گنجور

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶

 

ای ترا بر سرو و گل در جلوه پنهان رازها

سرو را در سایه ی قد تو در سر نازها

بسکه میخوانند دلها را بکویت هر نفس

بلبلانرا در گلستانها گرفت آوازها

تا چرا دم زد زرعنایی بدور حسن تو

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷

 

ای زابروی تو هر سو فتنه در محراب‌ها

فتنه را از چشم جادوی تو در سر خواب‌ها

عارضت آبست و لب آب دگر از تاب می

من چنین لب تشنه، وه چون بگذرم زین آب‌ها

نگسلم زان جعد مشکین گرچه در چنگ بلا

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲

 

کار دل از پهلوی دلدار بگشاید مرا

یار باید تا گره از کار بگشاید مرا

گر مرا بر دار بندد یار بهر امتحان

کیست کان ساعت بتیغ از دار بگشاید مرا

بسته ی زنجیر زلفت شد دل افگار من

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵

 

آه کامشب دیده‌ام خوابی که می‌سوزد مرا

خورده‌ام جایی می نابی که می‌سوزد مرا

می‌تپد در خون دل بی‌صبر و یادم می‌دهد

هردم از گلگشت مهتابی که می‌سوزد مرا

صحبت گرمی که دارد سر گرانم همچو شمع

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۳

 

عاشقان را در سر شوریده سودا آتشست

در بدن خون نشتر و در دل سویدا آتشست

تن نخواهد خوابگاه نرم چون گر مست دل

گلخنی را زیر و پهلو فرش دیبا آتشست

میگدازم از حیا تا از تو می جویم مراد

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۹

 

نیست بیرون و درونم ذره‌ای خالی ز دوست

صورتم آیینهٔ معنی و معنی عین اوست

آنچنان با دوست یکتایم که چون مجنون زار

هیچ غیر از دوست نبود گر برون آیم ز پوست

حسن روز افزون یار و عشق خرمن‌سوز من

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۲

 

بیگناهم خشم و نازت با من ای خود کام چیست

یک طمع ناکرده زان لب این همه دشنام چیست

ناگزیده آن لب شیرین چه داند هر کسی

کز تو بر جان من رسوای خون آشام چیست

یار پیش دیده و دل همچنان در اضطراب

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۱

 

با که گویم اینکه در بیخوابیم شب چون گذشت

صحبتم تلخ از جفای آن شکر لب چون گذشت

چون توان گفتن که از دل گرمی جانم چه شد

بر تن فرسوده ام آزار آن تب چون گذشت

من بهر تلخابه یی تا شب رساندم این خمار

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۶

 

دم به دم در عاشقی دل را زیانی می‌شود

هر زمان از عمر من آخر زمانی می‌شود

دل اسیر خردسالی گشت و این چرخ کهن

پیر می‌سازد مرا تا او جوانی می‌شود

روز اول چون نهاد انگشت بر لوح و قلم

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۲

 

آنکه بهر دیگران در زلف چین می‌افگند

چون رسد نزدیک من چین در جبین می‌افگند

دیده‌ام جایی پری‌رویی که پیش تخت او

گر سلیمان می‌رسد حالی نگین می‌افگند

گر سوار این است و جولان این به اندک ترکتاز

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۵

 

آه آتشناک من بوی دل مجنون دهد

گر نسوزد دل، کجا این روشنی بیرون دهد

بس محالست اینکه گردونم دهد نقد مراد

او که تا یکذره دارم می ستاند چون دهد

گرنه از بیداد او تیغم رسد بر استخوان

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۹

 

التفات چشم آن مشکین‌غزالم می‌کشد

مردمی‌ها می‌کند کز انفعالم می‌کشد

گرچه آزادم ز قید دانه و دام هوس

شوق دام و دانهٔ آن زلف و خالم می‌کشد

من نمی‌نالم ز اندوه شب هجران ولی

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۴

 

آتشم در جان و در دل حسرت جامست و بس

حاصل عمرم همین اندیشهٔ خامست و بس

جام یاقوت و شراب لعل خاصان را رسد

بی‌نوایان را نظر بر رحمت عامست و بس

صد سخن در ضمن هر یک نکتهٔ شیرین اوست

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۵

 

می‌رسد عشق و دل افسرده می‌آرد به جوش

آه ازین آتش که خون مرده می‌آرد به جوش

ما هلاک غمزهٔ آن شوخ و او گرم شکار

باز خون صید پیکان خورده می‌آرد به جوش

می‌رود مستانه می‌گوید بسوز و دم مزن

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۰

 

ترک یاری کردی از وصل تو یاران را چه حظ

دشمن احباب گشتی دوستداران را چه حظ

چون ندارد وعده ی وصل تو امید وفا

غیر داغ انتظار امیدواران را چه حظ

چشم من کز گریه نابیناست چون بیند رخت

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۱

 

امشب از آهم مشو گرم و مسوزانم چو شمع

ساعتی بنشین که در بزم تو مهمانم چو شمع

چون کنم دل جمع در بزمت که هر ساعت رقیب

می دهد افسون و می سازد پریشانم چو شمع

وه چه حالست اینکه بر دارندم آخر از میان

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۲

 

تا بکی خندیدن و دل گرمی افزودن چو شمع

آب دندان گشتن و آتش زبان بودن چو شمع

گاه ناپیدا شدن از دیده ها چون شبچراغ

گاه خشک و تر بنور خویش بنمودن چو شمع

از دلم هر قطره خون، تبخاله یی شد جانگداز

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۳

 

میگدازم دیده تا یکروزه موجودم چو شمع

می رسد بر اوج گردون هر نفس دودم چو شمع

دیده ی اختر شمارم شهرت نیسان گرفت

بسکه بر هر نوک مژگان گوهر آمودم چو شمع

گرچه نقد هستیم در آتش عشق تو سوخت

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۷

 

جانم افگارست و تن بیمار و دل خون از فراق

هر نفس دردیست بر درد من افزون از فراق

غرق خون دیده ام شبهای هجران و اجل

بر سرم پیوسته می آرد شبیخون از فراق

تا شد آن شاخ گل رعنا برون از دیده ام

[...]

بابافغانی شیرازی
 

بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۲

 

مست گشتم سر ز قید هوشیاران می‌برم

رخت خویش از پهلوی پرهیزگاران می‌برم

چون شفق بربسته رخت خون‌فشان از طرف خاک

خیمهٔ همت بر اوج کوهساران می‌برم

مرغ شبخیزم به گلگشت گلستان می‌روم

[...]

بابافغانی شیرازی
 
 
۱
۲
۳