گنجور

 
بابافغانی

دوش آه من سر راهش برسم داد بست

باز کرد آن حلقه ی زلف و در بیداد بست

خواستم از کاو کاو غمزه اش فریاد کرد

همچو طوطی شکرم داد وره فریاد بست

باد می آرد ز زلفش هر نفس بوی وفا

نیک می آرد ولی نتوان گره بر باد بست

عشق سرها در رهم افگند تا دل برکنم

چون خورم آبی که این سرچشمه از بنیاد بست

این همان کوه بلا خیزست کاواز سگش

پرده ی مجنون درید و گردن فرهاد بست

بگذرم چون باد در گلزار تا سویش روم

گرچه راهم با هزاران خنجر پولاد بست

یادم از خفتان روز جنگ آن شهزاده داد

چون صبا بند قبای سوسن آزاد بست

در دل تنگم چو جوهر در نهاد آینه

نقش روی او هزاران صورت نوشاد بست

زین سرابستان فغانی چون گل وصلی نیافت

رفت و سنگ ناامیدی بر دل ناشاد بست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

دل به نور شمع نتوان در گذار باد بست

ساده لوح آن کس که دل بر عمر بی بنیاد بست

می شود نام بزرگان از هنرمندان بلند

طرف شهرت بیستون از تیشه فرهاد بست

رو به هر مطلب که آرد، می زند نقش مراد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
جویای تبریزی

آنکه کوه درد را بر آه بی بنیاد بست

از نفس مشت غبار جسم را برباد بست

می تواند نالهٔ دل را به گوش او رساند

درد را از رشتهٔ آه آنکه بر فریاد بست

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه