گنجور

 
بابافغانی

شمع من میل منت امروز چون هر روز نیست

وان نگاه گرم و شکر خندهٔ جان‌سوز نیست

بی‌سخن آن شکل مخمورانه خواهد کشتنم

حاجت گفتار تلخ و غمزهٔ دلدوز نیست

یک بیک اسباب حسنت آتش انگیزست لیک

هیچ دل‌سوزان‌تر از لب‌های سحرآموز نیست

تاب دیگر دارد آن عارض که سوزد خلق را

ورنه هیچ آتش بدین صورت جهان افروز نیست

تا بکشتن بر نیاید کام از پیش توام

وه که این بخت زبونم هیچ جا فیروز نیست

آه گرمم گر دهد وی کباب دل چه سود

بوی عشقست این فغانی نکهت نوروز نیست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
قاسم انوار

جان ما را دولت عشق رخت امروز نیست

خوشتر از درد تو دولت در جهان پیروز نیست

ساقیا، جام لبالب ده بمستان فنا

دولت امروز ما چون دولت هر روز نیست

زاهدا، از مرغ خود چندین حکایت ها مگوی

[...]

صائب تبریزی

گر چه طبعم کم ز خورشید جهان افروز نیست

در نظرها اعتبارم چون چراغ روز نیست

دست اگربردارم از دل، می شکافد سینه را

هیچ مرغی چون دل بیتاب، دست آموز نیست

حسن چون بی پرده آید، عشق ناپیدا شود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه