گنجور

 
بابافغانی

ساقیا بیدار گردان چشم خواب‌آلوده را

باده نوش و نقل کن دل‌های خون‌پالوده را

لاله از حد می‌برد مستی و گل تر دامنی

خیز و در جام شراب انداز مشک سوده را

گر گناهی نیست در مستی ثوابی نیز نیست

اجر چندانی نباشد کار نافرموده را

کشتی می می‌برد از ورطهٔ عقلم برون

ورنه آسان چون روم این راه ناپیموده را‌؟

آنچه در گنج دو عالم نیست در میخانه هست

تا به خواری ننگری این کهگل فرسوده را

ای صبا بگذر به خاک شوربختان فراق

این نمک بر دل میفشان مردم آسوده را

نامهٔ درد فغانی قابل تحریر نیست

بهر این بیت‌العمل ضایع مگردان دوده را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
نظیری نیشابوری

تا به کی بر خرقه بندم جسم غم فرسوده را

سر به طوفان می دهم این مشت خاک سوده را

در درون همچون عنب شد خوشه اشکم گره

بس فرو خوردم به دل خون های ناپالوده را

گوش ها کر گشت و یارب یاربم کاری نکرد

[...]

صائب تبریزی

می کند پامال، تن آخر دل آسوده را

می شود دامن کفن این پای خواب آلوده را

جز پشیمانی ندارد حاصلی طول امل

چند پیمایی مکرر این ره پیموده را؟

آن که دارد آرزوی راه بی پایان عشق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه