گنجور

حاشیه‌ها

برمک در ‫۱۵ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۱ - آغاز داستان:

شاهنشاه خسرو قَباذان انوشروان

خسرو قبادان= خسرو پسر قَباذ

 واژ « انوشگ روان» را به چند گونه توان گفت . «نوش» بچم مرگ است با امدن «ا» بر سر ان وارونه شده و«انوشگ»معنی بی مرگ و جاودانه میگیرد واژبند «انوشگْ روان» را میتوان «انوشی روان» و یا «انوشا روان» و یا «انوشین روان» و یا «انوشَه رْوان» ( در واژبند  انوشه روان ـه نشان فتحه است و جای گ  انوشگ آمده پس آنرا سر هم انوشَرْوان میخوانیم) ، این «واژبند»به چم «بی مرگ روان»، «جاودانه روان»،«زنده یاد»و «مرحوم»است. پس بیاد داشته باشیم انوشگ/ انوشی / انوشا / انوشه بچم بی مرگ  و جاودان است و جز اینجا(اینجا دیگر پسنام خسرو قبادان شده ) میتوان آنرا به تنهایی گفت یا آنرا کنار هر واژ دیگر گفت  مانند انوشگ نام / انوشگ یاد / انوشگ روان 


ثریا کهریزی در ‫۱۵ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۰۵ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۰:

لوح هستی یک قلم از نقش قدرت عاری است 

آمدو رفت نفس، مشق خط بیکاری است

بیت اول: 

یعنی تمام هستی مثل همه این سیارات و ستارگان را اگر خوب ببینی، یک نمونه، یک قلم از زورگویی، تحکم و قدرت نمایی در آن وجود ندارد. نظم هستی از تحکم بدور و عاری است و تمام نظم و نظام هستی بر اساس عشق و مهربانی بنیان شده که اینچنین با هماهنگی و ترتیب، وظیفه خود را انجام می دهد و کار می کند. 

درست مانند آمد و رفت تنفس که به آسانی و بدور از هرگونه زورآزمایی و تلاش خاصی نفس می کشیم؛ قوانین هستی هم چنین است.

 

 

از ره غفلت‌، عدم را، هستی اندیشیده‌ایم

شبهه تقریریم و استفهام ما انکار‌ی است

بیت دوم: 

غافل و نادان به جهان هستیم اگر عدم را ارزش گذاری کرده و ملک وجود را کم بها و بی ارزش تصور کنیم 

یعنی باید از واهیات دور بوده و وجود زندگی این جهانی را به رسمیت و موجودیت شناخته و بشماریم و دوستش بداریم. راه بیشتر فهمیدن جهان هستی اعم از واجب و موجب و موجود و وجود، آن است که بتوانیم سوال بپرسیم و حتا همه چیز را انکار و نقد نماییم. راه نقد اگر بر ما باز باشد بهتر و بیشتر نسبت به هستی و خود شناخت حاصل می نماییم و راه استفهام در جستجو، نقد و به راحتی نپذیرفت است.

 

 

ذره‌ایم اما به چشم خود گران! فتاده‌ایم

اندکی هم‌چون به عرض آمد، همان بسیاری است

بیت سوم:

ما انسان ها در این جهان، ذره ای بیش نیستیم ولی خود را سنگین و گران و مهمتر از هرچیزی در این عالم تصور میکنیم. درحالی در مقابل کائنات که ذره ای از آن هستیم و از آسمان به زمین آمدیم، خود را بزرگ حس می کنیم، چیزی نیستم و این یک ذره از کل کائنات که ما انسان ها هستیم، خود را بسیار بزرگ و از مابقی کائنات والاتر فرض کرده و می بینیم. در این بیت یک تناقض هم شکل گرفته به آن معنی که: هرچند یک ذرّه ناچیز بوده و قابل عرض نباشد اما چنانکه همان در نقطه ی حساس مثلا در چشم ما قرار بگیرد، بسیار بزرگ و سنگین حس می شود و فقط با ریختن اشک بار گران آن ذره هم از چشم زدوده می شود. 

 

 

بسمل ناز که‌ام یارب‌که از توفان شوق

هر سر مویم چو مژگان مایهٔ خونباری است

بیت چهارم:

قربانی چه کسی هستم خداوندا که از شدت شوق به ذبح شدن، از هر تار موی من مانند خونی که از نوک مژه چشم خونبار بریزد، خون می چکد. یعنی از شدت طوفان غیرت بابت به اسیری گرفتن سروناز ها و کشتن آنها، از سر هر تار موی من، خونم  مانند نوک شمشیر( نوک مژگان)  می چکد.  سروناز اشاره به سرو ساسانی دارد: درخت زیبا، سروناز( سروشیراز) سرو خرامان،سرو آزاد، سرو سهی و... در شعر فارسی، همگی اشاره به سروهای ایرانی دارد .سرو نماد پسران رشید و راد مرد و پیکرتراشیده است. بخصوص در این شعر،سروناز یعنی سربازان جوان ساسانی.

در اسلام در هنگام کشتن احشام قربانی، نام الله بر آن می برند. و این عمل( بسمل) که اختصار "بسم الله" است، به معنی انتخاب شده برای سر بریدن است. بنابراین تصویر سینمایی این بیت را اگر بخواهیم توضیح دهیم آن است که شاعر با یکی از فرماندهان ایرانی همذات‌ پنداری کرده و گفته که من سروناز، یعنی پسر رشید سروقامت چه کسی و سرباز که هستم؟ که بسمل، شده ام یعنی انتخاب شده ام که من را با نام خدا بکشند!.

 

 

*دیده کو تا بنگرد کامروز سروناز من

همچون عمر، سرگرم‌خوش‌ رفتاری است

بیت پنجم: 

صاحب آن چشم جهان بین کجاست تا ببیند که امروز سروناز من، به کنایه یعنی سربازی که به جای سربازان هخامنشی بر سر کار آمده، مانند فرمانده کل یعنی خلیفه خود( عمرخطاب) سرگرم خوش رفتاری با خلق خدا، به کنایه یعنی سرگرم بد رفتاری است و شکنجه و آزار و اذیت مردمان سرگرمی وی است. در تاریخ در مورد عمر خطاب خلیفه مسلمانان آمده است که او ترکه چوبی در دست داشت در کوچه و بازار بیکار می پلکید چوبش را به زمین می کشید و با آن سرگرم بود؛ و هر کس از نزدیک وی رد می شد، با همان ترکه چند تازیانه به او می زد. در تاریخ طبری از خوی تند عمر خطاب و سرگرم کردن خود با یک تکه چوب، و تازیانه کردن مردم با آن ترکه، به قول راویان، آمده و من در اینجا نقل به مضمون نموده ام. ضمنا این بیت در گنجور به این شکل: (دیده کو تا بنگرد کامروز سروناز من

همچو عمرعاشقان‌سرگرم‌خوش‌رفتاری است) آمده که با توجه به مضمون کلی و معنی شعر، به نظرم غلط آمده بود و آن را به شیوه ی بالاتر که مشاهده نمودید اصلاح کردم.

 

 

از خمار ناتوانیها چسان آید برون؟

سایهٔ مژگان نگاهش را شب بیماری است

بیت ششم: 

این بیت تضمین بیت قبلی است: دیده کو...؟ که شاعر پاسخ سوال مطروحه خود را داده و گفته است که صاحب چشم جهان بین از خمار ناتوانیها چگونه می تواند بیرون بیاید و ببیند متجاوزان چه بر سر ملک و مردمش آورده اند. به آن معنی که دست او از دنیا کوتاه است و نمی تواند به نجات مردم و کشورش بیاید! 

 

 

*هرکه را حسرت‌ شید تیغ، بیدارش کند

هر دو عالم عرض یک آغوش زخم کاری است

بیت هفتم:

این بیت نیز باز تضمین دو بیت قبل از خود است؛ و به معنی آن است که هرکسی در حسرت و جستجوی بیداری باشد، برق بیدارگر و روشنایی بخش خورشید او را بیدار خواهد کرد. هردو جهان، زمین و قرارگاه یک بغل کردن ( لمس کردن) خورشید است. و کسی که در پی روشنایی و نور باشد به بیداری و حقیقت خواهد رسید.

شید تیغ، به معنی برق اضلاع شمشیر مانند خورشید است. شید یعنی درخشندگی و تلألو. آیین مهر و تخت جمشید که خورشید ( مهر) نماد و نشان پادشاهی ایرانیان است از همین روست. بخش اول مفهوم "جمشید" یعنی "جم" از چم آمده و به معنی چشم و چشمه است. "شید" نیز به معنی تلالو نور و برق تیغ مانند خورشید است. "جمشید" یعنی مکانی که خورشید بر آن موثر است و نظر دارد. بنابراین پادشاهان تخت جمشیدی از چشمه ی نور خورشید چشم جهانبینی هدیه گرفته اند و فرّ شاهی به همین معنی است یعنی شکوه و اعتبارنامه پادشاهان ایرانی الاصل که تخت جمشید از موثرترین آنهاست از سوی ایزد مهر به آنها اعطا شده است. و این پادشاهان ماموریت به آبادگری، ترویج و تدوین حقوق برای بشر و تمدن سازی یعنی تسهیل زیست بشری بر روی کره زمین داشتند و راهنمای بهزیستی بر عهده آنهاست. ( پندار نیک ،کردارنیک، گفتارنیک، زرتشت از این رو است) چنانچه می دانیم لوح حقوق بشر کوروش کبیر که مقبره او در تخت جمشید است، اولین منشور حقوق مدون برای بشر است. و همچنین باغ های ایرانی و تمدن چندصدایی ایرانی در جهان معروف و مثال زدنی است.

متاسفانه بیت هفتم نیز دچار مشکلاتی بود و آن را اصلاح نمودم که امیدوارم استادان عزیز درگنجور به این حاشیه توجه و این تصحیحات را در نسخه گنجور اعمال نمایند. 

 

با همه وارستگی سودا تغافل‌پیشه نیست

موی مجنون در تلافیهای بی‌دستاری است

بیت هشتم: 

دهلوی پس از آن که نقدهای گزنده و مقایسه هایی شخصیتی بین شاهان ایرانی و خلفای تازی در این شعر انجام می دهد، در این بیت می فرماید: همانطور که شما سروهای ساسانی ایران را از میان برداشته و ماموران تند خوی و مردم آزاری چون رئیس خود، عمر !را بر سر کنترل و دستورات ما ایرانیان قرارداده اید، از قبیله ی تفکری ما شاعران نیز در سرزمین های شما و در بین شما نمایندگانی وجود دارد؛ و مثال مجنون لیلی را می زند. همانطور که می دانیم اصالت مجنون عرب است. مجنون، با نام اصلی "قیس بن ملوح" شاعری در میان قبایل عرب بوده که عشق را شناخت و آن را پیشه ی خود کرد و عاشق لیلی شد. دهلوی می گوید در بین شما عرب ها انسان های شرافتمدار دارای قلب هم وجود دارد و آنها از جرگه حاکمیتی شما نیستند و دارای زلف یعنی دارای آبرو و حیا هستند. و می گوید مجنون چون مثل شما حاکمان و آخوندها (زاهدان) دستار قدرت و زهد بر سر ندارد، دارای زلف است یعنی با ملاحظه و شریف و با حیا است. زلف معروف ایاز در شعر حافظ از همین‌ رو است. 

 

 

عقدهٔ اشکی اگر باقیست دل خون می‌خورد

تا بود یک غنچه این باغ از شکفتن عاری است

بیت نهم: 

در این بیت، شعر دهلوی نیز چون کلیت شعر فارسی، سراسر! میل به گشایش عقده ی اشک و آه از تجاوز اعراب به ایران دارد. و در این بیت به طور جزیی نگرانه و خاص به موضوع تجاوز اشغالگران به دختران کودک ایرانی اشاره کرده است. تازی دختران ایرانی را به اسارت می بردند و این نونهالان و به قول دهلوی این غنچه های نشکفته ایرانی را به عنوان غنیمت جنگی بین سران و فرماندهان خود تقسیم و یا به عنوان برده بین اعراب بادیه نشین خرید و فروش می کردند. و شاعر در این بیت یک راز هولناک را از مشاهدات خود در شعرش عیان و ثبت تاریخی کرده است. در بیت مذکور می گوید هرچه به اطراف نگاه می کند یک دختر بالغ و سن دار نمی بیند چرا که اعراب متجاوز، تمام گل های باغ سرزمین ایران را قبل از شکفته شدن در زمانی که هنوز غنچه هستند می چینند. 

 

 

عالمی با فتنه می‌جوشد ز مرگ اغنیا

خواب این ظالم‌سرشتان بدتر از بیداری است

بیت دهم: 

معنی بیت این است که در جهان هر وقت شکاف بین فقرا و اغنیا بوجود بیاید فتنه یعنی آشوب و انقلاب اتفاق می افتد و علت جوشیدن و طغیان جوامع را در این مسئله یعنی در شکاف طبقاتی می داند. و همچنین از ظلم حاکم بر جامعه و سرشت و خوی ظلمانی و ظلم پیشه حاکمیت وقت گفته است که : اینان حتا زمانی هم که در خواب هستند ،مردم از آنها آسودگی ندارند و ظلم آنها شبانه روزی است. 

 

 

گردن تسلیم مشتاقان ز مو باریکتر

بر سر ما همچو آب‌، احکام تیغت جاری است

بیت یازدهم:

شاعر در این بیت با حضرت خورشید همان که اعتبارنامه پادشاهان ایرانی به دست مهر او داده می شود و فر ایزدی از سوی اهورامزدا از طریق حضرت میترای به شاهان اعطا شده است، وارد گفتگوی مستقیم شده و از حضرت خورشید فرمانده پادشاهان ایرانی اجازه و اراده شورش علیه حاکمیت ظالم را خواسته است و به میترای گفته است که احکام تیغ یعنی دستورات روشنگرانه و نورانی و بیداری ساز خورشید، مانند آب تمیزی (آب غسل) در تفکر و منظر نظر ما( دهلوی) جاری یعنی در حال اجراست. و الحق که در این شعر دهلوی مانند همه ی شاعران ایرانی که به صورت رمزی تفکرات و اندیشه های ایرانی خود را در شعر می آوردند، چنین کرده و از ظلم ها و وقایع تلخ و دشوار دوران خود گفته است. 

 

 

از من بیدل قناعت‌کن به فریاد حزین

همچو تار ساز نقد ناتوانان زاری است

بیت دوازدهم: 

حضرت بیدل، در خانه ی انتهایی شعر خود در گفتگو و مناجاتی که با عالیمقام خورشید نماینده واضح "او" ( اهورا مزدا) داشته است اذعان نموده که مقابله با حاکم ظالم، توسط یک قلم بدست از راه نوشتن علیه ظلم، و به قول شاعران امروز، شعر اعتراضی اوست و بیدل، شاعران معترض به ظلم حاکمان را به ساز تشبیه کرده است که چون ساز که هر چقدر ماهرانه تر نواخته شود و بر تارو پود او ضربه شست بیشتری وارد شود، صدای آن خوشتر است. چنانکه رنج ،در تجربه و شاعرانگی شاعر نیز چنین کاربردی دارد یعنی رنج های وارده بر شاعر، همچون ضربات انگشتان بر تارهای ساز است و هر قدر که رنج و بار هستی و ظلم زمانه بر شاعر بیشتر باشد، حزن و اندوه و اعتراض ( ناله و فغان) در شعر او افزون تر است. 

