گنجور

 
صفایی جندقی

داشت وجهی که ندادند ترا جانی چند

تا تصور نکنی یکدل و جانانی چند

وقت دل خوش که مرا هر نظر از ظلمت تست

باز در گنج شبستان در بستانی چند

ذوق یک بوسه بهکام من از آن نوش دهان

هست صدبار به از چشمه ی حیوانی چند

روید از بوی تو هم خواب ترا عمر دراز

هست بر دعوی من زلف تو برهانی چند

نیست کس لایق و رشکم نهلد ورنه همی

بخشم از لعل توخاتم به سلیمانی چند

دل بهر عضو تو صد جاست گرفتار فسون

کس ندیده است گنه کاری و زندانی چند

تا زنی چشم بهم زان دوکمان بی زد و خورد

صیدت آید همه این شهر به پیکانی چند

بر رخ آویخته گیسوی کجت گفتی راست

داشت در کف ید بیضای تو شعبانی چند

ترسمت خاطر نازک زید از ناله ملول

کردمی ورنه دلت نرم به افغانی چند

پی یک درد که دارد چو صفایی همه عمر

از وجود طرب انگیز تو درمانی چند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

منم امروز حدیث تو و مهمانی چند

پاره از دیده و دلها همه بریانی چند

هر زمان کاتش سودای تو افزود عشق

جای خاشاک بر آتش فگند جانی چند

دی سوی سوختگان دید و گفتی که که اند

[...]

کمال خجندی

می برند از تو جفا بی سرو سامانی چند

چند ریزی به خطا خون مسلمانی چند

کشور حس بتان کرد پریشان سر زلف

که نخوردند غم حال پریشانی چند

رفته پیکان تو در سینه و خون آمده گیر

[...]

خیالی بخارایی

ای لبت کام دل بی‌سروسامانی چند

کاکلت حلقهٔ سودای پریشانی چند

کوکب سعدی و منظور سبک روحانی

قدر وصل تو چه دانند گران جانی چند

لذّت شربت دیدار نکو می داند

[...]

نظیری نیشابوری

پرده برداشته ام از غم پنهانی چند

به زیان می رود امروز گریبانی چند

زان ضعیفان که وفا داشت درین شهر اسیر

قفسی چند بجا مانده و زندانی چند

سر و سامان سخن کردن این جمعم نیست

[...]

عرفی

چند بی بهره شود دیدهٔ گریانی؛ چند؟

زلف جمع آر که جمعند پریشانی چند

گلرخان محنت نایافت بیابند مگر

یک نفس چاک ببینند گریبانی چند

آن که آماده کند پردهٔ نا کرده گناه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه