گنجور

 
سلیم تهرانی

در سر کوی تو جمعند پریشانی چند

بند بر بند قبا بافته عریانی چند

دل دیوانه ی ما زلف ترا در کار است

باید این سلسله را سلسله جنبانی چند

کشتی ما نه چنان هم به کنار آمده است

که توان قطع نظر کرد ز طوفانی چند

از دکانی که گشوده ست جنون، می پرسد

گل چو خمیازه کشان چاک گریبانی چند

خوش نگردد دلم از گریه، که خرم نکند

خرمن سوخته را قطره ی بارانی چند

یک نگین وار زمین است و هزاران جمشید

مانده از این ده ویران شده دهقانی چند

شده مرهم طلب ای همنفسان زخم سلیم

نیست گر معدن الماس، نمکدانی چند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

منم امروز حدیث تو و مهمانی چند

پاره از دیده و دلها همه بریانی چند

هر زمان کاتش سودای تو افزود عشق

جای خاشاک بر آتش فگند جانی چند

دی سوی سوختگان دید و گفتی که که اند

[...]

کمال خجندی

می برند از تو جفا بی سرو سامانی چند

چند ریزی به خطا خون مسلمانی چند

کشور حس بتان کرد پریشان سر زلف

که نخوردند غم حال پریشانی چند

رفته پیکان تو در سینه و خون آمده گیر

[...]

خیالی بخارایی

ای لبت کام دل بی‌سروسامانی چند

کاکلت حلقهٔ سودای پریشانی چند

کوکب سعدی و منظور سبک روحانی

قدر وصل تو چه دانند گران جانی چند

لذّت شربت دیدار نکو می داند

[...]

نظیری نیشابوری

پرده برداشته ام از غم پنهانی چند

به زیان می رود امروز گریبانی چند

زان ضعیفان که وفا داشت درین شهر اسیر

قفسی چند بجا مانده و زندانی چند

سر و سامان سخن کردن این جمعم نیست

[...]

عرفی

چند بی بهره شود دیدهٔ گریانی؛ چند؟

زلف جمع آر که جمعند پریشانی چند

گلرخان محنت نایافت بیابند مگر

یک نفس چاک ببینند گریبانی چند

آن که آماده کند پردهٔ نا کرده گناه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه