گنجور

 
کمال خجندی
 

بار ما سرو بلند است بگوئیم بلند

پست گفتن سخن از بیم رقیبان تا چند

دامنش دیر بدستم فته و حلقه زلف

نتوان زود گرفت آهوی مشکین بکمند

تیرهای دگرش بر دل اگر آید حیف

آنچه خاکیست چرا بر من خاکی نفکند

بعد ازین کآتش دل سینه پروانه بسوخت

شمع خواهی به هلاکش بگری خواه بخند

دل صد پاره بمرهم نشود چاره پذیر

جامه نازک چو شکستند نگیرد پیوند

گفته کار دلت بسته از آن زلف دوتاست

کار تست این همه بر زلف دلاویز مبند

گر بجویند بعد قرن نیابند کمال

بلبلی چون تو خوش الحان به چمنهای خجند