 

 

پایان

رفیع بیگ لر در ‫۱۵ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۴۶ در پاسخ به 7 دربارهٔ سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۱ - سرآغاز:

بسم الله الرحمن الرحیم

 

فبای آلا ربکمآ تکذبآن

 

صدق الله العظیم 

رفیع بیگ لر در ‫۱۵ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۴۲ در پاسخ به نجمه برناس دربارهٔ سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۱ - سرآغاز:

سلآم

کنیم آفرین بر سه لآم امین

چنین است پیدآیش آفرین

 

سپآس بر سه پآس و سه لآم و سلآم والسلآم

برمک در ‫۱۵ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۳۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۱۱ - سخن پرسیدن موبد از کسری:

 

ز دادار دارنده دارد سپاس

نباشد کس از رنج او در هراس

پرامید دارد دل نیک‌مرد

دل بدکنش را پر از بیم و درد

سپه را بیاراید از گنج خویش

سوی بدسگال افگند رنج خویش

سخن پرسد از بخردان جهان

بد و نیک دارد ز دشمن نهان

بپرسید کار پرستش بچیست

به نیکی یزدان گراینده کیست

چنین داد پاسخ که تاریک‌خوی

روان اندر آرد به باریک موی

نخست آنک داند که هست و یکی‌ست

ترا زین نشان رهنمای اندکی‌ست

وگر نیک‌دل باشی و راه‌جوی

بود نزد هر کس تو را آبروی

وگر بدکنش باشی و بد تنه

به دوزخ فرستاده باشی بنه

مباش ایچ گستاخ با این جهان

که او راز خویش از تو دارد نهان

گراینده باشی به کردار دین

بداری بدین روزگار گزین

خرد را کنی با دل آموزگار

بکوشی که نفریبدت روزگار

همان نیز یاد گنهکار مرد

نباشی به بازار ننگ و نبرد

غم آن جهان از پی این جهان

نباید که داری به دل در نهان

نشستنت همواره با بخردان

گراینده رامش جاودان

گراینده بادی به فرهنگ و رای

به یزدان خرد بایدت رهنمای

از اندازه بر نگذرانی سخن

که تو نو به کاری گیتی کهن

نگرداندت رامش و رود مست

نباشدت با مردم بد نشست

--- 

بپیچی دل از هرچ نابودنی‌ست

ببخشای آن را که بخشودنی‌ست

نداری دریغ آنچه داری ز دوست

اگر دیده خواهد اگر مغز و پوست

اگر دوست با دوست گیرد شمار

نباید که باشد میانجی به کار

چو با مرد بدخواه باشد نشست

چنان کن که نگشاید او بر تو دست

چو جوید کسی راه بایستگی

هنر باید و شرم و شایستگی

نباید زبان از هنر چیره‌تر

دروغ از هنر نشمرد دادگر

نداند کسی را بزرگی به چیز

نه خواری به ناچیز دارد بنیز

اگر بدگمانی گشاید زبان

تو تندی مکن هیچ با بدگمان

ازان پس چو سستی گمانی برد

وز اندازه گفتار او بگذرد

تو پاسخ مر او را به اندازه گوی

سخن‌های چرب آور و تازه گوی

به آزرم اگر بفگنی سوی خویش

پشیمانی آید به فرجام پیش

چو بیکار باشی مشو رامشی

نه کارست بیکاری ار باهشی

ز هرکار کردن تو را ننگ نیست

اگر چند با بوی و با رنگ نیست

به نیکی به هر کار کوشا بود

همیشه به دانش نیوشا بود

به کاری نیازد که فرجام اوی

پشیمانی و تندی آرد به روی

ببخشاید از درد بر مستمند

نیارد دلش سوی درد و گزند

خردمند کو دل کند بردبار

نباشد به چشم جهاندار خوار

بداند که چندست با او هنر

به اندازه یابد ز هر کار بر

گر افزون ازان دوست بستایدش

بلندی و کژی بیفزایدش

همان مرد ایزد ندارد به رنج

وگر چند گردد پراگنده گنج

پرستش کند پیشه و راستی

بپیچد ز بی‌راهی و کاستی

برین برگ واین شاخها آخت دست

هنرمند دینی و یزدان‌پرست

همانست رای و همینست راه

به یزدان گرای و به یزدان پناه

اگر دادگر باشدی شهریار

ازو ماند اندر جهان یادگار

چنان هم که از داد انوشین‌روان

کجا خاک شد نام ماندش جوان

رفیع بیگ لر در ‫۱۵ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۳۷ در پاسخ به 7 دربارهٔ سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۱ - سرآغاز:

سلآم

 

سه پآس بر پآرسآیآن و پآرسی گویان پآرسآ و پهلوآنی زبآنآن

پندآر و گفتآر و کردآر و نیک و نیکویی بر مردم زمین، آمین

ایزد پآک نگآه بآن پآرسی گویآن و زبآنآن

رفیع بیگ لر در ‫۱۵ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۸ در پاسخ به مهشید دربارهٔ سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۱ - سرآغاز:

 

 

به نام خدآوند

دو کون، بآلا و پآیین، مُلک و مَلَکوت، صدآ و سکوت، امر و خلق

 

قطره در بحر علم

دریآی علم، به یکتآیی پروردگآر 

 

و ما اوتیتم من العلم الآ قلیلا

 

صدق الله العظیم

رضا تبار در ‫۱۵ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱:

 

 در ارتباط با موضوعاتی که  در حاشیه مطرح  و اظهار شده، چند نکته را  یاد آور میشوم. 

عرفا همیشه در میان خود رموز و اصطلاحاتی بکار می‌برده اند که فهم آن دور از دسترس اهل قشر میباشد. 

اصطلاحاتی است مرا ابدال را 

که نباشد ز آن خبر اقوال را     

مثنوی مولوی/سعی و اهتمام نیکلسون/چاپ چهارم انتشارات امیر کبیر/ص168

صوفیه نیز الفاظی میان خود استعمال می‌کنند که قصدشان از آن  کشف معانی عرفانی برای هم مشربان خود  و نیز پنهان داشتن آن معانی  از مخالفان طریقت میباشد. غیرت آنها بر نمی تابد که ودیعه الهی  دل هایشان را  که  مایه تهذیب باطن شان است بر نااهلان  فاش شود. ضمن اینکه همه مشایخ صوفیه در حفظ اسرار الهی متفق القول هستند. خود خواجه حافظ نیز در مورد حفظ اسرار عشق میفرماید:

به مستوران مگو اسرار هستی 

حدیث جان مپرس از نقش دیوار حافظ/غزل245

               ******* 

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی‌خبر بمیرد در درد خود پرستی حافظ/ غزل435

                   *******

و معتقد است حسین بن منصور حلاج به کیفر هویدا کردن اسرار ( انا الحق گفتن) سرش بالای دار رفته است

گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند

جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد حافظ/غزل143

                   **********

حافظ و زبان رمز:

حافظ با استفاده از رمز، کنایه،ایهام،طنز و صنایع ادبی  شعر خود را برای صاحب‌نظران بطور گسترده بیان میکند ولی سخن آرایی او بقدری وزین و طبیعی و دور از تکلف  است که سرودهایش دور  از فهم عوام نیست وهرکس فرا خور حال و مقام خود از آن بهره می‌برد.

حافظم در مجلسی، دُردی کشم در محفلی

بنگر این شوخی که چون با خلق، صنعت می کنم

حافظ/غزل352

                  **********

او اصطلاحات عرفانی را رمزآلود بکار می‌برد به گونه ای که علاوه بر معنای ظاهری می‌توان مفاهیم عرفانی  را از آن استنباط کرد. ساقی، آتش طور، وادی ایمن، آیینه سکندر،ابرو،چشم، خرابات، پیرخرابات،پیر مغان،پیر می فروش، مغبچه،ترسا بچه،می وصل،میخانه،زنخدان ،گیسو،زلف،خال رخ،چاله، باد،نسیم، صبا، نفحه،

نفحه هات،بادیمانی،.....

(برای اطلاع بیشتر  از بعضی  از این معانی عرفانی به گلشن راز مراجعه شود).

باده انگوری و باده بهشتی :

آنچه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم

اگر از خمربهشت است و گر باده مست حافظ/غزل26

                *********

نه به هفت آب که به صد آتش نرود

آنچه به خرقه زاهد می انگوری کرد حافظ/غزل142

               ********

مستی عشق نیست در سر تو

رو که تو مست آب انگوری

حافظ/غزل453

              *******

باده در قرآن مجید :

در قرآن مجید  خَمر (باده انگور یا خرما) نکوهش شده و آنرا پلید دانسته.خمر نو شیدنی است که  عقل را می‌پوشاند. 

1-همانا که باده و قمار و بت‌ها و تیرهای قرعه پلید است و از کارهای شیطانی، پس از آن دوری کنید تا رستگار شوید (مائده /آیه90)

2-جز این نیست که شیطان می‌خواهد  در باده و قمار کردن  میان شما دشمنی و کینه بیفکند و شما را از یاد خدا و و نماز باز دارد، آیا شما باز می‌ایستید؟ (مائده/ٱیه  91)

باده طهور(پاک) بهشتی در قرآن مجید:

1-جوی‌هایی است از باده که نوشندگانش را مایه لذت است(محمد/آیه15)

2-جامی از چشمه خوشگوار  برایشان می گسترانند، سفید رنگ و لذت بخش، نوشندگان را نه در آن دردسر باشد و نه ایشان مست شوند. (الصافات/آیات 45 الی 47)

3-بیگمان نیکان از آن جام مینوشند  که به کافور آمیخته است(الانسان /آیه5)

4-آنها به یکدیگر جام شراب دهند،که در  آن نه سخن بیهوده باشد و نه نسبت گناه به دیگران(الطوار/آیه23)

5- آنها را شراب سر به مُهر مینوشانند،مُهر آن مُشک باشد(المطففین/آیه 25-26)

مشخص است که باده بهشت صفاتی خلاف باده انگوری دارد«لذت بخش است و برعکس باده دنیوی  از دردسر و مستی و واداشتن به بیهوده گویی و نسبت دادن گناه به دیگران  بدور است. 

باده در عرفان:فدر عرفان 3 نوع باده است:

1-باده عرفانی:

شراب عشق،محبت، معرفت، حق، لامکان،بقایی و طهور که از تجلیات  اسما و صفات الهی بر دل سالک ایجاد میشودو بر هرکسی بر حسب استعداد متفاوت است و سالک را مست و بیخود می‌سازد. 

شیخ محمد لاهیجی شراب عرفانی را چنین تعریف میکند: شراب عبارت است از ذوق و وجدان و حالی است که جلوه حقیقی ناگاه بر دل سالک عاشق روی می‌نماید و سالک را مست و بیخود می‌سازد.

گلشن راز/ص 603

شرابی بی خمارم بخش یا رب

که با وی هیچ دردسر نباشد. حافظ/غزل162

              *******

ساکنان حرم ستر و عفاف  ملکوت

با من راه نشین باده مستانه زدند حافظ/غزل184

                   ********

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند حافظ/غزل183

               *********

کرشمه تو شرابی به عارفان پیمود 

که علم بیخبر افتاد و عقل بی‌حس شد حافظ/غزل167

                 *********

2-باده الست: ذوق و مستی که از روز ازل و با خطاب خد اوند در جان بشر پدید آمده است.  خداوند از روز ازل (ابتدای خلقت) از انسانها پیمان گرفته که جز من کسی را در قلب خود قرار ندهید (از ابتدای خلقت عشق الهی در سرشت انسانها قرار داده شده است ). 

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند   حافظ/غزل184

(منظور از  دوش  شب خلقت و  زمان سرشتن گِل آدم  با عشق توسط فرشتگان به امر خداوند  است و منظور از میخانه این جهان است.البته بعضی هم گفته اند منظور از دوش اینست که حافظ در شب قبل و در عالم مکاشفه اینرا دیده است ) 

                       **********

روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق

شرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم 

حافظ/غزل372

                    *********

- الست بربکم؟،قالو بلی. 

یادآر زمانی که خداوند از پشت پسران آدم ،ذریه آنها را پدید آورد و آنها را بر خودشان گواه گرفت  که آیا من پروردگار شما نیستم. گفتند شهادت می‌دهیم تو خدای ما هستی. مبادا روز قیامت بگویید ما غافل بودیم.(الاعراف/آیه172)

خرم دل او هرکه چو حافظ

جامی زمی الست گیرد     حافظ/غزل149

           *********

سَر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر

هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست

حافظ/غزل62

                          ********

به هیچ دور نخواهند یافت هوشیارش

چنین که حافظ مست باده ازل است  حافظ/غزل45

                     *********

3- باده ای که همه  پدیده های جهان از آن مست هستند:

این باده حاصل تجلی حق بر جهان است از کوچکترین ذره تا کهکشان‌ها مست و دائم در تکاپو هستند. عارفان همه جهان را یک خمخانه می دانند که هر ذره در آن مست خداوند  و در تکاپو میباشد. 

تمامیت عالم غیب و شهادت مانند یک خمخانه اند که پر از شراب هستی حق گشته و دل هر ذره از موجودات که مراد حقیقت آن ذره است بحسب قابلیت و استعداد خاص پیمانه شراب محبت حق است ..... .و جام استعداد  هر یکی از آن شراب تجلی خاص که مستعد آن بودندپر گشته و تمامیت ذرات علی حسب استعداتهم   مست مدام آن می اند.   گلشن راز /ص613

 

وانگهم در داد جامی که فروغش بر فلک

زهره در رقص آمد و بربط زنان میگفت نوش حافظ/غزل286

                           **********

خُمها همه در جوش و خروشند ز مستی

وان می که در آنجاست حقیقت نه مجاز است

حافظ/غزل40

                  *********

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات مپرسید که هوشیار کجاست؟ حافظ/غزل19

                     *********.

ما را ز خیال تو چه پروای شرابست؟

خُم گو سر خود گیر که خُمخانه خرابست حافظ/غزل29

 منظور از خمخانه همه هستی است. 

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳:

در بارۀ بیت مشکوک «آنکه چون غنچه دلش راز حقیقت بنهفت/ورق خاطر از این نسخه مُحشّا می‌کرد»:

چرا نوشتم "مشکوک"؟

1-در زیرنویس صفحه 96 دیوان حافظ، نسخه غنی و قزوینی، اشاره شده است که این بیت تنها در نسخه‌های جدید وجود دارد.

2-این بیت در کهن‌ترین نسخه دیوان حافظ (با دیباچۀ محمد گل اندام) نیز دیده نمی‌شود.

3-در ترجمه انگلیسی دیوان حافظ توسط کلارک، که در سال 1891 میلادی (یعنی بیش از 140 سال پیش) به چاپ رسیده، نشانی از چنین بیتی نیست. درخور یادآوری است که بررسی این ترجمه نشان می‌دهد کلارک نسخه‌های ارزشمندی برای کار ترجمه در اختیار داشته است.

4-در صفحه 318 و 319 جلد اول ترجمه آلمانی نیز چنین بیتی به چشم نمی‌خورد. گفتنی است که دیوان حافظ به زبان آلمانی در 3 جلد (جلد اول سال 1858، جلد دوم 1863و جلد سوم 1864 میلادی) در وین به چاپ رسیده است. جالب اینکه زینت بخش صفحه نخست هر سه جلد، این بیت زیبای حافظ است: «قدر مجموعهٔ گل، مرغِ سَحَر داند و بس/که نه هر کو ورقی خواند، معانی دانست»

5-نکته شایان توجه دیگر این است که تا اینجا، بررسی نشان می‌دهد که واژۀ "مُحَشّا" توسط هیچکدام از شاعران و سخنوران به کار برده نشده است.

 

علی میراحمدی در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳:

«حافظا! تَرکِ جهان گفتن طریقِ خوشدلیست

تا نپنداری که احوالِ جهان‌داران خوش است»

باری...جهان داران شاید در نظر مردمان  و ظاهربینان ،دارای قدرت و شوکت و ثروت هستند و امروزه روز نیز جلوی دوربین‌ها و پشت تریبونها لبخند میزنند و ادعای قدرت دارند اما در خلوت خویش با هزار و یک ضعف و گرفتاری و فکر و سیاست داخلی و خارجی دست به گریبان هستند.

 

علی میراحمدی در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۷:

«مزاجِ دَهر تَبَه شد در این بلا حافظ»

چه تعبیر زیبایی
زمانی کل سیستم بدنی شخص به هم می‌ریزد و فرد دچار تب و لرز و کسالت و بی حالی و ناخوش احوالی میگردد که به اصطلاح میگویند یا می‌گفتند فلانی مزاجش به هم ریخته است.
حالا حافظ میگوید :«مزاج دهر تبه شده است»

 منظور حافظ این است که اوضاع خوب نیست،همه چیز به هم ریخته ،هیچ چیز یا هیچ کس سرجایش نیست.
ببینید شاعر چقدر زیبا بیان کرده است!
شاعر است دیگر...
به لفظ اندک و معنی بسیار میگوید.
مفید ومختصر

 

برمک در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۱۲ - وفات یافتن قیصر روم و رزم کسری:

برآمد برین روزگاری دراز

بسیم و زر آمد سپه را نیاز

سپهدار روزی‌دهان را بخواند

وزان جنگ چندی سخنها براند

که این کار با رنج بسیار گشت

به آب و به کنده نشاید گذشت

سپه را درم باید و دستگاه

همان اسب وخفتان و رومی کلاه

سوی گنج رفتند روزی‌دهان

دبیران و گنجور شاه جهان

از اندازه لشکر شهریار

کم آمد درم تنگ سیصد هزار

بیامد برشاه موبد چوگرد

به گنج آنچ بود از درم یاد کرد

دژم کرد شاه اندران کار چهر

بفرمود تا رفت بوزرجمهر

بدو گفت گر گنج شاهی تهی

چه باید مرا تخت شاهنشهی

بروهم کنون ساروان را بخواه

هیونان بختی برافگن به راه

صد از گنج مازندران بارکن

وزو بیشتر بار دینار کن

بشاه جهان گفت بوزرجمهر

که ای شاه با دانش و داد و مهر

سوی گنج ایران درازست راه

تهی دست و بیکار باشد سپاه

بدین شهرها گرد ماهرکسست

کسی کو درم بیش دارد بدست

ز بازارگان و ز دهقان درم

اگر وام خواهی نگردد دژم

بدین کار شد شاه همداستان

که دانای ایران بزد داستان

فرستاده‌ای جست بوزرجمهر

خردمند و شادان دل و خوب چهر

بدو گفت ز ایدر سه اسبه برو

گزین کن یکی نامبردار گو

ز بازارگان و ز دهقان شهر

کسی را کجا باشد از نام بهر

ز بهر سپه این درم فام خواه

بزودی بفرماید از گنج شاه

بیامد فرستادهٔ خوش منش

جوان وخردمندی و نیکوکنش

پیمبر باندیشه باریک بود

بیامد بشهری که نزدیک بود

درم خواست فام از پی شهریار

برو انجمن شد بسی مایه دار

یکی کفشگر بود و موزه فروش

به گفتار او تیز بگشاد گوش

درم چند باید بدو گفت مرد

دلاور شمار درم یاد کرد

چنین گفت کای پرخرد مایه دار

چهل من درم هرمنی صدهزار

بدو کفشگر گفت من این دهم

سپاسی ز گنجور بر سر نهم

بیاورد قپان و سنگ و درم

نبد هیچ دفتر به کار و قلم

چو بازارگان را درم سخته شد

فرستاده زان کار پردخته شد

بدو کفشگر گفت کای خوب چهر

به رنج‌ی بگویی به بوزرجمهر

که اندر زمانه مرا کودکیست

که بازار او بر دلم خوار نیست

بگویی مگر شهریار جهان

مرا شاد گرداند اندر نهان

که او را سپارد بفرهنگیان

که دارد سرمایه و هنگ آن

فرستاده گفت این ندارم به رنج

که کوتاه کردی مرا راه گنج

بیامد بر مرد دانا به شب

وزان کفشگر نیز بگشاد لب

برشاه شد شاد بوزرجمهر

بران خواسته شاه بگشاد چهر

چنین گفتن زان پس که یزدان سپاس

مبادم مگر پاک و یزدان شناس

که در پادشاهی یکی موزه دوز

برین گونه شادست و گیتی فروز

که چندین درم ساخته باشدش

مبادا که بیداد بخراشدش

نگر تا چه دارد کنون آرزوی

بماناد بر ما همین راه و خوی

چو فامش بتوزی درم صدهزار

بده تا بماند ز ما یادگار

بدان زیردستان دلاور شدند

جهانجوی با تخت وافسر شدند

مبادا که بیدادگر شهریار

بود شاد برتخت و به روزگار

بشاه جهان گفت بوزرجمهر

که ای شاه نیک اختر خوب چهر

یکی آرزو کرد موزه فروش

اگر شاه دارد بمن بنده گوش

فرستاده گوید که این مرد گفت

که شاه جهان با خرد باد جفت

یکی پور دارم رسیده بجای

بفرهنگ جوید همی رهنمای

اگر شاه باشد بدین دستگیر

که این پاک فرزند گردد دبیر

ز یزدان بخواهم همی جان شاه

که جاوید باد این سزاوار گاه

بدو گفت شاه ای خردمند مرد

چرا دیو چشم تو را تیره کرد

برو همچنان بازگردان شتر

مبادا کزو سیم خواهیم و در

چو بازارگان بچه گردد دبیر

هنرمند و بادانش و یادگیر

چو فرزند ما برنشیند بتخت

دبیری ببایدش پیروزبخت

هنر باید از مرد موزه فروش

بدین کار دیگر تو با من مکوش

بدست خردمند و مرد نژاد

نماند به جز حسرت وسرد باد

شود پیش او خوار مردم شناس

چوپاسخ دهد زو پذیرد سپاس

بما بر پس از مرگ نفرین بود

چوآیین این روزگار این بود

نخواهیم روزی جز از گنج داد

درم زو مخواه و مکن هیچ یاد

هم اکنون شتر بازگردان به راه

درم خواه وز موزه دوزان مخواه

سناتور سنتور در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۹ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۸۹:

از برای کام دنیا خویش را غمگین مکن

پشت پا زن بر دو عالم، دست را بالین مکن

هر چه پیشت آورد قسمت،به آن خرسند باش

از برای زیستن اندازه ای تعیین مکن

شهپر طاوس را آخر مگس ران می کنند

فخر بر عریان تنان از جامه رنگین مکن

صائب تبریزی صائب صاحب سخن

شهسوار میدان خیال

همایون در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۳۶ در پاسخ به Bijan G بیژن دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۱:

درود بیژن گرامی، ما همه راه میرویم هستی راه می‌رود همه ذرات و موجودات در راه هستند ما فکر می‌کنیم موجودات غذا میخورند و تولید مثل می‌کنند یا برخی جان دارند و برخی بیجان هستند، در حالیکه همه راه میروند و در راه هستند و خود هستی همان راه رفتن است، راه رفتن و همراهی، گاهی به راهی کژ می‌روی و برمیگردی، گاهی درست همان راه را می روی که دوست هم می‌رود و هستی از آن راه می آید و گشوده تر میشود رسیدن همان گشوده تر شدن و آشکار تر شدن است و‌شیرین‌تر شدن  و راه رفتن همان دیدن و شنیدن و ترانه،  گسترده و بیکرانه

گویی همه در درون همدیگر راه میروند وراه درون است

سوی دل خود دوانه دیدم

برمک در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۴ - داستان مهبود با زروان:

دو گونه دگر هم امده 

فرستاد نزد فسونگر جهود

دواسبه سواری به کردار دود

چوآمد بدان بارگاه بلند

بپرسید زو نرم شاه بلند

-

سواری فرستاد نزد جهود
دواسبه بیامد  بکردار دود
چو امد بدان بارگاه بلند
بپرسید از او نرم شاه بلند

برمک در ‫۱۶ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۱۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۲ - داستان نوش‌زاد با کسری:

پر از مرد دانا بود دامنش

پر از خوبرو چاک  پیراهنش

برمک در ‫۱۶ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۳۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۱ - آغاز داستان:

بگمانم همه جای  منادیگر واژه خروشنده بوده  و جای منادی خروش

 خروشنده ای نام او رشنواد

گرفت آن سخنهای خسرو به یاد

بیامد دوان گرد لشکر بگشت

به هر خیمه و خرگهی برگذشت

خروشید کای بی‌کرانه سپاه

چنینست فرمان بیدار شاه

که گر جز به داد و به مهر و خرد

کسی سوی خاک سیه بنگرد

بران تیره خاکش بریزند خون

چو آید ز فرمان یزدان برون

به بانگ  خروشان نشد شاه رام

به روز سپید و شب تیره‌فام

همی گرد لشکر بگشتی به راه

همی‌داشتی نیک و بد را نگاه

ز کار جهان آگهی داشتی

بد و نیک را خوار نگذاشتی

نافذ در ‫۱۶ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۷ دربارهٔ کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۲۵۷ - وله ایضا:

درود

برخی هم نا اگاهانه این سروده را به مولوی نسبت میدهند 

صدرا رحمتی در ‫۱۶ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۶:

روزی که چرخ از گل ما کوزه‌ها کند

زنهار کاسهٔ سر ما پرشراب کن

در این بیت منظور از چرخ، چرخ کوزه گری است‌ یعنی وقتی روزگار ما را به خاک تبدیل کرد و کوزه‌گر از آن خاک، روی چرخ کوزه‌گری ظرف و کوزه ساخت، از خاکِ سرِ ما نیز کاسه‌ای بساز و آن را از شراب پر کن.

یوسف شیردلپور در ‫۱۶ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۱۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزلِ شمارهٔ ۹:

عالی 

۱
۸
۹
۱۰
۱۱
۱۲
۵۷۴۱