گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

ساقیا بیدار گردان چشم خواب آلوده را

باده نوش و نقل کن دلهای خون پالوده را

لاله از حد میبرد مستی و گل تر دامنی

خیز و در جام شراب انداز مشک سوده را

گر گناهی نیست در مستی ثوابی نیز نیست

اجر چندانی نباشد کار نافرموده را

کشتی می میبرد از ورطه ی عقلم برون

ورنه آسان چون روم این راه ناپیموده را

آنچه در گنج دو عالم نیست در میخانه هست

تا بخواری ننگری این کهگل فرسوده را

ای صبا بگذر بخاک شوربختان فراق

این نمک بر دل میفشان مردم آسوده را

نامه ی درد فغانی قابل تحریر نیست

بهر این بیت العمل ضایع مگردان دوده را