گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۹۴

 

کیستند اهل جهان، بی سر و سامانی چند
در ره سیل حوادث، ده ویرانی چند
چرخ کز خون شفق چهره خود دارد سرخ
چه سرانجام دهد کار پریشانی چند؟
زین گلستان که چو گل خیمه در آنجا زده ای
چیست در دست تو جز چاک گریبانی چند؟
دو سه روزی است تماشای گلستان جهان
در دل خود برسانید گلستانی چند
نیست از مردم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸

 

کاش می‌داد خدا هر نفسم جانی چندتا به گام تو می‌کردم قربانی چند
چشم بد دور ز حسن تو پریچهره که کشتحسرت خاتم لعل تو سلیمانی چند
چه غم از کشمکش گردش دوران داردهر که با چشم تو ساغر زده دورانی چند
ساقی چشم تواش باده به پیمانه نکردهر که بشکست در این میکده پیمانی چند
کسی از کافر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹

 

ای به دل ها زده مژگان تو پیکانی چندمنت ناوک دل‌دوز تو بر جانی چند
گوشه چاک گریبانت اگر بگشاییبشکنی رونق بازار گلستانی چند
تا بریدند بر اندام تو پیراهن نازبر دریدند ز هر گوشه گریبانی چند
جمع کن سلسلهٔ زلف پریشانت راتا مگر جمع کنی حال پریشانی چند
یوسف دل که شد از چاه زنخدانت خلاصاز خم زلف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰

 

دادن باده حرام است به نادانی چندکآب حیوان نتوان داد به حیوانی چند
گذر افتاد به هر حلقهٔ غم دوران رامگر آن حلقه که ساقی زده دورانی چند
خون دل چند خوری زین فلک میناییساغری چند بزن با لب خندانی چند
ایمن از فتنهٔ این گنبد مینا منشینخیز و با دور قدح تازه کن ایمانی چند
راه در حلقهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی