در سر کوی تو جمعند پریشانی چند
بند بر بند قبا بافته عریانی چند
دل دیوانه ی ما زلف ترا در کار است
باید این سلسله را سلسله جنبانی چند
کشتی ما نه چنان هم به کنار آمده است
که توان قطع نظر کرد ز طوفانی چند
از دکانی که گشوده ست جنون، می پرسد
گل چو خمیازه کشان چاک گریبانی چند
خوش نگردد دلم از گریه، که خرم نکند
خرمن سوخته را قطره ی بارانی چند
یک نگین وار زمین است و هزاران جمشید
مانده از این ده ویران شده دهقانی چند
شده مرهم طلب ای همنفسان زخم سلیم
نیست گر معدن الماس، نمکدانی چند
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به عشق و دلتنگی میپردازد و نشاندهندهی حال و هوای شاعر در مواجهه با معشوق است. شاعر از پریشانی و سردرگمی در کوی محبوب سخن میگوید و به زلف معشوق که دل او را مشغول کرده، اشاره دارد. همچنین به طوفانها و مشکلات موجود در زندگی اش اشاره دارد که نمیتواند از آنها بگذرد. او به زیباییهای عشق و درد و رنجهای ناشی از آن نیز اشاره میکند و به این نتیجه میرسد که در این ویرانیهای زندگی، چیزی شگفتانگیز و کمنظیر وجود دارد که همچنان آن را جستجو میکند. در نهایت، شعر به نوعی طلب و جستجوی بهبودی و آرامش در میان دشواریها میپردازد.
هوش مصنوعی: در سر کوی تو، گروهی از آدمها هستند که در حال بینظمی و پریشانیاند. چندین لباس چنان بد به هم دوخته شده که گویا به عریانی و بینظمی افتادهاند.
هوش مصنوعی: دل بیتاب و شیدای ما به زلف تو مشغول است و نیاز دارد که این ارتباط را مدتی بیشتر ادامه بدهیم.
هوش مصنوعی: کشتی ما به ساحل نرسیده، بلکه هنوز در میانهٔ طوفانهای زیادی قرار دارد که نمیتوان از آنها چشمپوشی کرد.
هوش مصنوعی: در فروشگاهی که جنون و هیجان در آن حاکم است، گل مانند کسی که در حال خمیازه کشیدن است، از چاکهای لباسش میپرسد چند تا هستند.
هوش مصنوعی: دل من از گریه شاد نمیشود، زیرا یک قطره باران نمیتواند خرمن سوخته را دوباره زنده کند.
هوش مصنوعی: در این زمین، انگار یک نگین درخشان وجود دارد و از این ده خراب شده، بسیاری از جمشیدها، یعنی شخصیتهای بزرگ و با ارزش، به یادگار ماندهاند که نشانهای از تلاش و زحمت چند کشاورز است.
هوش مصنوعی: دوستان، در اینجا به دنبال درمان دردهای بزرگ هستیم، اما این زخمهای عمیق را نمیتوان با چیزهای کوچکی مثل نمک، که هرگز به ارزش و اهمیت الماس نمیرسد، درمان کرد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
منم امروز حدیث تو و مهمانی چند
پاره از دیده و دلها همه بریانی چند
هر زمان کاتش سودای تو افزود عشق
جای خاشاک بر آتش فگند جانی چند
دی سوی سوختگان دید و گفتی که که اند
[...]
می برند از تو جفا بی سرو سامانی چند
چند ریزی به خطا خون مسلمانی چند
کشور حس بتان کرد پریشان سر زلف
که نخوردند غم حال پریشانی چند
رفته پیکان تو در سینه و خون آمده گیر
[...]
ای لبت کام دل بیسروسامانی چند
کاکلت حلقهٔ سودای پریشانی چند
کوکب سعدی و منظور سبک روحانی
قدر وصل تو چه دانند گران جانی چند
لذّت شربت دیدار نکو می داند
[...]
پرده برداشته ام از غم پنهانی چند
به زیان می رود امروز گریبانی چند
زان ضعیفان که وفا داشت درین شهر اسیر
قفسی چند بجا مانده و زندانی چند
سر و سامان سخن کردن این جمعم نیست
[...]
چند بی بهره شود دیدهٔ گریانی؛ چند؟
زلف جمع آر که جمعند پریشانی چند
گلرخان محنت نایافت بیابند مگر
یک نفس چاک ببینند گریبانی چند
آن که آماده کند پردهٔ نا کرده گناه
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.