گنجور

حاشیه‌ها

سفید در ‫۲ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۱۶:۵۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۸ - یافتن عاشق معشوق را و بیان آنک جوینده یابنده بود کی وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ:

 

این جهان پر آفتاب و نور ماه

او بهشته سر فرو برده به چاه! 

 

که اگر حق است پس کو روشنی؟

سر ز چه بردار و بنگر ای دنی! 

 

جمله عالم شرق و غرب آن نور یافت

تا تو در چاهی نخواهد بر تو تافت

 

 

سفید در ‫۲ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۱۶:۰۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۰ - اعتماد کردن بر تملق و وفای خرس:

 

هر ندایی که تو را بالا کشید

آن ندا می‌دان که از بالا رسید...

 

بزرگمهر در ‫۲ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۱۳:۵۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۹:

جای تاسف است این شهوت سخن گفتن در جائیکه موضوع اصلی چیزی نگفتن است.هیچ مگو....که البته من هم....

محمد هادی مؤذن جامی در ‫۲ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۱۳:۳۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۶:


در مورد معنی بیت اول : چون شعر بیدل سحرآمیز و عمیق و نامتعارف و مشحون از تعابیر مبهم و دوسویه است بسادگی معنی نمی شود
اجمالا قصه انسان و ذات اقدس اله را از جنس غیب می داند که چون فهم این رابطه دیریاب و مشکل است بسان فسانه است که در آن غیب را که از جنس شهود و دیدن است ندیده اند ولی به شنیدن مطالبی که نشاید شنید یعنی نشنیده ها اکتفا کرده اند
تعبیر دیدن ندیدن و نشنیدن شنیدن خاص اوست.

قضیه سوزنی که همراه عیسی(ع )بود و مانع عروج او به بالاتر از آسمان چهارم شد چه زیبا سروده و رمز تجرد از ماسوی الله را باز گفته 

وبیت آخر اشاره به سخن گفتن سربریده  سیدالشهداست؟

فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ‫۲ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۱۳:۰۷ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶:

رضایِ گرامی

کاش همه دوستان همچون شما وقت, تمرکز و انرژی خود را معطوف به خود غزل می کردند و از این حاشیه رفتن ها و پراکنده گویی ها پرهیز می کردند, زهی خیالِ باطل! شخصا آشنایی من با حافظ به واسطه سایت گنجور و حاشیه های ساده,  روان و بی آلایشِ شما بود و لا غیر (و دیگر هیچ)

در این غزل حافظ ویژگیهایِ معشوق را یک به یک بیان می کند:

- ماهِ رخِ دوست تمام است: چهره یِ معشوق به روشنایی و زیبایی ماهِ شبِ ۱۴ می باشد.

- سرو: به بلندی و راست قامتیِ درخت سرو

_گل اندام: اندامی به لطافت, زیبایی, خوش رنگی و البته خوش بوییِ گل

- لعلِ لب: لبهایی به سرخی و کوچکی سنگِ قیمتیِ لعل

- گیسویِ خوش بوی: موهایِ بلندِ خوش بو

- لبِ شیرین: لبهایی که چیزی به جز گفتارِ شیرین که بر جان و روان اثر کند, بیان نمی کنند!

 

منطقه بازرگان> میسان> عماره> عراق

۱۳ نوامبر ۲۰۲۳

 

ادبیات در ‫۲ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۱۳:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳:

گر رسد از تو به گوشم که بمیر ای سعدی

تا لب گور به اعزاز و کرامت بروم

ور بدانم به در مرگ که حشرم با توست

از لحد رقص کنان تا به قیامت بروم

و حضرت حافظ گوید:

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن برآید🌹🌹

درودخدا بر بزرگ شاعران فارسی. چه ها کشیدید شما

فرهود در ‫۲ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۱۳:۰۴ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۶:

کوفته بر سفرهٔ من گو مباش ...

در تمام اشعار و متون کهن فارسی کلمه گرسنه باید اینطور خوانده شود و درستش این است: گُرْسِنه 

و زآن پس بیامد سوی میمنه

چو شیر ژیان کاو شود گرسنه

فردوسی

فرهود در ‫۲ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۱۲:۵۳ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۷ - حکایت سلطان طغرل و هندوی پاسبان:

به آرام دل خفتگان در بُنه چه ...

