدام‌اند و کیان‌اند و کجا می‌باشند

کز خرد دور و برانگیخته با اوباش‌اند

گرچه آزرده و رنجور شود دل‌هاشان

از جفای دگران سینۀ کس نخراشند

برِ این کِشته گر ابلیس خورد گر آدم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه