گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

ای ترا بر سرو و گل در جلوه پنهان رازها

سرو را در سایه ی قد تو در سر نازها

بسکه میخوانند دلها را بکویت هر نفس

بلبلانرا در گلستانها گرفت آوازها

تا چرا دم زد زرعنایی بدور حسن تو

گل بناخن میکند از روی چون زر گازها

جانم از تن میپرد هر دم زشوق روی تو

بر سر آتش بود پروانه را پروازها

گلشن کوی ترا از لطف و احسان باره ییست

بر گرفتاران دل هر گوشه سنگ اندازها

در تماشای مه رویت فغانی را چو شمع

بر زبان آتشین شبها گره شد رازها