در تمام اشعار و متون کهن فارسی کلمه گرسنه باید اینطور خوانده شود و درستش این است: گُرْسِنه 

و زآن پس بیامد سوی میمنه

چو شیر ژیان کاو شود گرسنه

فردوسی

ادبیات در ‫۲ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۱۲:۴۱ در پاسخ به ناصر دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۸:

منم دنبال جواب این سئوال م، فکر نکنم اینگونه عشقی در وجود عوام بوجود بیا. کسایی مثل حضرت سعدی، حضرت لسان الغیب، حضرت مولانا... چیزی دیدن که ماندیدیم... 

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست(حافظ) 

فرهود در ‫۲ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۱۲:۳۷ در پاسخ به امین کیخا دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲ - قصهٔ خورندگان پیل‌بچه از حرص و ترک نصیحت ناصح:

آیا می‌شود بگویید که مولانا در کجا گفته که ریشه کلمه کربلا، کرب و بلا است که او را محکوم می‌کنید که اشتباه کرده است؟

 

ابراهیم م در ‫۲ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۱۱:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰:

در شرح جلالی بیت پایانی این غزل آمده است:

حافظ حدیث نغز تو از بس که دلکش است

نشنید کس که از سر رغبت ز بر نکرد

سفید در ‫۲ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۰۶:۴۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۴:

 

قیامتم که به دیوان حشر پیش آرند

میان آن همه تشویش، در تو می‌نگرم

 

کوروش در ‫۲ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۰۲:۴۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۳ - عکس تعظیم پیغام سلیمان در دل بلقیس از صورت حقیر هدهد:

دیدهٔ حس دشمن عقلست و کیش

دیده حس چیه ؟

هو الحق در ‫۲ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۴۸ در پاسخ به روفیا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹:

باسلام به شما منظور حافظ در اصل اینه که تمام انسانهایی که وارد چرخه عالم ناسوت شدن بخاطر ظلم هایی که به خودشون کردن و هیچ کدوم روح پاکی نداشتن پس اومدن اینجا که پالایش بشن و به پاکی برسن وگرنه روح های پاک به زندان ناسوت تبعید نمیشدن حالا همینجاام ۹۹ درصد ما باز در خواب و غفلت 

فرهود در ‫۲ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۲۲:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵:

ناگه برآید صرصری نی بام ماند ...

در خوانش‌های صوتی بالا بیت پنجم را چونَک choonak می‌خوانند.

«که» پس از «چون» همان حرف ربط «که» است که در حالت مستقل با کسره خوانده می‌شود پس وقتی که بعد از «چون» می‌آید باید با کسره و «چونکه» خوانده شود. دلیل اینکه در نسخ قدیمی به شکل چونک نوشته شده بر می‌گردد به شکل نوشتار در قدیم نه شکل تلفظ.

در نسخ قدیمی «هرچه» را «هرچ» نوشته‌اند؛ آیا این را نیز «هرچْ» یعنی با «چ» ساکن بخوانیم!؟؟

حسین کسایی در ‫۲ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۲۲:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳:

با سلام دوستانی که شاهد هرجایی را خدا میدانند

به این نکته توجه نکردند که در اول بیت(یارب)

آمده و لزومی ندارد خواجه حافظ دوباره از لفظی دیگر در مخاطب قرار دادن خداوند بهره ببرد بنابراین نه شاهد ما زمینی است(هرجایی)ونه خداوند است(یارب).

جاوید مدرس اول رافض در ‫۲ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۲۰:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶:

 

تضمین غزل شماره ۱۶ حافظ
.................
تجلیت زازل آتشی بجان انداخت
زپرده گنج نهانرا چو در میان انداخت
مرا به خیل بلا دیده عاشقان انداخت
..........
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
بقصد جان من زار و نا توان انداخت
***************
نصیب عشق کسان را بقدر همت بود
زبان عشق چوتیغی ز برق غیرت بود
بسوخت آتش آن هرچه نقش آفت بود
..........
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود
زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
***************
دغای چرخ فلک با منش چو بازد نرد
حکیم عشق نویسد به نسخه درمان درد
زدرد عشق گریزان نبا شد اینجا مرد
..........
بیک کرشمه که نر گس به خود فروشی کرد
فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
***************
سرای دل که بود بهر دلبران مسکن
مرا به سینه نباشدجز عشق دیگر فن
بفصل گل صنما جام گیرو توبه شکن
..........
شراب خورده و خوی کرده میرود بچمن
که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت
***************
به پیر درهمه عمرعهد خویش نشکستم
زخیل ما و منی های این جهان رستم
منی که از دوجهان دل بعشق تو بستم
..........
زبزمگاه چمن نیک لولی و مستم
چو از دهان تو ام غنچه در گمان انداخت
***************
کجاست شیر دلی کز بلا نپرهیزد
بپای نو گل عشقش زچشم خون ریزد
بس آبروی که با خاک ره بر آمیزد
..................
بنفشه طرّه مفتول خود گره میزد
صبا حکایت زلف تو در میان انداخت
***************
به سنگ خاره اگرقطره میزند تن خویش
خیال بحر پزد بر سر آن محال اندیش
سریر و ملک جهان را چه میکند درویش
..................
من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش
هوای مغ بچگانم درین و آن انداخت
***************
ز رنگ دیده که خونست عیان شود دردم
به لعل می چوشود آتش این دم سردم
دم از سیاهی زلفش همی زنم هر دم
..................
زشرم آنکه بروی تو نسبتش کردم
سمن بدست صبا خاک در دهان انداخت
***************
چو من نسیم حیات از پیاله میجویم
سرم خوشست و ببانگ بلند میگویم
مثال لاله بدستم قدح لب جویم
..................
کنون بآب می لعل خرقه میشویم
نصیبۀ ازل از خود نمیتوان انداخت
***************
بسینه ام چو زگنج محبت است نشان
براه عشق همی پویمش بدور جهان
مگر بدست کنم گوهرش به قیمت جان
..................
جهان بکام من اکنون شود که دور زمان
مرا به بندگی خواجۀ جهان انداخت
***************
کشش چو نبود از آن سو دلا گلایه چه سود
چو یار بی غم هجران بکام و خوش بغنود
رواق دیدۀ رافض زقلب پست نمود
..................
مگر گشایش حافظ دراین خرابی بود
که بخشش ازلش در می مغان انداخت
***************
جاوید مدرس رافض

جاوید مدرس اول رافض در ‫۲ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۲۰:۲۲ در پاسخ به بلال رستمی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:

تضمین غزل شماره ۱۵ حافظ
........................
جانا چو پریشم زخطا راحت خوابت
ناز تو کشم تا که شود سد عتابت
صلحست وسلامت همه از رای صوابت
...............
ای شاهد قدسی، کِه کَشَد بند نقابت؟
وی مرغ بهشتی، که دهد دانه و آبت؟
************
هجران شده از بهر دلم دهشت و پر سوز
هستم نگران در غم تو هر شب و هر روز
باز آی که بی روی تو ای شمع دل افروز
............
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز
کآغوش که شد، منزل آسایش و خوابت؟
************
صنعت گر چین کو که بتی چون تو تراشد
از سختی آن خاره چو دستش بخراشد
وز خاک خراشیده بر آن زخم بپاشد
..............
درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد
اندیشهٔ آمرزش و پروای ثوابت
************
از کوچه ما میگذری گاه و گداری
آخر صنما تازه بکن وصل و قراری
باشد که تمنای دل خسته بر آری
......‌‌‌‌‌‌.....‌‌
راه دل عشاق زد آن چشم خماری
پیداست از این شیوه که مست است شرابت
************
در سعی چه کوشیم که از مروه صفا رفت
دلبر به وفا آمد از راه جفا رفت
بسیار چنین ها به سر اهل وفا رفت
.............
تیری که زدی بر دلم از غمزه، خطا رفت
تا باز چه اندیشه کند رای صوابت
************
بسمل شدی ایدل تو بجائی نرسیدی
از مستی و غفلت زچه هرگز  نرهیدی
از ما چو گذشتی و به هیچم نخریدی
.........‌‌.
هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی
پیداست نگارا که بلند است جَنابت
************
دیوانه دل، از عشق رخت یافته تیمار
بس دیده ام از دست فلک زشتی کردار
در کلبه حزنم چو بگرید در و دیوار
...............
دور است سرِ آب از این بادیه، هش دار
تا غول بیابان نفریبد به سرابت
************
گر سالک عشقی و در آن فاعل عامل
غرقی چو درین راه رسی بر سر ساحل
ایام جوانیت برفت ای دل غافل
................
تا در ره پیری به چه آیین رَوی ای دل
باری به غلط صرف شد ایام شبابت
*************
ای مجمع عدل از صفت و صورت ظلمی
قادر به همه کار و فنون معدن علمی
تو کان وقاری مگر مایه حلمی
...............
ای قصرِ دل افروز که منزلگه سلمی
یا رب مَکُناد آفت ایام خرابت
************
گر مهر بورزی تو  بری رحمت ایزد
این عشق و محبت که چو خورشید فروزد
باشد که شیاطین همه زین شعله بسوزد
.................
حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد
صلحی کن و بازآ که خرابم ز عِتابت
************
جاوید مدرس رافض

جاوید مدرس اول رافض در ‫۲ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۲۰:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:

تضمین غزل شماره ۱۵ حافظ
........................
جانا چو پریشم زخطا راحت خوابت
ناز تو کشم تا که شود سد عتابت
صلحست وسلامت همه از رای صوابت
...............
ای شاهد قدسی، کِه کَشَد بند نقابت؟
وی مرغ بهشتی، که دهد دانه و آبت؟
************
هجران شده از بهر دلم دهشت و پر سوز
هستم نگران در غم تو هر شب و هر روز
باز آی که بی روی تو ای شمع دل افروز
............
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز
کآغوش که شد، منزل آسایش و خوابت؟
************
صنعت گر چین کو که بتی چون تو تراشد
از سختی آن خاره چو دستش بخراشد
وز خاک خراشیده بر آن زخم بپاشد
..............
درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد
اندیشهٔ آمرزش و پروای ثوابت
************
از کوچه ما میگذری گاه و گداری
آخر صنما تازه بکن وصل و قراری
باشد که تمنای دل خسته بر آری
......‌‌‌‌‌‌.....‌‌
راه دل عشاق زد آن چشم خماری
پیداست از این شیوه که مست است شرابت
************
در سعی چه کوشیم که از مروه صفا رفت
دلبر به وفا آمد از راه جفا رفت
بسیار چنین ها به سر اهل وفا رفت
.............
تیری که زدی بر دلم از غمزه، خطا رفت
تا باز چه اندیشه کند رای صوابت
************
بسمل شدی ایدل تو بجائی نرسیدی
از مستی و غفلت زچه هرگز  نرهیدی
از ما چو گذشتی و به هیچم نخریدی
.........‌‌.
هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی
پیداست نگارا که بلند است جَنابت
************
دیوانه دل، از عشق رخت یافته تیمار
بس دیده ام از دست فلک زشتی کردار
در کلبه حزنم چو بگرید در و دیوار
...............
دور است سرِ آب از این بادیه، هش دار
تا غول بیابان نفریبد به سرابت
************
گر سالک عشقی و در آن فاعل عامل
غرقی چو درین راه رسی بر سر ساحل
ایام جوانیت برفت ای دل غافل
................
تا در ره پیری به چه آیین رَوی ای دل
باری به غلط صرف شد ایام شبابت
*************
ای مجمع عدل از صفت و صورت ظلمی
قادر به همه کار و فنون معدن علمی
تو کان وقاری مگر مایه حلمی
...............
ای قصرِ دل افروز که منزلگه سلمی
یا رب مَکُناد آفت ایام خرابت
************
گر مهر بورزی تو  بری رحمت ایزد
این عشق و محبت که چو خورشید فروزد
باشد که شیاطین همه زین شعله بسوزد
.................
حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد
صلحی کن و بازآ که خرابم ز عِتابت
************
جاوید مدرس رافض

Yasin Mohammadi در ‫۲ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۱۶:۵۲ در پاسخ به علی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۳:

تجاوزشون به حدی بوده که الان اسم و رسم و همه چیزت هرلیه، حتی به جای پارسی میگی فارسی، سر هفت سین دعا عربی میخونی. پس لطفا ...

۱
۹۱۲
۹۱۳
۹۱۴
۹۱۵
۹۱۶
۵۷۳۱