گنجور

 
صفایی جندقی

نیست در صومعه جز معنی حیوانی چند

بگسل ای دوست دل از صورت بی جانی چند

راست خواهی مثل پیر مغان با فقها

همچنان است که یک آدم و شیطانی چند

با تولای تو ای پیر مغان آمده ایم

کارد از کیش کهن تازه مسلمانی چند

از پریشانی ما حالت ما را دریاب

خود چه پرسی خبر عشق ز حیرانی چند

از تماشای حرم تا ابد آیی محروم

همچو من تا نکنی قطع بیابانی چند

نشکفد غنچه مقصد تو از روضه ی قدس

در جگر تا نخلی نخل خار مغیلانی چند

ترسم از خاک درت آب برد گرد مرا

ورنه انگیختمی از مژه عمانی چند

از تو آباد شد اجزای وجودم ای عشق

جز تو کس دید کجا گنجی و ویرانی چند

حرفی از دفتر حسن تو صفایی ننگاشت

گرچه پرداخت در اوصاف تو دیوانی چند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

منم امروز حدیث تو و مهمانی چند

پاره از دیده و دلها همه بریانی چند

هر زمان کاتش سودای تو افزود عشق

جای خاشاک بر آتش فگند جانی چند

دی سوی سوختگان دید و گفتی که که اند

[...]

کمال خجندی

می برند از تو جفا بی سرو سامانی چند

چند ریزی به خطا خون مسلمانی چند

کشور حس بتان کرد پریشان سر زلف

که نخوردند غم حال پریشانی چند

رفته پیکان تو در سینه و خون آمده گیر

[...]

خیالی بخارایی

ای لبت کام دل بی‌سروسامانی چند

کاکلت حلقهٔ سودای پریشانی چند

کوکب سعدی و منظور سبک روحانی

قدر وصل تو چه دانند گران جانی چند

لذّت شربت دیدار نکو می داند

[...]

نظیری نیشابوری

پرده برداشته ام از غم پنهانی چند

به زیان می رود امروز گریبانی چند

زان ضعیفان که وفا داشت درین شهر اسیر

قفسی چند بجا مانده و زندانی چند

سر و سامان سخن کردن این جمعم نیست

[...]

عرفی

چند بی بهره شود دیدهٔ گریانی؛ چند؟

زلف جمع آر که جمعند پریشانی چند

گلرخان محنت نایافت بیابند مگر

یک نفس چاک ببینند گریبانی چند

آن که آماده کند پردهٔ نا کرده گناه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه