گنجور

 
کمال خجندی
 

می برند از تو جفا بی سرو سامانی چند

چند ریزی به خطا خون مسلمانی چند

کشور حس بتان کرد پریشان سر زلف

که نخوردند غم حال پریشانی چند

رفته پیکان تو در سینه و خون آمده گیر

خود چه آید ز دل و دیده گریانی چند

از رخ آویختهای هر طرفی زلف بخم

تا بری گوی دلی چنه به چوگانی چند

بی منت رفتنه گلزار چه دامن گیرست

پاره گیر ای گل نورست گریبانی چند

زاهدان فایده عشق ندانند که چیست

نکند فایده این نکته نادانی چند

می کشیدی ز جگر تیر تو یک روزی کمال

بافت در آتش دل تافته پیکانی چند