دوش آه من سر راهش برسم داد بست
باز کرد آن حلقه ی زلف و در بیداد بست
خواستم از کاو کاو غمزه اش فریاد کرد
همچو طوطی شکرم داد وره فریاد بست
باد می آرد ز زلفش هر نفس بوی وفا
نیک می آرد ولی نتوان گره بر باد بست
عشق سرها در رهم افگند تا دل برکنم
چون خورم آبی که این سرچشمه از بنیاد بست
این همان کوه بلا خیزست کاواز سگش
پرده ی مجنون درید و گردن فرهاد بست
بگذرم چون باد در گلزار تا سویش روم
گرچه راهم با هزاران خنجر پولاد بست
یادم از خفتان روز جنگ آن شهزاده داد
چون صبا بند قبای سوسن آزاد بست
در دل تنگم چو جوهر در نهاد آینه
نقش روی او هزاران صورت نوشاد بست
زین سرابستان فغانی چون گل وصلی نیافت
رفت و سنگ ناامیدی بر دل ناشاد بست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر حالات عاشقانه و دردهای ناشی از عشق است. شاعر با تصاویری زنده از عشق و معشوق، احساساتی پیچیده را توصیف میکند. او از زلف معشوق که نماد وفاست، یاد میکند و اینکه در عین زیبایی، نمیتواند به او دسترسی پیدا کند. شاعر به چالشهای عشق، از جمله درد و ناامیدی، اشاره دارد و میگوید که همچون بادی آزاد به سمت معشوق میرود، با وجود اینکه راههایش سخت و پر از موانع است. در نهایت، او از نبود معشوق و سنگینی ناامیدی در دلش سخن میگوید. شعر به صورت کلی به موضوعات عشق، غم و امید پرداخته و احساسات عمیق انسانی را به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: عطری که از شب گذشته متصاعد شده، مرا به شدت به یاد او میاندازد و در حالی که او زنجیرهای خود را گسسته و آزادی را تجربه میکند، دل من در عشق و اندوه غرق است.
هوش مصنوعی: خواستم از زیبایی و دلربایی او فریاد بزنم، اما مثل طوطی فقط از او محبت و نعمت را دریافت کردم و نتوانستم فریادی بزنم.
هوش مصنوعی: باد با هر نفس از زلفش بوی وفا را به همراه میآورد، اما نمیتوان گرهای بر باد زد.
هوش مصنوعی: عشق باعث میشود که سرها را بر زمین بیندازم تا بتوانم دلم را آرام کنم، مانند اینکه وقتی آبی چشمهای که از ابتدا بسته شده را مینوشم.
هوش مصنوعی: این کوه، همان جایی است که در داستانها به خاطر بدبختیها و چالشها شناخته شده است. جایی که سگ مجنون پرده را پاره کرد و باعث گرفتاری فرهاد شد.
هوش مصنوعی: میگذرم مانند باد از میان گلها تا به سوی او بروم، هرچند راه من با هزاران خنجر آهنی مسدود شده است.
هوش مصنوعی: یاد آن روزی میافتادم که آن شاهزاده در میدان نبرد به خواب رفته بود و مانند نسیمی که گلهای زیبا را در هم میپیچد، نگران از جمال و زیبایی او بودم.
هوش مصنوعی: در دل کوچک و تنگ من، مانند یک جوهر در درون آینه، نقش چهره او به صورتهای مختلف و بینهایت نقش بسته است.
هوش مصنوعی: در این دنیای توهم و آرزو، چون نتوانسته به وصالی دست یابد، از شدت اندوه و ناامیدی، سنگی بر دل غمگین خود گذاشت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دل به نور شمع نتوان در گذار باد بست
ساده لوح آن کس که دل بر عمر بی بنیاد بست
می شود نام بزرگان از هنرمندان بلند
طرف شهرت بیستون از تیشه فرهاد بست
رو به هر مطلب که آرد، می زند نقش مراد
[...]
آنکه کوه درد را بر آه بی بنیاد بست
از نفس مشت غبار جسم را برباد بست
می تواند نالهٔ دل را به گوش او رساند
درد را از رشتهٔ آه آنکه بر فریاد بست
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.